سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

اعضای آنلاین

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

حمایت از شعرناب

شعرناب

با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

کانال تلگرام شعرناب

تقویم روز

جمعه 4 اسفند 1402
    15 شعبان 1445
    • ولادت حضرت قائم عجل الله تعالي فرجه، 255 هـ ق
    • روز جهاني مستضعفان
    Friday 23 Feb 2024
      به سکوی پرتاب شهرت و افتخار ،نجابت و اقتدار ... سایت ادبی شعرناب خوش آمدید مقدمتان گلباران🌹🌹

      جمعه ۴ اسفند

      خوابگاهی

      شعری از

      آروین محمدی

      از دفتر شعرناب نوع شعر موج نو

      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۴ آذر ۱۴۰۲ ۱۴:۳۴ شماره ثبت ۱۲۵۹۰۸
        بازدید : ۴۶۳   |    نظرات : ۴

      رنگ شــعــر
      رنگ زمینه
      دفاتر شعر آروین محمدی

      صدای ارسالی شاعر:
       
      1384/10/18  ساعت دو ونیم نصف شب
      اینجانب دانش آموز خوابگاهی
      امیدعباسی هستم
      کیلومتر ها از روستای کوچکمان دورم
      و در روستای بلبان آباد درس می‌خوانم 
      امشب باصدای میثم محمدی از خواب بلندشدم
      میثم جان دوست صمیمی ام... 
      در خواب حرف میزند
      زیاد از این چیزها سر در نمی آورم
      اما احساس میکنم روان رنجوری دارد
      چیزی آزارش می‌دهد... 
      در خواب چیزهای عجیبی می‌گوید
      گاهی داد میزند
      گاهی فحش می‌دهد
      اول سال برایم تعریف کرد که... 
      مادرش را ازدست داده
      بی مادری سخت است
      جلو رفتم
      کمی نگاهش کردم 
      دیدم خودش را جمع کرده  
      آن گونه که در شکم مادرمان هستیم 
      بیچاره سالهاست... 
      امن ترین آغوش جهان را ندارد
      پتویش را از تخت انداخته و لرز کرده بود
      امشب هوا سرد است
      پتو را رویش انداختم
      دلم خیلی به حالش سوخت
      گرمش که شد کم کم خودش را باز کرد 
      خوابم کامل پرید
      دیگرخوابم نمی برد 
      شاید چون استرس امتحان فردارو دارم
      فردا هجدهم دی ماه امتحان عربی داریم
      امتحان نوبت اوله خیلی میترسم 
      نمیدونم کمی درس بخوانم... 
      یا بخوابم صبح زود بلند شم... 
      یک لحظه چشمم به پنجره افتاد
      دیدم برف زیبایی آرام آرام می بارد
      چقدر ذوق زده و خوشحال شدم... 
      هوا بس ملایم و آرام بود
      دانه های بزرگ برف
      آرام و متین 
      روی زمین می نشستند
      باخودم گفتم...
      الهی آنقدر برف ببارد... 
      که معلمان نتوانند بیایندُ
      امتحان لغو شود 
      زیاد درس نخوانده ام... 
      اینجا در خوابگاه بچه ها نمی گذارند بخوانیم 
      کل خیابان زیبای جلوی خوابگا سفید شده بودُ
      هر دانه ی برف 
      شوق و ذوقی بر دل من بود! 
      درختان... جاده... خانه ها... 
      همگی سفید پوش شده بودند
      اتفاقی... 
      زن و مرد جوانی را دیدم... 
      که زیر چراغ تیربرق برف بازی می کنند
      مرد دلش نمی آمد روی همسرش برف بریزد 
      معلوم بود زیادی دوستش دارد... 
      بعد از چند لحظه همسر... 
      شالش را گردن مرد انداخت
      چه صحنه ی زیبا و باشکوهی بود... 
      برایشان آرزوی خوشبختی می کنم
      این صحنه ی بی نهایت زیبای طبیعت گوارایشان باد 
      حتما برای رسیدن به هم تلاش کرده اند... 
      آنچه امشب من دیدم، عشق بود... 
      یکی مثل من عشق به مادر دارد
      دیگری عشق به همسر... 
      چه عشق های زیبایی... 
      درسته کلاس دوازدهم هستم 
      اما خوب می‌دانم عشق چیست!
      بعد از دیدن آن صحنه 
      دیدم کاغذ و قلمم روی زمین است
      فورا برش داشتم 
      و این بخش زیبا از دنیا را برایتان نوشتم
      گفتم اگر بخوابم... 
      فردا یادم می‌رود 
      اگر هم عربی بخوانم 
      نهایت فردا چند نمره بالاتر بگیرم 
      اما اگر یک نفر هم آنچه من دیدم را... 
      بتواند لحظه ای تصور کند
      و یک درصد من حس خوب بگیرد 
      یک دنیا لذت می‌برد... 
      دوست عزیزی که این خاطره را می‌خوانی 
      من به تو محبت دارم... 
      دنیا با وجود زشتی های بسیار 
      هنوز هم زیبایی های خودش را دارد 
      سعی کنیم زیبایی هارا ببینیم 
      خودمان هم زیبایی بیافرینیم 
      من شکی ندارم آن دختروپسر جوان بسیار پاک بودند
      و خداوند عشق زیبایی به آنها عنایت کرده... 
      که تاابد می‌ماند... 
      چقدر زیبا و باشکوه است 
      سال های سال کنار کسی زندگی کنی 
      که عاشقش باشی... 
      که خودت را فدایش کنی... 
      امیدوارم نوشته ی من همچون عشق به زندگیتان صفا دهد...
      برای امتحان فردای من هم دعا کنید...
      دوستتان دارم...
      امید عباسی زمستان 84...
       
       
      [ دهه شصتی نیستم...
      اما می دانم آن روزها چه صفایی داشته...
      رنگ و بویش را خوب میتوانم تصور کنم... ]
      ۳
      اشتراک گذاری این شعر

      نقدها و نظرات
      طاهره حسین زاده (کوهواره)
      چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۲ ۱۱:۰۰

      خندانک خندانک خندانک

      عباسعلی استکی(چشمه)
      چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۲ ۱۸:۰۱
      درود بزرگوار
      بسیار زیبا و سرشار از احساس بود
      طولانی
      موفق باشی خندانک خندانک
      محمد باقر انصاری دزفولی
      چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۲ ۱۱:۵۵
      سلام وعرض ادب
      هزاران
      درود برشما
      زیبا سرودی بود
      خندانک خندانک
      راحله حصارکی (راحیل)
      سه شنبه ۲۸ آذر ۱۴۰۲ ۱۵:۵۶
      بسیار زیبا بود 👏👏👏👏
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


      (متن های کوتاه و غیر مرتبط با نقد، با صلاحدید مدیران حذف خواهند شد)
      ارسال پیام خصوصی

      نقد و آموزش

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0