يادم آيد روزي من دوستت داشتم
و نثارت كردم آن همه عشق و وفا
تو به من خنديدي
و ندانستم من
خنده ات از سر لطف يار نيست
نميدانستم خنده ات سخره گرفت عشق مرا!!!
روزگاري به همين وضع گذشت
و تو ميخنديدي ........
يادم آمد يك روز
بر سر جاده عشق كه راه ميرفتيم
تو ميخنديدي...
و من محو نگاهت بودم ...
من نفهميدم به چهارراه رسيدي
راه خود كج كردي
اما
من به بن بست خوردم!!!
باز هم خنديدي !!!!
تاكه من دانستم
خنده ات بهر دل آزاري من بود
باز تو به من خنديدي..........