سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

سه شنبه 28 دی 1400
    15 جمادى الثانية 1443
      Tuesday 18 Jan 2022

        بیشترین مخاطب

        کانال تلگرام شعرناب

        بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی.احمدی زاده (ملحق)

        سه شنبه ۲۸ دی

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        شب اول مرگ
        ارسال شده توسط

        محمد لایق حیدری

        در تاریخ : ۲ هفته پیش
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۵۷ | نظرات : ۰

        مقدمه
        سلام، من محمد لایق حیدری (فعال مدنی و جهانی)هستم. این متن بخشی از تلخ ترین خاطرات زندگی خودم است به همین دلیل اسمش را شب اول مرگ گذاشتم و برگرفته از تخیل کسی نیست.
        من معمولا در برنامه های ملی و بین‌المللی دعوت شده و اشتراک میکردم ولی در حدود بیست روز قبل از ۱۵ آگوست بخاطر امتحانات مکتب فعالیت ها را محدود کردم اما آخرین برنامه‌ای من در ۱۲ آگوست بود یعنی بین این بیست روز در حین امتحانات بخاطر روز بین المللی جوانان مجبور شدم که محدودیت را نقص کنم اما فکرش را هم نمی‌کردم که ۱۲ آگوست آخرین برنامه‌ من سال ۲۰۲۱ در افغانستان است.
        خوب اگر علاقه دارید به خواندن ادامه دهید!
         قسمت اصلی داستان از ۱۵ آگوست آغاز می‌شود و متن های پیش از آن مقدمه‌ای است برای درک بهتر داستان اصلی.
        ¬¬¬¬¬¬
        6 آگوست؛
        از امتحان برگشته بودم و در دفتر در حال چک کردن پیام ها و ایمیل ها بودم که متوجه یک پیام شدم، دعوت نامه‌ برای حضور در کنفرانس ملی جوانان بعنوان نماینده کابل که از سوی وزارت امور جوانان برای تجلیل از روز بین‌المللی جوانان در ۱۲ و ۱۳ آگوست برگزار می‌شد.
        گفته شده بود که در این کنفرانس از ۳۴ ولایت افغانستان ۴۰۰ جوان نخبه دعوت می‌شوند تا در مورد (ملت سازی و عدالت )صحبت کنند که از هر ولایت ۱۰ یا ۱۲ نماینده دعوت شده بودند.
         در کنارش پیام های از دوستان دور و نزدیک که برای تبریکی به دلیل ¬¬ دعوت شدن بعنوان یکی 12 از نماینده کابل دریافت کرده بودم. تصمیم گرفتم که به این کنفرانس دو روزه بروم زیرا روز اول کنفرانس که پنجشنبه بود امتحان مضمون فرعی و روز دوم جمعه بود بناأ هیچ مشکلی در قسمت وقت نداشتم.
        12 و 13 آگوست:
        روز برنامه بود، کنفرانس در قصر چهل ستون در کنار باغ چهل‌ستون .برگزار میشد
        در برنامه مهمانان دیگر از جمله وزیر عدلیه، وزیر امور جوانان و تعداد زیادی از اساتید دانشگاه و مشاورین دولت جمهوری و ورزشکاران .نامدار هم حضور داشتند
        روز اول در ختم برنامه خوشبختانه نیرو های امنیتی یک مهاجم .انتحاری که قصد حمله به کنفرانس را داشت را دستگیر کردند
        دو روز کامل در مورد ملت سازی و عدالت صحبت کردیم و نظرات زیادی رد و بدل شدند و در این دو روز همه نماینده ها و مهمانان از اقوام مختلف با هم مثل یک فامیل بزرگ و کوتاه مدت بودیم و .صمیمیت ما نشان دهنده ملت واحد بود و واقعا تجربه خوبی بود
        15آگوست؛
        حوالی ساعت ۶ صبح بود که مثل همیشه برای رفتن به مکتب آماده شده بودم، پدرم موتر را از پارک بیرون کرد و حرکت کردیم.
