سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

جمعه 30 ارديبهشت 1401
    20 شوال 1443
      Friday 20 May 2022

        بیشترین مخاطب

        کانال تلگرام شعرناب

        بنویسید تا زنده بمانید،هرکه نوشت پادشاه میشود.احمدی زاده (ملحق)

        جمعه ۳۰ ارديبهشت

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        معجزه عشق
        ارسال شده توسط

        سجاد محمد شریفی

        در تاریخ : پنجشنبه ۲۶ اسفند ۱۴۰۰ ۱۶:۵۸
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۶۵ | نظرات : ۰

        شب بود و آسمانی از باران،از رختخواب خود بلند شد،همه در آغوش خواب آرام گرفته بودند....
        بوسه ایی بر تک تک پیشانی ها زد ،چون دیدار آخر بود و لحظه وداع از این دنیای جانگداز ،سخت....
        آهسته به آشپزخانه رفت و لیوانی برداشت و آبی زهرآگین بر آن ریخت و تک تک کابینت ها را باز کرد و هرچه مواد افزودنی بود، درون آن لیوان مرگ خالی کرد و با قاشقی فلزی هم زد،قاشق آتش گرفت ،خدا به او رحم کند....
        لیوان بردست آرام در را باز کرد و به سمت مرگ،شتابان از پله ها بالا رفت
        اشک ها آرام‌ بر صورتش جاری می شد و ندای از جان ما بگذر و برخود رحم کن سر می دادند...
        اما پسرک تصمیم اش قاطع بود و راهی جز پرواز نداشت .....
        در پشت بام را باز کرد و پابرهنه به سمت دره مرگ رفت و ایستاد ...
         نگاهی به آسمان کرد و نگاهی به لیوان غمگین انگیز سرنوشت خود و گفت:
        به نام نامی الله الجلال که بنده ایی چون من گستاخ آفریده است..
        می نوشم جام زهر خود را تا پاک شود موجودی بی خاصیت از این دنیا...
        ببخش و بیامرز این بنده ناامید و گناهکار را ....
        جام وداع را بر لبان خود نزدیک کرد و آمد بنوشد که سوسکی سیه بر لب آن ظاهر گشت و جوان از ترس و وحشت اش تعادل دست خود را از دست داد و لیوان چون پرنده ایی بال شکسته محکم بر زمین خورد و نابود شد...
        پسرک عصبانی گشت و گفت:لیوان شکست اما دره مرگ که برایم هنوز باز است ...
        آمد خود را از بالا به زمین پرت کند، پایش ناگه بر زمین لیز خورد و محکم بر پشت سر خود افتاد و بیهوش شد 

        باران آرام آرام بر صورت جوان می زد و فریاد می زد:
        به راستی که خدا عاشق است
        عاشقی که چشم مرگ ناامید را ندارد
        ای ناامیدان از لانه مرگ خود برخیزید که 
        امید شما به او بعد ناامیدی برابر با معجزه است.....
         

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۱۱۹۹۰ در تاریخ پنجشنبه ۲۶ اسفند ۱۴۰۰ ۱۶:۵۸ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0