سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

کانال تلگرام شعرناب

تقویم روز

جمعه 15 فروردين 1404
    6 شوال 1446
      Friday 4 Apr 2025

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        انسان راستگو برجسته ترین اثر خداوند است.الكساندر پوپ

        جمعه ۱۵ فروردين

        در سوگ مهتاب! (تقدیم به آقای مازیار نظر بیگی)

        شعری از

        از دفتر غربت موهوم نوع شعر

        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲ تير ۱۳۹۰ ۱۵:۵۰ شماره ثبت ۳۵۷۵
          بازدید : ۹۷۷   |    نظرات : ۲۶

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر


        آن زمان که تنگ می گردد در فراقِ مهر دِلَم!؟
        همان هنگام که وقت تنگ ست
        و می گیرد دلِ هر غربتی ی پا پَتی!
        در همین غربت،
        زمانی که شبانگهَ فاتحانه تازه
        از جنگ با آفِتاب فارغ شده،
        سیه پوشیده،
        در آغوش گرفته زانِوانِ غم
        بُوَد ذر سوگِ مهتاب!

        می سپُرَم خود را به دستِ دل،
        تا به هر جایی که می خواهد،
        به دنبال اش رَوَم.

        :

        در شب سردی
        نفسهامان بلور آژین!
        رفتیم و رفتیم
        گشتیم و گشتیم
        خسته در کنجی نشستیم،

        وآن طرفتر هلهله بود
        ولوله بود کلکله!

        یخ ها از پلک شکستیم!
        ماجرا این بود که دیدیم:

        لاشه های پُر ز زنگ
        فربهانه،  رویِ  پر هایِ قشنگ!

        نوبتِ بال بود و پروازِ دَمَن!
        نوبت عریانی ی زلف و بدن!

        ریشِخند بر رسم و آیین و وطن.
        نوبتِ بریانی ی خرچنگ و خوک
        و کبک و دُرنا و زغن!؟

        نوبتِ از قُربِ یزدان کاستن

        جای دل های سیاه
        برجهایش سر نهاده بود
        روی چاله های ماه!

        بانوان و دخترانش
        بهرمند از سرخی و شوخی، مشنگ!
        دستهاشان همچو چنگ!
        شادِمان،
        بی دلهره اسیر ببر و یوز پلنگ!؟

        با وجودی که همه بودند اسیر آن وحوش
        بی هراس افتاده بودند روی همدیگر ملنگ!

        ناتوان از خواندنِ برگی
        حتی تک خطی
        از دیباچه ی نسلِ وحوش!
        آن وحوشی که سمبل و فخر فرهنگِ من اند.

        یافِتیم در:
        کآن سبک مغزان فقط از نسل(ن)را بهرِ ناز،
        واز بقا،(ب) را برای
        بازی و آواز های مبتذل فهمیده اند...
        ***
        (پژواره)
        ۰
        اشتراک گذاری این شعر
        ۲ شاعر این شعر را خوانده اند

        Guest

        ،

        پوریا باقرزاده (پور آریا)

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


        (متن های کوتاه و غیر مرتبط با نقد، با صلاحدید مدیران حذف خواهند شد)
        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        1