سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

جمعه 24 ارديبهشت 1400
  • لغو امتياز تنباكو به فتواي آيت الله ميرزا حسن شيرازي، 1270 هـ ش
4 شوال 1442
    Friday 14 May 2021

      پر نشاط ترین اشعار

      کانال رسمی شعرناب

      بار پروردگارا، دلهاي ما را به باطل ميل مده پس از آنکه به حق هدايت فرمودي و به ما از لطف خود رحمتي عطا فرما، که تويي بسيار بخشنده (بي‌منّت). آل عمران آیه ۸

      جمعه ۲۴ ارديبهشت

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      اینجانب
      ارسال شده توسط

      محمد شمس باروق

      در تاریخ : پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸ ۰۴:۰۲
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۷۴ | نظرات : ۰

      به تارگی از محل خدمت قبلی به تهران منتقل شده بودم
      فارسی صحبت کردن طولانی برایم سخت بودبه سختی ۴ جمله پشت سرهم صحبت می‌کردم چون اکثرا در محل خدمت نیز باهمه ترکی صحبت میکردیم به قول معروف باید در تهران اول ترکی را به زبان فارسی تجربه می کردیم بعدترجمه شده آن را به زبان می آوردیم
      اوایل خیلی سخت بودبعدا مقداری روان شده بودم
      خانمم همیشه می گفت کتابی صحبت کن تا کم نیاری
      مثلا به سوپری می رفتم زور می زدم بدون لهجه صحبت کنم
      من با تمام وجود فارسی صحبت می کردم مغازه دار ترکی جوابم را می داد آن موقع تازه می فهمیدم که خیلی کار دارم
      مثلا آبدارچی برایم چایی می آوردبرایش تذکر می دادم
      که سعی کن رد پای دستت روی استکان یا لیوان نیافتد
      بعداز ظهریکی از روزهای پاییری بود آن روزهایی که تازه به تهران آمده بودم آجودان فرمانده بعداز ساعت اداری کاری داشت زود رفت فرمانده به من گفت ستوان بنشین پشت میز آجودانی هر کی زنگ زد گوشی را بردارسلام کن وبگو جنابعالی اگر تیمسار بود گوشی را وصل کن به اتاقم بگو گوشی حضورتان
      ساعت حدود۴ بعد از ظهر بودگوشی زنگ خورد برداشتم
      خواستم بگویم جنابعالی یادم رفت هرچی سعی کردم
      کلمه جنابعالی را به یاد آورم نشد که نشد بلافاصله به طرف عرض کردم اینجانب ،پشت تلفن تیمسار بود
      گفت بده به فلانی گفتم اینحانب در حالی که باید می گفتم
      جنابعالی ، مجدا با عصبانیت گفت پسر بده به فلانی. گفتم تا اینجانب را معرفی نکنی به فلانی نمی دهم ،
      تیمسار با عصبانیت وغرورلند گوشی را قطع کرد. او فکر کرده بود من او را مسخره می کنم بعد چند دقیقه دو نفر دژبان کادری امدند ومرا بردند پیش تیمسار که با غرور وعصبانیت پشت میز ریاست نشسته بود. من شروع کردم جریان را تعریف کردن. اوایل صحبت سعی می کردم موضوع را خوب توضیح دهم ولی  گوش نمی کرد ولی بعد چند جمله که موضوع را باز کردم وجریان را توضیح دادم آنقدر خندید که نزدیک بود از خنده روده بر شود.

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۹۵۳۸ در تاریخ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸ ۰۴:۰۲ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقدو تحلیل شعر شاعران سایت

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

      حمایت از شعرناب

      شعرناب

      با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0