سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

شنبه 29 شهريور 1399
    2 صفر 1442
      Saturday 19 Sep 2020
        سخن بگوييد تا شناخته شويد، زيرا كه انسان در زير زبان خود پنهان است. حضرت علی(ع)

        شنبه ۲۹ شهريور

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        از انتولوژی های عاریه/قسمت دوم
        ارسال شده توسط

        سیده نسترن طالب زاده

        در تاریخ : چهارشنبه ۲۰ شهريور ۱۳۹۸ ۰۳:۱۵
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۷۴ | نظرات : ۰



        در ظرف تاریک زمان
        پر بود از" او"
        از تراوش حسرت
        ،  ایستادم
        و به معاشقه ی لبریز ماه و دریا خیره شدم
        ، چقدر وحی موسوم جاری بود
        و هوا، به اندازه ی سقوط یک پرنده ی کوچک از اوج
        خیز بر میداشت
        ، فرانشیب  و فروفراز کوچهای پی در پی

        ، در ظرف تاریک زمان پر بود از او..


        ***

        بگذار شاخه گلی بر مزار امین الضرب بگذاریم
        ، چراغهای  شب ، با آخرین فصل دلدادگی عجینست،
         پشت خانقاه شمعی گریه میکند امشب
        ، تحریر شعر طربناک چشمانت،آه
        بیگناهترین قصه ی عالمست
        بگذار شاخه گلی در خیابان های گمنام بگذاریم
        و عطر تبسم خزان را به آدمیان اندوهگین هدیه دهیم..
        که پشت خانقاه، شمعی میگرید امشب

         ***

        ما
        چهار فصل مفتونیم
        و میانمان، چهار عنصر مفرد جاریست
        پارینه ی مغلوب
        اینک مغبون
        و فرداهای حامله!
        ، ما نثر منقوش  اولین خاطره ایم
        ، که بی واسطه دوستی میورزیم
        و در  سالیان پیش و پس از این، هم
        یار غار  یکدیگر بودیم
        ، درست از سر انتشار همان چهار زندان!
        و هیچ کس هم نپرسید
        چگونه نمیمیرد جهات اربعه در جنگ نوشتاره های ما!!


        ***

        از جبر شکوفیدن درخت
        ، فهمیدم
        سالهای بسیاریست که رفته ام،
        آنجا که آیینه ی آب هم با من همنوایی کرد
        پشت دیوار زیارتگاه
        زنی پرسید، تا اولین کلیسا چقدر راهست،
        از سورمه ریز تلخ چشمانش میفهمیدم
        که ، آوای باران، شنیدنی نیست
        از آمدن و رفتنم، چند جفت کفش نو به جا مانده،
        و باوری کهن
        ، و هیچکس نمیداند
        تا پنجدری اولین بهشت را پای برهنه دویده ام! 







         

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۹۴۱۴ در تاریخ چهارشنبه ۲۰ شهريور ۱۳۹۸ ۰۳:۱۵ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقد و تحلیل شعر شاعران

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0