سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

يکشنبه 30 تير 1398
    20 ذو القعدة 1440
      Sunday 21 Jul 2019
        هر چه بیشتر به کسی عشق میورزیم ، بیشتر در اسرار هر چیز نفوذ می کنیم . مولانا

        يکشنبه ۳۰ تير

        یه نقشه ی حسابی

        شعری از

        اعظم قارلقی

        از دفتر کودک نوع شعر ادبیات کودک

        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش شماره ثبت ۷۴۷۶۲
          بازدید : ۹۴   |    نظرات : ۱۷

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر اعظم قارلقی


        توو خونه ای توو یک دِه
        گربه ای بود ناقُلا
        پشمالو و نازنازی
        شیطون و فرز و بلا
         
        مردکی بی حوصله
        صاحبِ اون گربه بود
        اِنگار عصایی گُنده
        همیشه قورت داده بود
         
        مردکِ صاحِب خونه
        بود یه کمی زشت و چاق
        با همه بود همیشه
        خیلی بد و بد اخلاق
         
        مردکِ بی حوصله
        دختری داشت خوش زبون
        فقط با دخترش بود
        خیلی خوب و مهربون
         
        اندازه ی یه دنیا 
        دخترشو دوس میداشت
        وقتی به دنیا اومد
        اسمش و نینا گذاشت
         
        نینای قصه ی ما
        هرچی بخوای زیبا بود
        از خوشگلی بچه ها
        مثِ فرشته ها بود
         
        نینا می دید که باباش
        با گربه بود خیلی بد
        وقتی میشد ناراحت
        گربه رو بدجور می زد
         
        اخلاقِ بابا این بود
        با سگ و اسب و جوجه
        با مُرغا و خروسها
        حتی با کرم و مورچه
         
        وقتی که نینا می دید
        حیوونی می کشه درد
        می رفت توی اتاق و 
        حسابی گریه می کرد...
         
        (هر کسی که مریضه
        به دیگران میگه زور
        نینا نمیخواس باشه
        باباش ضعیف و رنجور)
         
        نینا روزی از روزا
        چیزی به فکرش رسید
         گفت که باید با گربه
        یه نقشه ی خوب کشید
         
        باید که از مغزشون 
        میکردن استفاده
        میشد که راحت رسید
        به راهِ حل ساده!
         
        یه شب که باز خورخورِ
        بابا به گوش میومد
        به آرومی گربه رو
         از توو اتاق صدا زد
         
        نینا با مهربونی
        گربه رو آغوش گرفت
        بلند شد و کرد آروم
        درِ اتاقش رو چِفت
         
        اگه بابا میفهمید
        بازم میشد ناراحت
        تندی جلو میرفتن
        عقربه های ساعت...
         
        نینا و گربه اونشب 
        نقشه ای رو کشیدن
        بعدش با خنده رفتن
        سرجاشون خوابیدن
         
        فردای اونشب بابا
        میخواس بره تا به شهر
        نینا گفت که بابایی
        گربه رو همرات ببر
         
        گربهه حالش بده
        ممکنه که بمیره
        اگه که دکتر نره
        طفلکی از دَس میره
         
        نینا همینجور یه ریز
        اَلکّی گریه میکرد
        میگفت که گربه از شب
        تا صُب کشیده هِی درد
         
        بابا به محضِ اینکه
        نینا رو ناراحت دید
        گفت که باید سریع تر
        به دام پزشکی رسید
         
        بابا به سرعت اَسب و 
        به جلوی گاری بست
        گربه رو پیشِش نِشوند
        خیلی سریع به شهر رفت
         
        وقتی بابای نینا
        مشغولِ روندن می بود
        گربه خودش رو یَواش
        به پُشتِ گاری رسوند
         
        گربه میخواس که مَردَک
        وقتی که شد پیاده
        فِک کنه که گربهه
        از روو گاری اُفتاده
         
        بابای نینا وقتی
        به دام پزشکی رسید
        گربه ی پشمالو شو
        کنارِ دستش ندید
         
        دیگه همش هراسون
        اینوَر و اونوَر می رفت
        توو کوچه و خیابون
        دنبالِ گربه می گشت...
         
        اون موقع بود که قدرِ
        گربه ی خود رو فهمید‌.‌‌.‌.
        یادش اومد که قبلأ
        گربه رو می زد شدید!
         
        از کارِ خود یک دَفه
        گریون و شرمنده شد
        کنارِ گاری نشست
        خیلی زیاد غصه خورد!
         
