(چاه تاریکی)
رها در چنگِ طوفان با هجومِ سایه ها بودم
در این کابوسِ انسانی غمی بی انتها بودم
درونِ قصرِ شیطان وُ کنارِ غرشِ باروت
سکوتی مملو از واژه در این مرگِ صدا بودم
به گردابی روان گردان سپردم روحِ آزادم
شکستم در خودم کِشتی، دلم را ناخدا بودم
میانِ شهرِ سوزانی شبی سرما به دریا زد
و دیدم موجِ آهن زا به زندانی رها بودم
اگر دیوارِ سلولم بخواند خاطراتم را
بداند اینچنین عمری در این محنت سرا بودم
به ذهنِ چاهِ تاریکی مرا محبوسِ شب کردند
سرانجامش سحرگاهی به داری در فنا بودم
در این سرمای کودک کُش نهالی تشنه یخ میزد
تبی در آتشم پُر شد، به دردش مبتلا بودم
جنون در پیشِ چشمانم جهانی تازه روشن کرد
من اینجا با همه دیوانگی ها آشنا بودم
از این خوابیدنِ در خون و سرمایِ شبِ زندان
چگونه پَر کِشم وقتی زمینِ زیرِ پا بودم
غروبی غرق شد در خون خزان با آبشاری سرخ
جهان از بوسه پُر میشد اگر روزی خدا بودم
(بابک اخوان و فرشید افکاری)
سروده ای مشترک از خودم و بابک اخوان گرامی
آذر ۱۴۰۱
درودبرشما جناب افکاری
بسیارعالی بود