         بدلیل اینکه در روزهای امتحان چهارنیم ماهه قرار داشتیم روز های قبل برای مرور، کتاب مضمون مربوطه در دستانم بود و داخل موتر سکوت بود و هیچ مکالمه‌ی مهمی بین من و پدرم الی بعد از امتحان رد و بدل نمی‌شد اما آن روز، روز آخر امتحانات بود و امتحان تهذیب داشتیم،در آغاز راه بودیم که مهمترین موضوع آن روزها و موضوع که تمام افغانستان و مخصوصاً کابل در موردش بحث میکردند باز شد،پدرم نظر خود را در حالیکه طالبان ۳۲ ولایت افغانستان تصرف کرده بودند و فقط پایتخت(کابل) و پنجشیر بود که تحت حاکمیت جمهوری اسلامی افغانستان بود در مورد آینده‌ای کابل و افغانستان بیان کرد و خواستار فرستادن فامیل به خارج از کشور شد ولی من مثل تعداد زیادی از مردم معتقد بودم که جمهوری اسلامی افغانستان از کابل به هر قیمتی دفاع می‌کند زیرا دولت و حامیانش اجازه تصرف کابل را به طالبان نخواهند داد.
        من خواستار ادامه مکتب خود بودم زیرا فقط چهارنیم ماه تا فراغت فاصله داشتم و بعد از آن می‌توانستم به یکی از آرزو های خود برسم و .برای ادامه تحصیل به خارج از کشور بروم و شخص موفق تری شوم
        :نظر من در رابطه به تصرف کابل به دو دلیل به عقیده تبدیل شده بود
        1. فکر میکردم دولت و حامیانش هرگز دوست ندارند تا حاکمیت را از دست بدهند و حکومت به افراد غیر از نوادگان سدوزایی و بارکزایی ها .برسد
        2.دلیل دوم هم که قسمت کمتری را تشکیل می‌داد دلداری خودم بود تا بتوانم امیدی برای آینده داشته باشم.
        این مکالمه با تمام جزئیات اش بیشتر از ۴۰ دقیقه طول کشید تا به مکتب رسیدیم از پدرم خداحافظی کردم، پدرم به طرف دفتر رفت و من به طرف دروازه مکتب.
        نمی‌دانستم، ولی آن روز برای آخرین بار وارد مکتب ام شدم و به صنف
        خود ما دوازدهم الف رفتم، بعضی همصنفی هایم آمده بودند و بعضی
        ها هم بعداً آمدند و باز هم قصه‌ای ما در مورد طالبان و تصرف کابل بود و هر کس نظر می‌داد که یکی از همصنفی هایم آمد و خبر رفتن چندی از دوستان ما را داد و بعضی ها هم قصد رفتن را گرفتند .
        من واقعاً آنها را درک نمی‌توانستم و از خودم می‌پرسیدم چگونه می‌توانند زحمات و شب بیداری های ۱۲ ساله خود را برای یک احتمال ضرب .صفر کنند و به همین راحتی بروند
        استاد مربوطه آمد و ما را به طرف تالار مکتب که در منزل آخر مکتب قرار داشت هدایت داد. درصنف ما حدود ۱۳ نفر بودیم و در تالار مکتب رفتیم که بیشتر از ۷۰۰ و یا ۸۰۰ شاگرد دیگر از تایم ما از صنوف دیگر قرار داشتند و به سخنان مدیر عمومی مکتب گوش میدادند.
        هیچ کس فکرش را هم نمی‌کرد که آن روز آخرین روز آزادی و زندگی .عادی بود
        به همه ای ما دستور داده شد تا برای بررسی نمرات ابتدایی امتحانات چهارنیم ماهه ۳ روز بعد از آن روز به مکتب برگریدم. مکتب را ترک کردم و به طرف دفتر رفتم.
        در حال نوشیدن چای بودیم که برای بار سوم فقط در طول ۲ ساعت دوباره موضوع طالبان باز شد و پدرم دوباره تذکر داد که قصد فرستادن فامیل به خارج از کشور را دارد و خودش به خاطر کسب و کار در کابل خواهد ماند، من که تازه امتحانات ام تمام شده بود و راحت تر بودم و از سویی امیدوارتر، دوباره با قاطعیت بیشتر گفتم که من به درس هایم میدهم.
