سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

يکشنبه 2 آبان 1400
    19 ربيع الأول 1443
      Sunday 24 Oct 2021

        بیشترین مخاطب

        بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی.احمدی زاده (ملحق)

        يکشنبه ۲ آبان

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        Rememberance
        ارسال شده توسط

        احمدی زاده(ملحق)

        در تاریخ : سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۴ ۱۱:۳۶
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۴۸ | نظرات : ۳

        ویلیام شکسپیر
        William Shakespeare
        Rememberance
        When, in disgrace with fortune and men's eyes,
        I all alone beweep my outcast state,
        And trouble deaf heaven with my bootless cries,
         
        And look upon myself, and curse my fate,
        Wishing me like to one more rich in hope,
        Featured like him, like him with friends possest,
         
        Desiring this man's art, and that man's scope,
        With what I most enjoy contented least;
        Yet in these thoughts myself almost despising,
         
        Hoply I think on thee, and then my state,
        Like to the lark at break of day arising
        From sullen earth, sings hymns at heaven's gate;
         
        For thy sweet love remember'd such wealth brings,
        That then I scorn to change my state with kings.
         
        ياد ِ دوست
        هر زمان كه از جور ِ روزگار
        و رسوايي ِ ميان ِ مردمان
        در گوشه ي تنهايي بر بينوايي ِ خود اشك مي ريزم،
        و گوش ِ ناشنواي آسمان را با فريادهاي بي حاصل ِ خويش مي آزارم،
        و بر خود مي نگرم و بر بخت ِ بد ِ خويش نفرين مي فرستم،
        و آرزو مي كنم كه اي كاش چون آن ديگري بودم،
        كه دلش از من اميدوارتر
        و قامتش موزون تر
        و دوستانش بيشتر است.
        و اي كاش هنر ِ اين يك
        و شكوه و شوكت ِ آن ديگري از آن ِ من بود،
        و در اين اوصاف چنان خود را محروم مي بينم
        كه حتي از آنچه بيشترين نصيب را برده ام
        كمترين خرسندي احساس نمي كنم.
        اما در همين حال كه خود را چنين خوار و حقير مي بينم
        از بخت ِ نيك، حالي به ياد ِ تو مي افتم، 
        و آنگاه روح ِ من
        همچون چكاوك ِ سحر خيز
        بامدادان از خاك ِ تيره اوج گرفته
        و بر دروازه ي بهشت سرود مي خواند
        و با ياد ِ عشق ِ تو
        چنان دولتي به من دست مي دهد
        كه شأن ِ سلطاني به چشمم خوار مي آيد
        و از سوداي مقام ِ خود با پادشاهان، عار دارم.
         
        ترجمه شعر جهان

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۵۹۴۵ در تاریخ سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۴ ۱۱:۳۶ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0