سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

بسم الله الرحمن الرحیم به سایت خودتان شعرناب خوش آمدید مدیر موسس سایت ادبی شعرناب فکری احمدی زاده(ملحق)

چهارشنبه ۲۰ خرداد

پست های وبلاگ

شعرناب
اینجانب
ارسال شده توسط

محمد شمس باروق

در تاریخ : پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸ ۰۴:۰۲
موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۴۴۷ | نظرات : ۰

به تارگی از محل خدمت قبلی به تهران منتقل شده بودم
فارسی صحبت کردن طولانی برایم سخت بودبه سختی ۴ جمله پشت سرهم صحبت می‌کردم چون اکثرا در محل خدمت نیز باهمه ترکی صحبت میکردیم به قول معروف باید در تهران اول ترکی را به زبان فارسی تجربه می کردیم بعدترجمه شده آن را به زبان می آوردیم
اوایل خیلی سخت بودبعدا مقداری روان شده بودم
خانمم همیشه می گفت کتابی صحبت کن تا کم نیاری
مثلا به سوپری می رفتم زور می زدم بدون لهجه صحبت کنم
من با تمام وجود فارسی صحبت می کردم مغازه دار ترکی جوابم را می داد آن موقع تازه می فهمیدم که خیلی کار دارم
مثلا آبدارچی برایم چایی می آوردبرایش تذکر می دادم
که سعی کن رد پای دستت روی استکان یا لیوان نیافتد
بعداز ظهریکی از روزهای پاییری بود آن روزهایی که تازه به تهران آمده بودم آجودان فرمانده بعداز ساعت اداری کاری داشت زود رفت فرمانده به من گفت ستوان بنشین پشت میز آجودانی هر کی زنگ زد گوشی را بردارسلام کن وبگو جنابعالی اگر تیمسار بود گوشی را وصل کن به اتاقم بگو گوشی حضورتان
ساعت حدود۴ بعد از ظهر بودگوشی زنگ خورد برداشتم
خواستم بگویم جنابعالی یادم رفت هرچی سعی کردم
کلمه جنابعالی را به یاد آورم نشد که نشد بلافاصله به طرف عرض کردم اینجانب ،پشت تلفن تیمسار بود
گفت بده به فلانی گفتم اینحانب در حالی که باید می گفتم
جنابعالی ، مجدا با عصبانیت گفت پسر بده به فلانی. گفتم تا اینجانب را معرفی نکنی به فلانی نمی دهم ،
تیمسار با عصبانیت وغرورلند گوشی را قطع کرد. او فکر کرده بود من او را مسخره می کنم بعد چند دقیقه دو نفر دژبان کادری امدند ومرا بردند پیش تیمسار که با غرور وعصبانیت پشت میز ریاست نشسته بود. من شروع کردم جریان را تعریف کردن. اوایل صحبت سعی می کردم موضوع را خوب توضیح دهم ولی  گوش نمی کرد ولی بعد چند جمله که موضوع را باز کردم وجریان را توضیح دادم آنقدر خندید که نزدیک بود از خنده روده بر شود.

ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
این پست با شماره ۹۵۳۸ در تاریخ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸ ۰۴:۰۲ در سایت شعر ناب ثبت گردید
نقدها و نظرات
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



ارسال پیام خصوصی

نقد و آموزش

نظرات

کاربران اشتراک دار

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

مشاعره

علی قاسمی تونه ای

ندارم از تو بجز تو نه خاطری نه خیالی ااا نشسته ام سر راهی شکسته ام به چه حالی اااا به اشتیاق نگاهی در ارزوی وصالی ااا خداکند که بیایی در این هوا و حوالی اااا خداکند که بریزم به پات خون حلالی اقا جانم
علی قاسمی تونه ای

ندارم از تو بجز تو نه خاطری نه خیالی ااا نشسته ام سر راهی شکسته ام به چه حالی اااا به اشتیاق نگاهی در ارزوی وصالی ااا خداکند که بیایی در این هوا و حوالی اااا خداکند که بریزم به پات خون حلالی اقا جانم
علی قاسمی تونه ای

ندارم از تو بجز تو نه خاطری نه خیالی ااا نشسته ام سر راهی شکسته ام به چه حالی اااا به اشتیاق نگاهی در ارزوی وصالی ااا خداکند که بیایی در این هوا و حوالی اااا خداکند که بریزم به پات خون حلالی اقا جانم
شاهزاده خانوم

در آزاد شو از بند خویش زنجیر را باور نکن ااا اکنون زمان زندگیست تاخیر را باور نکن ااا حرف از هیاهو کم بزن از آشتی ها دم بزن ااا از دشمنی پرهیز کن شمشیر را باور نکن
بهروز چارقدچی (مجنون)

روم به شهر خود و شهریار خود باشم اااا با صفا باشید
کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
0