        در ادامه قرار شد که من و پدرم تا روشن تر شدن وضعیت و تا وقتی که امکان دارد در کابل باشیم و بقیه اعضای فامیل به خارج از کشور بروند.
        دفتر ما در بیست متره در ناحیه ۱۸ شهر کابل بود. حوالی ساعت ۹ صبح بود که سخنان بین مردم محل از رسیدن طالبان به پشت دروازه کابل رد و بدل می‌شد و تا ساعت ۱۰ این شایعه ادامه داشت و با هر دقیقه گذشتن این شایعه بیشتر و به واقعیت نزدیک تر می‌شد اما من هنوز به این شایعات باور نداشتم و در دفتر راحت نشسته بودم.
        بعد از ساعت ۱۰ صبح دختران از طرف قلعه نو که سمت نزدیکتر به دروازه کابل بود به طرف خانه هایشان شروع به فرار کردند.
        با دیدن این صحنه که با چشمان خودم از پشت دروازه دفتر می‌دیدم برای اولین بار از خودم پرسیدم که اگر واقعاً طالبان بیایند چه؟
        یعنی امکان دارد که همه زحمات ما طی یک روز از بین برود؟
        و خودم با جواب های که برای دلداری خودم میدادم آرام تر میشدم که ناگهان چشمم به دو رنجر در از عسکر مربوط به حوزه ۱۸ افتاد که با سرعت از روبروی دفتر گذشت.
        آنجا بود که کم کم اعتمادم به دولت و امیدم به آینده‌ای که تصورش را میکردم کم می‌شد.
        رد شدن رنجر ها را به دو دلیل می‌دانستم ؛
        1. فرار از طالبان که حمله کردند از طرف غرب.
        2. رفتن برای جنگ با طالبان که به مرکز کابل حمله کرده اند.
        که متأسفانه هر دو برای من یک نتیجه داشت آنهم ورود طالبان.
        همان لحظات ۲ تا از همکاران شرکت ما که یکی طرف سرک میدان هوایی و دیگری در کوته سنگی بود زنگ زندند، کسیکه در سرک میدان هوایی بود گفت در میدان هوایی شایعه است که تا قسمت کوته سنگی را طالبان تصرف کردند و نفر دوم که در کوته سنگی بود می‌گفت که در کوته سنگی شایعه‌ است که تا قلعه نو طالبان پیشروی کردند اما ما در بیست متری در نزدیکی قلعه نو هنوز از وارد شدن طالبان به کابل مطمئن نشده بودیم.
        تمام شهر را به خاطر شایعات وحشت فرا گرفته بود.
        تا ساعت ۱۲ تمام دوکان ها، دفاتر شرکت ها و مکاتب طرف حوزه ۱۸ بسته شد.
        من و پدرم هم به طرف خانه که در ناحیه ششم شهر کابل بود حرکت کردیم و از راه تمام مواد مورد نیاز را گرفتیم تا اگر این شایعات به واقعیت تبدیل شود دوکان ها بسته خواهند شد و مواد خوارکه‌ تا مدتی در دسترس نخواهد بود.
        از طرفی روز ششم محرم الحرام بود و مردم شیعه نگران برخورد طالبان با مراسمات و مردم اهل تشیع بودند.
        بعد از حدود ۱ ساعت به خانه رسیدیم و تلویزیون را روشن کردم.
        وضعیت عادی نبود، تلویزیون طلوع در حالیکه تکرار برنامه رو در رو را پخش میکرد به صورت غیر قابل منتظره‌ای شروع به پخش سریال عثمان کرد.
        وقتی فیسبوک را باز کردم همه اخبار درست و غلط را پخش میکرد. در بین همه سخنگوی یکی از ارگان های دولتی ویدیوی منتشر کرد که در آن از انتظار نیروی های طالبان در پشت دروازه کابل برای ورود مسالمت آمیز گفته بود.
        وضعیت من غیر قابل تعریف بود، هر لحظه با دیدن اخبار و وضعیت به نابودی نزدیکتر می‌شدم.
        ویدیوی در صفحه یکی از دوستانم دیدم که نشان می‌داد طالبان وارد حوزه هفتم شدند و در حالی بالا شدن به در و دیوار حوزه بودند، برای مطمئن شدن ازش پرسیدم ، کجاست و وضعیت خودش چطور
