سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

بسم الله الرحمن الرحیم به سایت خودتان شعرناب خوش آمدید مدیر موسس سایت ادبی شعرناب فکری احمدی زاده(ملحق)

دوشنبه ۱۸ خرداد

پست های وبلاگ

شعرناب
میدونی شغلِت چیه ؟
ارسال شده توسط

بهمن بیدقی

در تاریخ : پنجشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۰ ۰۴:۲۸
موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۵۴ | نظرات : ۴

میدونی شغلِت چیه ؟
 
ماجرای اول :
صبح که سرپرست کارگاه وارد کارگاه شد ، نگهبانِ شب را صدا زد وگفت : چه خبر؟
نگهبانِ شب ، با حالتی شاکی گفت : آقای مهندس دیشب برای تخلیه ی بار، اینقدر اینا سر وصدا کردن ، نگذاشتن بخوابیم .
سرپرست کارگاه درحالیکه چشمانش از تعجب گرد شده بود پرسید : مگه تو شبا میخوابی ؟
نگهبان گفت : مگه شما شبا نمیخوابین ؟
مهندس پرسید : اصلاً حرفای روزِ اولی که برای استخدام ، پیشم اومدی رُو یادته ؟
نگهبان گفت : کدوم حرفا آقا ؟
مهندس زیرلب گفت : با کی اومدیم سیزده بدر وبا اون کل کل نکرد وگفت : برو مسئولِ امورمالی کارِت داره .
نگهبان که از کانکس خارج شد ، مهندس سریع به مسئول امور مالی تماس گرفت و گفت : تسویه ی این نگهبانه رُو بده و بهش بگو : بِرِه خونه ش هرچقدر دلش میخواد بخوابه .
با ورودش به امورمالی ، مسئول اونجا بهش گفت : چند شب پیش ، یکی به من گفت : شب تو رُو تووی کانکس نگهبانی دیده که خواب بودی .
نگهبان گفت : نمیدونم چرا همه با خوابِ شبِ من مشکل پیدا کردن ؟
مسئول امورمالی گفت : با خواب درشب نه ، با خوابِ نگهبان شب در شب ، و تسویه ش رُو داد و او هم درحالیکه غُرغُر میکرد ، مسئول ، درِ کانکس رُو براش بازکرد وگفت : خداحافظ ، تووی خونه ، خواب خوش بگذره .
 
ماجرای دوم :
منطقه ی آموزش نظامی ، اردوگاهی بود چند کیلومتر پَرت افتاده از جاده ، که دورادورش جنگل بود . یکی از مسئولینِ آموزش نظامی ، روزی با لباسِ عادی و غیرنظامی ، به سربازی که در کناری  برای نگهبانی مأمورش کرده بودند نزدیک شد وگفت : معذرت میخوام جناب سرباز! شما ازچی دارید نگهبانی میکنید و اینجا پاس میدید ؟
سرباز گفت : نمیدونم ، گفتن اینجا نگهبانی بدم .
مسئول گفت : میدونم ، ولی از چی ؟
سرباز گفت : نمیدونم از چی ، ولی میدونم که از من اینو خواستن .
مسئول آموزش دیگه حرفی برای گفتن نداشت . چند لحظه ازاینهمه تعهد !!! سرش گیج رفت .
 
ماجرای سوم :
برعکس دو تا ماجرای قبلی ، یه کارگرساده ی ساختمانی بود که روزی که بنّا نبود ، سرپرست کارگاه ، که از فرزی وهوش اوخوشش می اومد به اوگفت : فلانی ! امروز بنّا نیومده میتونی طاق ضربی بزنی ؟  گفت : تا حالا نزدم ولی امتحانش ضرری نداره .
زد و از بنّا هم بهتر این کارو انجام داد .
سرپرست کارگاه گفت : دیوارچینی چطور؟
گفت : امتحان میکنم
بازهم بهتر از بنّا انجام داد
چند روز بعد ، اونو توو کارگاه بعنوان آچار فرانسه می شناختند .
یکی دوسالی که گذشت و درحالیکه او از کارگاه به دلیلی رفته بود سرپرست کارگاه شنید ، او به عنوانِ نماکارِ آجر سه سانتی پیمانکار شده و اکثر کارهاشو هم خودش انجام میده .
در واقع از سفت کاری ، کارش به نازک کاری کشیده بود .
مهندس سرپرست کارگاه به شوخی به کسی که این خبر رُو به او داده بود گفت : ببین کارگر نمی خواد بریم پیشش کارکنیم ؟
 
بهمن بیدقی 1400/10/26

ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
این پست با شماره ۱۱۹۴۷ در تاریخ پنجشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۰ ۰۴:۲۸ در سایت شعر ناب ثبت گردید
نقدها و نظرات
طاهره حسین زاده (کوهواره)
پنجشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۰ ۱۷:۵۴

سلام و درودها

زیبا و حکمت آموز و حقیقت نما نوشتید

اما صد افسوس که واقعیت اغلب اوقات در جامعه کنونی چنین نیست و انسان های کاربلد معمولاً در مملکت ما بیکارند و پُشتِ میز نشین های ِ نه چندان کارآمد برسرکار .

سلامت باشید و سرافراز
بهمن بیدقی
بهمن بیدقی
پنجشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۰ ۱۹:۳۲
با سلام و عرض ادب بزرگوار
سپاسگزارم از شما
زنده باشید
ارسال پاسخ
اصغر ناظمی
جمعه ۶ اسفند ۱۴۰۰ ۱۰:۵۸
سلام
وعرض ارادت خندانک خندانک
بهمن بیدقی
بهمن بیدقی
جمعه ۶ اسفند ۱۴۰۰ ۱۱:۱۸
با سلام و عرض ادب بزرگوار
سپاس
ارسال پاسخ
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



ارسال پیام خصوصی

نقد و آموزش

نظرات

کاربران اشتراک دار

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

مشاعره

شاهزاده خانوم

در مبل فرو رفتی ااا در مبل لرزیدی ااا در مبل عرق کردی ااا پنهانی بر گوشه ی تقویم نوشتم ااا نهنگی که در ساحل تقلا می کند ااا برای دیدن هیچ کس نیامده است
طاهره حسین زاده (کوهواره)

تنگ نظرهای طمع پیشه باز بر سر مردم آوار می شوند جنگ و جدالِ بیخودی در ره است موجب خسارت بسیار می شوند ااا سلاملار اولسون استاد فخوری گرانقدر زنده باشید دور از گزند اغیار مردم آزار در سایه سار امن الهی سلامت و سرافراز بمانید
رحیم فخوری

رنگ رخسار زنان سپیدتراز کفن مرگ چشمهای ترسازشیشه پنجره دنبال راه گریز می گردد بچه نیز این آتش بازی را دوست ندارنددیوارها بدنبال عصای زیر بغل آدم بزرگها دهانشان می جنبد نه برای خوردن ذ کر ودعا تنها پناه ادمهای بی دفاعبله امشب تبریزیان لحظه های پر اضطراب شب را به حرام چشمان بیدارشان می کنند ودرنفرین بازیگران سریال جنگ نفت
طاهره حسین زاده (کوهواره)

دوباره جنگ دوباره حضور بمب اتم ااا دوباره آینه های شکسته ی مردم ااا پدافند تبریز و صداهای انفجار
محمد حسنی

در آن هنگام که گدایی می میرد هیچ ستاره ی دنباله داری نیست ولی در مرگ شاهزاده گان تمامی آسمانها نور افشانی می کنند
کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
0