سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

پنجشنبه 28 شهريور 1398
    21 محرم 1441
      Thursday 19 Sep 2019
        امام حسين (ع) فرمود: «شيعه ما كسى است كه دلش از هرگونه خيانت و نيرنگ و مكرى پاك است».

        پنجشنبه ۲۸ شهريور

        یه نقشه ی حسابی

        شعری از

        اعظم قارلقی

        از دفتر کودک نوع شعر ادبیات کودک

        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸ ۱۸:۴۶ شماره ثبت ۷۴۷۶۲
          بازدید : ۱۱۹   |    نظرات : ۱۸

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر اعظم قارلقی
        آخرین اشعار ناب اعظم قارلقی


        توو خونه ای توو یک دِه
        گربه ای بود ناقُلا
        پشمالو و نازنازی
        شیطون و فرز و بلا
         
        مردکی بی حوصله
        صاحبِ اون گربه بود
        اِنگار عصایی گُنده
        همیشه قورت داده بود
         
        مردکِ صاحِب خونه
        بود یه کمی زشت و چاق
        با همه بود همیشه
        خیلی بد و بد اخلاق
         
        مردکِ بی حوصله
        دختری داشت خوش زبون
        فقط با دخترش بود
        خیلی خوب و مهربون
         
        اندازه ی یه دنیا 
        دخترشو دوس میداشت
        وقتی به دنیا اومد
        اسمش و نینا گذاشت
         
        نینای قصه ی ما
        هرچی بخوای زیبا بود
        از خوشگلی بچه ها
        مثِ فرشته ها بود
         
        نینا می دید که باباش
        با گربه بود خیلی بد
        وقتی میشد ناراحت
        گربه رو بدجور می زد
         
        اخلاقِ بابا این بود
        با سگ و اسب و جوجه
        با مُرغا و خروسها
        حتی با کرم و مورچه
         
        وقتی که نینا می دید
        حیوونی می کشه درد
        می رفت توی اتاق و 
        حسابی گریه می کرد...
         
        (هر کسی که مریضه
        به دیگران میگه زور
        نینا نمیخواس باشه
        باباش ضعیف و رنجور)
         
        نینا روزی از روزا
        چیزی به فکرش رسید
         گفت که باید با گربه
        یه نقشه ی خوب کشید
         
        باید که از مغزشون 
        میکردن استفاده
        میشد که راحت رسید
        به راهِ حل ساده!
         
        یه شب که باز خورخورِ
        بابا به گوش میومد
        به آرومی گربه رو
         از توو اتاق صدا زد
         
        نینا با مهربونی
        گربه رو آغوش گرفت
        بلند شد و کرد آروم
        درِ اتاقش رو چِفت
         
        اگه بابا میفهمید
        بازم میشد ناراحت
        تندی جلو میرفتن
        عقربه های ساعت...
         
        نینا و گربه اونشب 
        نقشه ای رو کشیدن
        بعدش با خنده رفتن
        سرجاشون خوابیدن
         
        فردای اونشب بابا
        میخواس بره تا به شهر
        نینا گفت که بابایی
        گربه رو همرات ببر
         
        گربهه حالش بده
        ممکنه که بمیره
        اگه که دکتر نره
        طفلکی از دَس میره
         
        نینا همینجور یه ریز
        اَلکّی گریه میکرد
        میگفت که گربه از شب
        تا صُب کشیده هِی درد
         
        بابا به محضِ اینکه
        نینا رو ناراحت دید
        گفت که باید سریع تر
        به دام پزشکی رسید
         
        بابا به سرعت اَسب و 
        به جلوی گاری بست
        گربه رو پیشِش نِشوند
        خیلی سریع به شهر رفت
         
        وقتی بابای نینا
        مشغولِ روندن می بود
        گربه خودش رو یَواش
        به پُشتِ گاری رسوند
         
        گربه میخواس که مَردَک
        وقتی که شد پیاده
        فِک کنه که گربهه
        از روو گاری اُفتاده
         
        بابای نینا وقتی
        به دام پزشکی رسید
        گربه ی پشمالو شو
        کنارِ دستش ندید
         
        دیگه همش هراسون
        اینوَر و اونوَر می رفت
        توو کوچه و خیابون
        دنبالِ گربه می گشت...
         
