سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

سه شنبه 12 مهر 1401
    10 ربيع الأول 1444
      Tuesday 4 Oct 2022

        بیشترین مخاطب

        کانال تلگرام شعرناب

        بنویس تا زنده بمانی ،هر که نوشت پادشاه می شود. فکری احمدی زاده(ملحق)

        سه شنبه ۱۲ مهر

        سوپور

        شعری از

        بهمن بیدقی

        از دفتر شعرناب نوع شعر آزاد

        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۱ ۰۵:۴۳ شماره ثبت ۱۱۲۳۷۴
          بازدید : ۳۲   |    نظرات : ۱۰

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر بهمن بیدقی

        سوپور
         
        کودک کابوسی دید
        درخوابِ بَدَش ،
        نامردِ بی ناموسی دید
        ز بستر برخاست
        خیابان را که همیشه به انوارِ نئون ،
        رنگین شده بود ،
        تار و غمزده و، خاکستری طوسی دید
         
        سوپور با جاروش ،
        برگهای همه خشک وخزان دیده را میروفت
        چشمهای گیجِ کودک خود را ،
        به آنسوی خیابان میدوخت
        جَوِ ناامنی را چشمانش حس کرد ،
        مثلِ معنای آن کابوس
        این حال ، درحالی بود ،
        که هنوزکودک ،
        درناامنیِ کابوس ، میسوخت
         
        یکباره او دیوانه وار،
        بهرِاینکه مطلع کند کارگرِشهرداری را
        بی مهابا و عجول ،
        با مُشت ، به شیشه میکوفت
         
        کارگر بهرِ تشخیصِ دلیلِ آن صداها ،
        چشمانِ تنگ شده اش را ،
        لحظه ای داشت برای تطبیقِ چشم با مغز،
        به آن پنجره میدوخت
        با اشاره های کودک ،
        به آنسوی خیابان نظر افکند
        دخترِ کم سن و سالی را دید که داشت ،
        خود را میفروخت
         
        کارگر، تا این که به سمتِ ماشین رفت
        ماشین رفت
         
        دختر تنها ماند و او و،
        " یک خیابان سکوت "
        کارگر گفت دخترم ! کمک نمی خواهی ؟
        چشمانِ دخترک بود که با خجالتی هرچه تمامتر،
        پُر از استیصال
        همچون نخ وسوزن خود را ،
        به آسفالتِ خیابان میدوخت
         
        کودک او را میشناخت
        درمیانِ کابوس اش او را دیده بود
        از پنجره ، قلکِ پلاستیکیِ خود را
        به خیابان انداخت
        پنجره را بست
        خود را بی حال ، به بستر انداخت  
        با هق هق شروع کرد به گریه
        آخر دلِ بی گناهِ کودک ،
        ازآن صحنه ی پُرغم ، داشت میسوخت
         
        سوپور، همه معناها و مفهوم ها را فهمید
        قلک را داد به دخترِ فراری
        خیابانِ طویل ،
        چند قطره اشک ریخت
        لحظه ای بعد
        خیابان دید سوپور در خیال اش ،
        جامه ی پُر از حیایی بدونِ شک به دختر
        برعصمتِ آن دخترکی که ،
        هنوزخوشبختانه آلوده نشده بود ،
        میدوخت
         
        " سو پور" ، فردی زلال بود
        " فرزندِ آب "
        پیرمرد از رنجِ این جامعه ای که ،
        به سعیِ مُشتی نادان ،
        روزبروز سوی فلاکت میرفت
        از تبِ آنچه که دیده بود ،
        داشت ، مثلِ کوره میسوخت
         
        بهمن بیدقی 1401/5/12
        ۴
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        عباسعلی استکی(چشمه)
        سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱ ۱۳:۵۷
        درود استاد عزیز
        بسیار زیبا و مبین مشکلات جامعه بود
        دستمریزاد
        موفق باشید خندانک
        بهمن بیدقی
        بهمن بیدقی
        سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱ ۱۵:۱۹
        با سلام و عرض احترام استاد گرانقدر
        لطف دارید بزرگوار
        سپاسگزارم از مهر بیکرانتان
        مؤید باشید
        ارسال پاسخ
        بهرام معینی (داریان)
        سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱ ۰۷:۳۷
        درود های فراوان جناب بیدقی استاد و ادیب فاضل وگرانقدر
        بسیار زیبا وقابل تامل
        قلمتان ماندگار
        در پناه حق
        ایام بکام
        🌷🌷🌷
        بهمن بیدقی
        بهمن بیدقی
        سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱ ۰۹:۴۵
        با سلام و عرض احترام استاد گرانقدر
        لطف دارید بزرگوار
        سپاسگزارم از مهربیکرانتان
        سلامت باشید
        در پناه خدا
        ارسال پاسخ
        قربانعلی فتحی  (تختی)
        سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱ ۰۹:۴۸
        درود برشما جناب بیدقی

        عالی بود خندانک

        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        بهمن بیدقی
        بهمن بیدقی
        سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱ ۱۱:۱۵
        با سلام و عرض احترام آقای فتحی گرانقدر
        لطف دارید بزرگوار
        سپاسگزارم از مهر بیکرانتان
        سلامت باشید
        در پناه خدا
        ارسال پاسخ
        علی بهشتی وند
        سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱ ۱۷:۴۴
        درود بر شما.
        بسیار جذاب خندانک
        بهمن بیدقی
        بهمن بیدقی
        سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱ ۱۹:۰۹
        با سلام و عرض احترام آقای بهشتی وند گرانقدر
        لطف دارید بزرگوار
        سپاسگزارم از مهر بیکرانتان
        سلامت باشید
        در پناه خدا
        ارسال پاسخ
        محمد باقر انصاری دزفولی
        پنجشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۱ ۱۱:۰۸
        بداهه ای تقدیم شعر زیبای شما
        شاعر بزرگوار
        شعر هایت
        پراز عطر گل رویایی است
        خواندنش
        مست کند جان را
        چون
        پر از علم و دانایی است
        از استاد توانایی است
        خندانک خندانک خندانک
        بهمن بیدقی
        بهمن بیدقی
        پنجشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۱ ۱۲:۱۴
        با سلام و عرض احترام استاد گرانقدر
        لطف دارید بزرگوار
        سپاسگزارم از مهربیکرانتان و از بداهه ی زیبایتان
        سلامت باشید
        در پناه خدا
        ارسال پاسخ
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0