سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

چهارشنبه 1 ارديبهشت 1400
  • روز بزرگداشت سعدي
10 رمضان 1442
  • وفات حضرت خديجه سلام الله عليها، 3 سال قبل از هجرت
Wednesday 21 Apr 2021

    پر نشاط ترین اشعار

    کانال رسمی شعرناب

    بار پروردگارا، دلهاي ما را به باطل ميل مده پس از آنکه به حق هدايت فرمودي و به ما از لطف خود رحمتي عطا فرما، که تويي بسيار بخشنده (بي‌منّت). آل عمران آیه ۸

    چهارشنبه ۱ ارديبهشت

    پست های وبلاگ

    شعرناب
    افسانه مه آلود هاکو و پرشا نگاره پنجم ،ششم و هفتم
    ارسال شده توسط

    مازیارملکوتی نیا

    در تاریخ : پنجشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۵ ۱۳:۱۷
    موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۱۴ | نظرات : ۵

    نگاره پنجم میدان اصلی دره نای سرمای عجیبی تمام شهر رو برده بود/ آسمون رنگ عجیبی داشت / تقریبا یاقوتی رنگ/سرخ و یاقوتی .../سالها بود که نور آفتاب /دیگه خیلی مستقیم چشمان بی امید مردم دره نای رو نوازش نمی کرد /تقریبا تمام مردم شهر در میدان جمع شده بودند/در سکوتی محض/ به هم نگاه میکردند / زنها بدون بچه ها شون / بدون های و هویی که میبایستی می داشتند /با ابهت / لباسی بلند /که انتهاش روی زمین کشیده می شد/ با قدمهایی کوتاه و سنگین .../به آرامی به سمت بلندی کوتاهی میرفت/ که براش تهیه کرده بودند / ردای بلند و کهنه ای که نشون /از سالها استفاده بی وقفه داشت درخاک و خاک و خاک /هاکو.../این صدایی بود که با نجوا شروع شد /به بلندی که رسید/ایستاد/برگشت / به مردم / مردمش نگاه کرد /صدای مردم طنین انداز شد /چشمهاشو بست ... نگاره ششم خانم دکتر شکوهی /روانشاس فقط به هم نگاه میکردن / دو زن از دو دنیای متفاوت / خانم شکوهی با تمام وجودداشت پرشا رو نگاه میکرد / متعجب بود /ولی سعی میکرد اصلا احساس نشه / به پرشا گفت : روح انسان در یک زمان/در چند بعد مختلف افرینش/چند کالبد / در چند زمان گذشته/حال / آینده زندگی میکنه/همزمان /در گذشته / حال / آینده/ اینه دلیل اینکه گاهی/ بدون هیچ منطقی شاد/یا غمگین هستیم / هم زمان/ در بعد دیگه/ در حال تجربه موضوعی/ با همان حس هستیم.../پرشا نگاه هم نکرد / دوباره دکتر شکوهی پرسید : همه چیزهایی که گفتی رو 0 ساله میبینی ؟/پرشا سرش رو بلند نکرد / فقط با نجوایی از روی اجبار گفت : اهوم / دکتر شکوهی از پشت میزش بلند شد/ آروم تواتاق شروع به قدم زدن کرد / پرشا /هنوز اونجا نبود / دکتر نزدیک پنجره رفت /آروم ایستاد/ به تهران آشوب زده نگاه کرد / با تمرکز / عمیق /میدونی ؟/خیلی ها هستن مثل تو که مدام کابوس میبینن؟/ یا رویا ؟/ سیاه و سفید یارنگی / پرشا انگار قرارنبود سر بلند کنه اصلا /دکتر شکوهی ادامه داد:اینارو به نامزدت هم.../میدونه ایشون؟ /پرشا /آروم /که حتی صداش به سختی شنیده میشد/ گفت : همسرمه / همسرم .../ دکتر گفت میدونم پرشا جان.../میدونم نگاره هفتم لشگر دژخیمان آینده خوار من.../پرشا.../پرشای بابک.../پرشای هاکو.../پرشای مامان زهرا.../کسی که مرز بین دودنیا رو گذرونده.../دختری که باید بچه های دره نای رو از دژخیمها در امان نگه میداشت / باید هاکو رو از ملکه سرما/ملکه کوه دره نای پس بگیره.../برای آخرین بار /نوای روحم رو مینوازم /تا دژخیمها به ده بیان.../بابک.../بابکم .../روحم فدای تو /جسمم فدای دره نای /و عشقم فدای هاکو.../صدای بالهای خشمگین دژخیمها رومیشنوی بابک؟/ منو ببخش که باز تو شهر تهران /تو استادیوم گلادیاتورها تنهامیشی.../آخرین تصویر ذهنم وقتی دارم میرم /حتما/ توو هاکو خواهید بود.../سلام مامان زهرا .../دارم میام.../وقتی به بالهای قدرتمند شباک نگاه میکرد / فاصله خود با زمین رو روی بدن زره پوش اون احساس کرد/تازه فهمید بود/اژدها چه موجودیه /واین خوابه یا واقعیت...../پرشا به لشگری سواره نگاه میکرد /که روی زمین به دنبال خط پرواز اون و شباک می تاختن.../بوی خون/جرقه های شمشیر / نفسهای دژخیمان کودک خوار تمام ریه اش رو پر کرده بود .../دوباره به بالهای قدرتمند شباک نگاه کرد /برای آخرین بار شاید/چشمهای درشت و زیباش رو بست ... /دو لشگر با فاصله کمی روبروی هم ایستاده بودند / لشگری از انسانهای اجیر شده /که در اختیار ملکه دره نای بودند /با اژدها هایی که تا تیغ برش نور در آسمون رو زیر بالهای تیرکش خودشون گرفته بودند / آماده حمله به لشگرشه بانو پرشا بودند / پرشا و لشگرش هنوز خسته نشده بودند / با امروز 123 روز بود /در این دشت /خونها به آسمون سیاه پاشیده میشد /اجساد /غذای آخر روز اژدها ها میشدند / صدای رجز خوانی نامفهوم فرمانده دژخیمان /که جلوی لشگرش سوار بر موجودی گاو مانند بود/ به سختی شنیده میشد / خصوصا که به زبان شیطانی قبیله چرکین خودش این حرفها ر ادا میکرد / شه بانو/ملکه پرشا/ کلاه خوودش رو از سر برداشت /تا به راحتی بتونه به لشگرش رو /که از 1433 قبیله جمع شده بودند و حدود 133333 نفر بودند /مثل مادری/دوباره ورانداز کنه / همینطور که داشت به لشگریانش نگاهی سراپا غرورمیکرد / سربازانی که از سواره و پیاده / زن و مردان آموزش دیده هاکوی آهنگر بودند / با تفکر اینکه شاید هیچکدوم / تا ساعتی بعد زنده نباشند/ برانداز کرد / سرش روپایین انداخت / چشمای مامان زهرا رو به یاد آورد / وقتایی رو که سر سجاده نماز بود/ یهو برمیگشت / نگاهش پرشا رو غافلگیر میکرد / میگفت : پرشا مامانم ؟/ هنوزتوکلت به خداس ؟/بعد لبخند با ابهتی میزد/ به سمت مهر نمازش برمیگشت/ صدای مامان زهرا تو گوشهاش طنین سردی انداخت / با خودش گفت:دژخیمان اینده خوار/کودک خوار/منتظر منن /پرشا.../تا دره نای فاصله ای نمونده.../من .../پرشا دختری متولد تهران.../تحصیل کرده حقوق.../خدایا /حالا روی یه اسب با شمشیر ؟/این منم؟/ گاهی خودم هم نمیدونم کیم؟ /چه برف عجیبی.../یعنی الان خوابم؟/پس این سوزچیه رو صورتم؟ /خواب؟/من کیم روی این اسب؟/انگار صداش تو دره نای می پیچید /هوا سردبود / باید تکلیف این جنگ 123 روزه زودتر روشن میشد / سربازها با غرور/ولی خسته /به شه بانوی خودشون نگاه میکردند / آماده تقدیم گوشت و خونشون بودند / پرشا سرش رو بلند کرد / کلاه خوود عجیبش رو به سر گذاشت / نیزه خون دیده اش رو نزدیک سپر برد / موهاش که دیگه بافته نبود /با سوز میدان نبرد همراه شده بود/ صدای نعره مردانه پرشا /خون سربازان دو طرف میدان رو به جوش وخرووش آورد / حالا دوباره زمان سربازان کشته شده بود /که به پیشواز میهمانانشون بیان / گردو خاک شروع جنگ به هوا بلند شده بود / وقتی صدای بهم خوردن سپرهای دو لشگر به گوش میرسید/ دیگه /از غوغای خاکی که به آسمون بلند شده بود /تقریبا کسی رو نمیشد دید / صدای ارتباط لزج خون وشمشیر/ و فریاد به آسمون میرسید

    ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
    این پست با شماره ۷۱۴۱ در تاریخ پنجشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۵ ۱۳:۱۷ در سایت شعر ناب ثبت گردید

    نقدها و نظرات
    منصور شاهنگیان
    پنجشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۵ ۲۱:۲۸

    درود بر شما ...

    خندانک خندانک خندانک

    لیلا باباخانی (سما الغزل )
    پنجشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۵ ۲۲:۲۳
    سلام ودرود بسیار زیبا می نگارید استاد
    سربلند باشید خندانک
    مازیارملکوتی نیا
    پنجشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۵ ۲۲:۴۳
    سلام
    سپاسگذارم بانوی شعر
    فرشته مینودری
    دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۶ ۱۰:۴۶
    پرشا به لشگری سواره نگاه میکرد /که روی زمین به دنبال خط پرواز اون و شباک می تاختن.../بوی خون/جرقه های شمشیر / نفسهای دژخیمان کودک خوار تمام ریه اش رو پر کرده بود .../دوباره به بالهای قدرتمند شباک نگاه کرد /برای آخرین بار شاید/چشمهای درشت و زیباش رو بست ...
    وای وای وای خندانک
    تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



    ارسال پیام خصوصی

    نقدو تحلیل شعر شاعران سایت

    نظرات

    مشاعره

    کاربران اشتراک دار

    محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

    حمایت از شعرناب

    شعرناب

    با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

    کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
    استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
    0