جمعه ۱۵ فروردين
در سوگ مهتاب! (تقدیم به آقای مازیار نظر بیگی) شعری از
از دفتر غربت موهوم نوع شعر
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲ تير ۱۳۹۰ ۱۵:۵۰ شماره ثبت ۳۵۷۵
بازدید : ۹۷۷ | نظرات : ۲۶
|
|
آن زمان که تنگ می گردد در فراقِ مهر دِلَم!؟ همان هنگام که وقت تنگ ست و می گیرد دلِ هر غربتی ی پا پَتی! در همین غربت، زمانی که شبانگهَ فاتحانه تازه از جنگ با آفِتاب فارغ شده، سیه پوشیده، در آغوش گرفته زانِوانِ غم بُوَد ذر سوگِ مهتاب!
می سپُرَم خود را به دستِ دل، تا به هر جایی که می خواهد، به دنبال اش رَوَم. : در شب سردی نفسهامان بلور آژین! رفتیم و رفتیم گشتیم و گشتیم خسته در کنجی نشستیم،
وآن طرفتر هلهله بود ولوله بود کلکله!
یخ ها از پلک شکستیم! ماجرا این بود که دیدیم:
لاشه های پُر ز زنگ فربهانه، رویِ پر هایِ قشنگ!
نوبتِ بال بود و پروازِ دَمَن! نوبت عریانی ی زلف و بدن!
ریشِخند بر رسم و آیین و وطن. نوبتِ بریانی ی خرچنگ و خوک و کبک و دُرنا و زغن!؟
نوبتِ از قُربِ یزدان کاستن
جای دل های سیاه برجهایش سر نهاده بود روی چاله های ماه!
بانوان و دخترانش بهرمند از سرخی و شوخی، مشنگ! دستهاشان همچو چنگ! شادِمان، بی دلهره اسیر ببر و یوز پلنگ!؟
با وجودی که همه بودند اسیر آن وحوش بی هراس افتاده بودند روی همدیگر ملنگ!
ناتوان از خواندنِ برگی حتی تک خطی از دیباچه ی نسلِ وحوش! آن وحوشی که سمبل و فخر فرهنگِ من اند.
یافِتیم در: کآن سبک مغزان فقط از نسل(ن)را بهرِ ناز، واز بقا،(ب) را برای بازی و آواز های مبتذل فهمیده اند... *** (پژواره)
|
|
نقدها و نظرات
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.