        اون موقع بود که قدرِ
        گربه ی خود رو فهمید‌.‌‌.‌.
        یادش اومد که قبلأ
        گربه رو می زد شدید!
         
        از کارِ خود یک دَفه
        گریون و شرمنده شد
        کنارِ گاری نشست
        خیلی زیاد غصه خورد!
         
        گربه که تا اون موقع
        بود توی گاری پنهون
        با گریه ی صاحبش
        از گاری اومد بیرون
         
        با گِل و خاک و ماسه
        خودش رو خاک مالی کرد
        یه جوری بازی میکرد
        انگاری می کشه درد
         
        رفت و همون نزدیکی
        گوشه ای خود رو انداخت
        دروغَکی دوباره
        به  آه و ناله پرداخت
         
        وقتی بابای نینا
        گربه رو، روو زمین دید
        گربه رو زود بغل کرد
        به سوی دکتر دوید
         
        آقای دکتر دونست
        نقشه ی گربه چی بود
        فهمید که گربه داشته
        تا حالا خیلی کمبود
         
        با مردِ بی حوصله
        حرفای منطقی زد
        میگفت مبادا باشه
        با حیوونا کسی بد
         
        گفت که واسه حیوونا
        علاوه بر غذا هم
        محبت و توجه 
        باید باشه فراهم
         
        بابای نینا دیگه
        آدمی شد مهربون
        از کارای گذشته
        بدجوری شد پشیمون
         
        بابای نینا هرگز 
        به زیر چرخِ کبود
        با هیچ کسی توو دنیا
        دیگه بد اخلاق نبود
         
        قصه رسید به پایان
        ای گُلای مهربون
        تا قصه ای دوباره
        خدانگهدارتون...
                   ۱۳۸۱/۱۱/۱۵    ۲:۳۰بامداد
        ۷
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        عباسعلی استکی(چشمه)
        شنبه ۱ تير ۱۳۹۸ ۲۳:۲۲
        درود بانو
        بسیار زیبا بود خندانک
        سمانه باقرزاده
        شنبه ۱ تير ۱۳۹۸ ۰۹:۳۰
        سلام اعظم جان
        ممنونم که منو بردی توو حال و هوای بچگی
        خندانک
        توو اوج...
        منوچهر منوچهری (بیدل)
        شنبه ۱ تير ۱۳۹۸ ۱۲:۴۵
        بسیار زیبا کاش کیهان بچه ها بود وچاپ میکرد زیبا بود خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        علی رفیعی
        شنبه ۱ تير ۱۳۹۸ ۱۲:۵۳
        سلام شاعر گرامی و ارجمند
        بسیار جالب و زیباست
        موفق و پیروز باشید
        خندانک خندانک خندانک خندانک


        نرگس فتحی زاده(موژان)
        شنبه ۱ تير ۱۳۹۸ ۱۸:۲۸
        سلام خندانک
        چقدر زیبا،حس و حال کودکانه ی لطیفی داشت خندانک
        آفرین خندانک
        موفق باشید خندانک
        همایون طهماسبی (شوکران)
        شنبه ۱ تير ۱۳۹۸ ۲۱:۱۲
        درودتان بانو
        زیبااااا
        خندانک خندانک خندانک
        منوچهرسُلگی(عیانی)
        شنبه ۱ تير ۱۳۹۸ ۲۳:۵۴
        خیلی قشنگ بود
        رسول رشیدی راد(مجتبی)
        يکشنبه ۲ تير ۱۳۹۸ ۰۶:۳۶
        با سلام و درود خدمت شما
        چقدر زیباست که بخشی از هنرتون رو در زمینه ادبیات صرف شعر کودک می کنید
        جای تقدیر و تحسین داره واقعا
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        فاطمه غیبی پور
        يکشنبه ۲ تير ۱۳۹۸ ۱۲:۴۷
        درود بانو قارلقی عزیز و خوش ذوق خندانک کودکانه های بسیار زیبا می سرایید خندانک هم منسجم و هم داستان جالبی درمتن شعر روایت می کنید خندانک خندانک بسیار درود...
        سیاوش اسفندیاری
        يکشنبه ۲ تير ۱۳۹۸ ۱۴:۴۲
        خیلی قشنگ بود خندانک خندانک خندانک خندانک
        احسان کریمیان علی آبادی
        يکشنبه ۲ تير ۱۳۹۸ ۱۴:۵۴
        احسنت بر شما
        خندانک خندانک خندانک
        سعید فلاحی
        دوشنبه ۳ تير ۱۳۹۸ ۰۳:۳۴
        خندانک
        سعید فلاحی
        دوشنبه ۳ تير ۱۳۹۸ ۰۳:۳۴
        خندانک
        سعید فلاحی
        دوشنبه ۳ تير ۱۳۹۸ ۰۳:۳۴
        درود بی پایان نثار وجود نازنینتان