        گربه که تا اون موقع
        بود توی گاری پنهون
        با گریه ی صاحبش
        از گاری اومد بیرون
         
        با گِل و خاک و ماسه
        خودش رو خاک مالی کرد
        یه جوری بازی میکرد
        انگاری می کشه درد
         
        رفت و همون نزدیکی
        گوشه ای خود رو انداخت
        دروغَکی دوباره
        به  آه و ناله پرداخت
         
        وقتی بابای نینا
        گربه رو، روو زمین دید
        گربه رو زود بغل کرد
        به سوی دکتر دوید
         
        آقای دکتر دونست
        نقشه ی گربه چی بود
        فهمید که گربه داشته
        تا حالا خیلی کمبود
         
        با مردِ بی حوصله
        حرفای منطقی زد
        میگفت مبادا باشه
        با حیوونا کسی بد
         
        گفت که واسه حیوونا
        علاوه بر غذا هم
        محبت و توجه 
        باید باشه فراهم
         
        بابای نینا دیگه
        آدمی شد مهربون
        از کارای گذشته
        بدجوری شد پشیمون
         
        بابای نینا هرگز 
        به زیر چرخِ کبود
        با هیچ کسی توو دنیا
        دیگه بد اخلاق نبود
         
        قصه رسید به پایان
        ای گُلای مهربون
        تا قصه ای دوباره
        خدانگهدارتون...
                   ۱۳۸۱/۱۱/۱۵    ۲:۳۰بامداد
        ۷
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        عباسعلی استکی(چشمه)
        ۲ هفته پیش
        درود بانو
        بسیار زیبا بود خندانک
        سمانه باقرزاده
        ۲ هفته پیش
        سلام اعظم جان
        ممنونم که منو بردی توو حال و هوای بچگی
        خندانک
        توو اوج...
        منوچهر منوچهری (بیدل)
        ۲ هفته پیش
        بسیار زیبا کاش کیهان بچه ها بود وچاپ میکرد زیبا بود خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        علی رفیعی
        ۲ هفته پیش
        سلام شاعر گرامی و ارجمند
        بسیار جالب و زیباست
        موفق و پیروز باشید
        خندانک خندانک خندانک خندانک


        نرگس فتحی زاده(موژان)
        ۲ هفته پیش
        سلام خندانک
        چقدر زیبا،حس و حال کودکانه ی لطیفی داشت خندانک
        آفرین خندانک
        موفق باشید خندانک
        همایون طهماسبی (شوکران)
        ۲ هفته پیش
        درودتان بانو
        زیبااااا
        خندانک خندانک خندانک
        منوچهرسُلگی(عیانی)
        ۲ هفته پیش
        خیلی قشنگ بود
        رسول رشیدی راد(مجتبی)
        ۲ هفته پیش
        با سلام و درود خدمت شما
        چقدر زیباست که بخشی از هنرتون رو در زمینه ادبیات صرف شعر کودک می کنید
        جای تقدیر و تحسین داره واقعا
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        فاطمه غیبی پور
        ۲ هفته پیش
        درود بانو قارلقی عزیز و خوش ذوق خندانک کودکانه های بسیار زیبا می سرایید خندانک هم منسجم و هم داستان جالبی درمتن شعر روایت می کنید خندانک خندانک بسیار درود...
        سیاوش اسفندیاری
        ۲ هفته پیش
        خیلی قشنگ بود خندانک خندانک خندانک خندانک
        احسان کریمیان علی آبادی
        ۲ هفته پیش
        احسنت بر شما
        خندانک خندانک خندانک
        سعید فلاحی
        ۲ هفته پیش
        خندانک
        سعید فلاحی
        ۲ هفته پیش
        خندانک
        سعید فلاحی
        ۲ هفته پیش
        درود بی پایان نثار وجود نازنینتان

        خواندن شعر زیبای شما لذت بخش بود
        موفق و موید باشید
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        اهورا     (دل سوخته)
        ۲ هفته پیش
        واقعاً عالی بود دستمریزاد موفق باشید خندانک
        بهرام سپهریان
        ۲ هفته پیش
        درود بانو ، زیبا سرودید .
        حس زیبای کودکانه؛
        حسی که همه ما بهش نیاز داریم و بخشی از وجود ما در اون جا مانده است، سپاس بیکران . خندانک خندانک خندانک
        کبری یوسفی
        ۲ هفته پیش
        سلام بردوست عزیزادیبم
        درودتان خداقوت احسنت بسیار عالی وزیبا سروده اید
        موفق باشید وعاقبت بخیر باخانواده الهی درخت دانشتون
        پربار ان شاءالله غمتون برباد درپناه خدای مهربان باشید
        آمین خواندم به دل نشست خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        آموزش و نقد شعر

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        1