چند گاهیست جام احساسم
از هوای بهار ، لبریز است
شده ام مولوی که قطب دلش
افق دور دست تبریز است
همچنان یک کویر تبدارم
در تب مهر آسمانی تو
زیر باران خویش، خوانده مرا
دست رگبار مهربانی تو
دوستت دارم ،آشنای غریب
تو مرا غرق در صفا کردی
بعد چندی شمال قطب مرا
با دم عشق آشنا کردی
ای صمیمی تر از شکوفه ی یاس
مرهم شعر بی قرارم باش
از پس ابرهای تیره ، بتاب
در خزانم ، کمی، بهارم باش
چه شود گر شبی عزیزترین،...
آخر اضطراب من بشوی
با سپیدت فروغ زندان و
رمز تعبیر خواب من بشوی
با تو من عازم ، دبستانم
دستهایم بگیر و راه ببر
در غروبم ، طلوع مهرم باش
لاله ی نیمه های شهریور
تو عزیزی ز قصر بیرون آی
در شب کلبه ام ، سپیده بمان
پشت کنعان چشمهای ترم
بوی پیراهنت به من برسان
ای حضورت هجوم آینه ها
در نگاهت تلاقی لبخند
نور می بارد از ضریح دلت
ساده ، اما نجیب و ارزشمند
باغ عمرت پر از شکوفه ی عشق
ای نگاهت همیشه روّیایی
با وجود تمام برگ و برت
ساده ای ، ساده تر ز صحرایی
=====
از تک تک عزیزانی که در پستهای قبلی شرمسار صفای قدم و قلمشون شدم ،بینهایت سپاسگزارم