        خواندن شعر زیبای شما لذت بخش بود
        موفق و موید باشید
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        اهورا     (دل سوخته)
        سه شنبه ۴ تير ۱۳۹۸ ۱۰:۱۰
        واقعاً عالی بود دستمریزاد موفق باشید خندانک
        بهرام سپهریان
        چهارشنبه ۵ تير ۱۳۹۸ ۱۳:۴۴
        درود بانو ، زیبا سرودید .
        حس زیبای کودکانه؛
        حسی که همه ما بهش نیاز داریم و بخشی از وجود ما در اون جا مانده است، سپاس بیکران . خندانک خندانک خندانک
        کبری یوسفی
        چهارشنبه ۵ تير ۱۳۹۸ ۲۲:۲۹
        سلام بردوست عزیزادیبم
        درودتان خداقوت احسنت بسیار عالی وزیبا سروده اید
        موفق باشید وعاقبت بخیر باخانواده الهی درخت دانشتون
        پربار ان شاءالله غمتون برباد درپناه خدای مهربان باشید
        آمین خواندم به دل نشست خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        مجید مقصودی
        ۲ هفته پیش
        درود بر شما
        سرایش شعر کودک بسیار سخت است و تخصصی جدا می طلبد. آشنایی با دنیای کودکان و اشراف حدودی بر روانشناسی کودک باعث خلق آثار با ارزشی در این ژانر از شعر می شود و این شعر باارزش بیانگر آشنایی کافی و شناخت گسترده شماست. امیدوارم بیشتر در این ژانر بنویسید، از این شعر پیداست که در این راه موفق خواهید بود.
        موفق باشید
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        آموزش و نقد شعر

        نظرات

        مشاعره

        مسعود میناآباد ( مسعود م ) تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است جان به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است
         محمد جانی نژاد (علی مهدوی) رهایی خواهد این سینه ولی افسوس یاری نیست ااا به زیرِ تیغم و پردرد خدایا رستگاری چیست
        زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس) تو شعرت را بگو شاعر وَ روزت هم گرامی باد من از گیراییِ شعرت هماره می‌شوم دلشاد زلالِ سینه‌ی تو ارج دلرد چون به زیبایی کنی حقّ و عدالت را در امواج دلت فریاد فراموشی نگیری از بیان جوششِ احساس تو را باشد به پیوسته صفای شور دل در یاد نکو حال و نکو سیرت تویی تو چون که آتش‌وار بسوزانی تو با شعرت سرای ظالم از بنیاد سرود مهر را می‌خوانَد احساست به وقتِ خود سرودی که از اعماق دل و اندیشه‌ی تو زاد درودی را سرودم بهر تو من با تمام دل به پایان باز هم می‌گویم این روزت گرامی باد زهرا حکیمی بافقی بداهه در مشاعره گروهی سایت ادبی شعر ناب یست و هفت شهریورماه نودوهشت روز شعر و شاعری گرامی باد سپاسگزارم از استاد فکری ارجمند برای تشکیل این سایت ادب پرور
         محمد جانی نژاد (علی مهدوی) ایینه را ایینه دیدن خطاست
        زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس) یک شب بیا تا بنگری احساسِ بی‌تابِ مرا حالِ مرا احوال دل چشمان بی‌خواب مرا

        کاربران اشتراک دار

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0