گفتم بمان با من، نرو، بر من بنوشان باده را
گفتی تهی کن ابتدا، این ساغرِ آکنده را
گفتم قدم بر چشمِ من، بُگذار و دل را خانه کن
گفتی مرمّت کن کمی، سقفِ فروافتاده را
گفتم بمان تا بنگرم، بر روی ماهَت روز و شب
گفتی برای دیدنم، باید بشویی دیده را
گفتم که از شهدِ لبت، خواهم که سیرابم کنی
گفتی به آتش میکِشد، لبهای من سجّاده را
گفتم غمِ هجرانِ تو، عقل از سرم بیرون کند
گفتی خریداری کنم، آنگه دلِ شوریده را
گفتم اگر بی من رَوی، آواره در غربت شوی
گفتی که با اکسیرِ خود، مَحرم کنم دلداده را
گفتم که خون ریزم اگر، یاری بجز من باشدت
گفتی که خودخواهی نکن، بیرون کن از دل عقده را
گفتم که خود آتش زنم، شاید پشیمانت کنم
گفتی نرنجان بیش از این،این خاطرِ رنجیده را
گفتم بمان، با رفتنت، تنهای تنها میشوم
گفتی که هستم با تو گر، برداری از دل پرده را
گفتم مرا با خود ببر، من بی تو در ظلمت شوم
گفتی که باید بَرکَنی، این جامهی پوسیده را
گفتم برو تا سر کُنم، در برکهی تنهاییَم
گفتی که من دریا کُنم، این برکهی گندیده را
گفتم که عاشق میشوم، گر شرطِ ماندن این بُوَد
گفتی که چون عاشق شدی، تر کن لبِ خشکیده را
غزلی ناب و زیباست