سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

جمعه 8 مهر 1401
  • روز بزرگداشت مولوي
5 ربيع الأول 1444
    Friday 30 Sep 2022
    • روز جهاني ناشنوايان
    • روز جهاني دريانوردي

    بیشترین مخاطب

    کانال تلگرام شعرناب

    بنویس تا زنده بمانی ،هر که نوشت پادشاه می شود. فکری احمدی زاده(ملحق)

    جمعه ۸ مهر

    ساعتم خود رابه خواب زد (سورئال)

    شعری از

    بهمن بیدقی

    از دفتر شعرناب نوع شعر آزاد

    ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش شماره ثبت ۱۱۳۰۳۳
      بازدید : ۴۹   |    نظرات : ۳

    رنگ شــعــر
    رنگ زمینه
    دفاتر شعر بهمن بیدقی

    ساعتم خود رابه خواب زد (سورئال)
     
    تنم اینجا بود و پایم میدوید
    تنم اینجا بود و این دهانِ لق ،
    رفت کافه ای و دیدم راحت ، سفارش اش را ،
    قبل از قورت دادن ، کامل میجوید
     
    تنم اینجا بود و،
    چشمان ، هردو خواب آلوده ام ،
    درکنارِ برکه ای ، همچو خورشید میدمید
     
    تنم اینجا بود و، این دولب ،
    درکنارِکوچه ی یار، بهرِ بوسه ای ،
    مِی به دستش بود و یکریزِ امید
     
    تنم اینجا بود و دستانم ، خیلی عصبانی ،
    نسخه ای از داستانم را که ازمن ،
    تقلید کرده بود رهزن ،
    میدرید
     
    ساعتم خود را به خواب زد
    انگار ازحریفِ بی ساعتِ من ،
    وقت میخرید
     
    مغزِ آذرخش مانندم ، مغزِ رَخش مانندم
    ازمانعِ تاریخ و کنون ،
    یکریز، میپَرید
    گوسفندِ یلخیِ لحظه هایم ،
    چمنی سرسبز را آماده دید و میچرید
     
    عطارِنیشابوری را وقتیکه جاهلی مغول ،
    ز روی اسبی وحشی سرپَرانْد
    به عابری گفت : او که بود ؟
    مغول مثلِ باقیِ هم مسلکان اش جاهلی بالفطره بود
    عابر دید اشعارش و، عطاری اش ،
    خاندانش و، کلِ ژنتیک اش را ،
    ممکن است غارت کند ، فقط اورا گفت : فرید
     
    شهروندی ، یه بیکاره ی شرط بندی ،
    برسرِ تک تکِ این حادثه ها شرط می بست
    وقتی دید صاحبِ این حادثه ها غش کرده ،
    به هوش اش آورْد و به اوگفت :
    بهترید ؟
     
    نقاش می گفت :
    اگرهرعضوِ بدن ،
    کارش را خوب ،
    اجرا نماید ،
    درجدالِ زندگی ،
    بی شک می بَرید
     
    نقاش می گفت :
    خیلی رزمنده به عمرم دیدم
    وقتیکه حمله ی دشمن ،
    وقتیکه دفاع ز ناموس ،
    به میان می آید
    غیرت مان زهمه اعضاءِ خوش غیرت مان ،
    دل می بُرید
     
    نقاش می گفت :
    وقتی رزمنده به خانه آمد و،
    حال و روزِ شهر را دید ،
    به اوگفتم : پس ازآن جهادِ بیحد
    خیلی حق دارید شماها دلخورید
     
    مجاهد فقط مثلِ آذرخشی نعره وار،
    ازاینهمه وارونه شدن های هدف ،
    اول برقی زد و بعد ، همچو رعد ،
    غُرّید
     
    بهمن بیدقی 1401/6/8
    ۳
    اشتراک گذاری این شعر

    نقدها و نظرات
    عباسعلی استکی(چشمه)
    ۲ هفته پیش
    درود استاد عزیز
    بسیار زیبا و مبین مشکلات جامعه بود خندانک
    بهمن بیدقی
    بهمن بیدقی
    ۲ هفته پیش
    با سلام و عرض احترام استاد بزرگوار
    تشکرمیکنم از لطف شما
    شاد باشید
    ارسال پاسخ
    بهمن بیدقی
    ۲ هفته پیش
    با عرض پوزش ، درقسمتهای پایانی ، اولین نقاش که نوشته شده ، شرط بند است که به اشتباه تایپ کرده ام .
    در واقع باید می نوشتم : شرط بند گفت : ......
    تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


    ارسال پیام خصوصی

    نقد و آموزش

    نظرات

    مشاعره

    کاربران اشتراک دار

    محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

    حمایت از شعرناب

    شعرناب

    با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

    کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
    استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
    0