از دعایی می نویسم شعر خود
ره گــشای آدمی از هر بــلا
گـر تامل می کنی بر آیه ها
رحمت یــزدان ببینی از خفا
لطف پنهانی کسی بیـند ز او
جان بدور از معصیت باشد رها
این محبت را بیابی این چنین
در تـن آزاده از بند ریـــا
آیـه ی امادگی از هول و ترس
گفتن نامش چنیــن با ادعــا
از یمـین و جانب و از هرمکان
نـام او از هر طرف جاری خدا
آیه ی دیگر چنین خواند تو را
بنده ی پاک و جدا از هر جفا
غم و اندوه تو از دنیای خود
ارزشـش باشد برابر با فنــا
هر چه خواهی از ید آن آشنـا
دست خواهش را ببر سوی خــدا
آیـه ی ارزانی نعــمت از او
در بـرابر شکر حق با یک دعا
راحـتی،آسودگــی در زندگــی
رحــمت حق است برای جهـد ما
گـــر تلاشی می کنی بر راحتی
شکر آن باید بـکرد هردم بجا
بعــدی از عمق شگفتی و عجب
ایـن هدف روشن نماید بس مرا
درتقابل با هرآنچه ممکن است
از تعــجب حمد رب باشد تو را
گر گناهی می کنی از روی جهل
مغــفرت را پیشه کن جان خدا
بعـدی از ذکر مصیبت ها بگفت
گــاهی از ترس گرفتاری مــا
تـرس دوران یادگار این دیار
حسـرت و اندوه این دنیای ما
چون همه جان وتن از سوی خدا
غم نمی ماند بر این جان شما
آخریـــن وعده بسوی من شتاب
پیکــرت از روح من بوده،بیا
بعدی از سختی و ضیقی گفته است
مایـــه ی بی ارزش دنیای ما
گر قناعـت پیشه کردی هر زمان
آخــر هر چـــاره ای کردی دوا
نعــمت امروز خود کافی ببین
شکـــر آن در ساحت باری خدا
بعدی از ذکر گران مایه بگفت
در نــهان دارد نشانی از قضا
پس تـورا هرچه نوشته سرگذشت
تا تـوان داری توکل کن به ما
ما در این دنیای بی حد وحساب
در مقــابل زحمتی داریم بسا
جملــگی باید جدا شد از عدو
از پلــید و بدسرشت و ناسزا
در مقابل یاد هو جایـــز شود
در پــناه سایــه ی امن خدا
گر تو بنده بوده ای در ساحتش
طاعـــت صاحب سرا دانی بجا؟
این سرا باقـی و آخر بوده است
منــزلی باقیمــت عهد و وفـا
پس گنه دورت کند از این سرا
خوبــی و طاعت رسانیده تو را
آخـــرین آیه چنین معنا دهد
آهنین و استـــوار و بس رسا
قدرت و یارایی از سـوی خدا
این توان و همت از سـوی خدا
شکر حضرت هرزمان لازم مــرا
سـجده ی بــندگی از روی وفا
گر بخوانیم این دعا با یاد او
معصیت بیرون شده از جــان ما