         است؟ و او جواب داد که حوزه هفتم پولیس است که قبلاً تخلیه شده است و فعلا تحت تصرف طالبان است. مدتی گذشت که عکس و ویدیو هایی از گشت و گذار طالبان در داخل شهر منتشر شد بعضی ها آنرا ساختگی می‌خواندند و بعضی ها آن را واقعی می‌خواندند.
        این روند تا ساعت ۳ یا ۴ ادامه داشت که ناگهان خبر تازه‌ای تمام تلویزیون های داخلی و خارجی، ورود طالبان به ارگ ریاست جمهوری افغانستان شد. آنجا بود که واقعا شکستم!
        شاید کسانی که این متن را می‌خوانند و در آن روز مثل من زندگی شان از ۱۰۰ به صفر سقوط نکردند این شکستن را درک نکنند اما آن لحظه بدترین لحظه و آن روز که قرار بود راحت تر شوم بدترین روز زنده گیم شد. ازهر چه امید بود ناامید شدم، از هرکس، از هر چیز و از هر جا.
        فکرش را بکن که فقط از ساعت ۹ الی ۴ که فقط ۷ ساعت فاصله است من تمام آرزوهایم را با چشمان خودم دیدم که چگونه دفن می‌شوند و چگونه ناتوانم در برگرداندن شان، حتی می‌شد در آن لحظه آرزوی هر چیزی را به جز ادامه زندگی بدون کدام سرنوشت آرزو کرد که حتی نا مطمئن بودم در تحقق آن.
        بعد از آن دوستانم از سراسر جهان پیام های احوالپرسی و امیدوارکننده زیادی فرستادند اما حتی ذره‌ای هم تاثیر روی روان نصفه مرده‌ای من نداشت. فکر میکردم در خواب هستم، خاموش مانده بودم و خیره به یک نقطه از اتاق.
        همه سکوت کرده بودند، شب شد و اشتهای هیچ چیز نبود و فقط فکر کردن و پرسیدن بار بار سوال " چه خواهد شد؟" از خودم.
        از خدا می‌خواستم که اگر خواب هستم بیدار شوم این خوابی قشنگی نیست حتی کابوسی خوبی نیست، یعنی حاضر بودم که در خواب ببینم که یکی مرا میکشد ولی حاضر به دیدن مردن آرزو هایم و ناتوان بودنم نبودم.
        آن شب را شب اول مرگ می‌نامم چون من هم آن روز با آرزوها و اهدافم از بین رفتم.
        هرچه از احساسات آن شب خود بگویم کم خواهد بود چون شب خیلی خیلی بدی بود،بدتر از یک مریضی، بدتر از یک مرگ و بدتر از هر چیزی که فکرش را بکنید.
        افسرده، آرام، نا‌امید، با سوالات بدون جواب، با ترس و با چشمان تر شب را سپری کردم.
        صبح که بیدار شدم در ۵ ثانیه اول چیزی به یادم نمی‌آمد و حس کردم کمی سردردم ولی وقتی از پنجره اتاق به بیرون نگاه کردم مثلیکه هوا دیگر هوای عادی نبود همه جارا ناامیدی گرفته بود و آسمان خیره تر و هوا گرفته تر شده بود.
        موبایلم را روشن کردم که یکی از همکاران بین‌المللی‌ام، از کسانی بود که با مقامات بالای آلمان رابطه داشت پیام داده بود تا عکس تذکره خود را فرستاده و خودم به میدان هوایی بین‌المللی کابل بروم و با نیرو های آلمانی با نشان دادن تذکره با فامیلم از افغانستان خارج شوم.
        به پدرم گفتم و هر دو آماده رفتن به میدان هوایی شدیم، بدلیل اینکه در اخبار و صفحات اجتماعی عکس های از میدان هوایی پخش شده بود که نشان می‌داد که خیلی شلوغ است و احتمال دزدیدن هر چیز وجود دارد به جای موتر خود ما یک تاکسی گرفته به طرف میدان هوایی رفتیم برای اولین بار دیدم که طالبان در سرک دارلامان و کوته سنگی در حال گشت گذار و سوار بر موتر سایکل هایشان و تفنگ که
        در پشت شان بود و یک کمپل که سر زین هر یک از موتر سایکل ها بود، بودند. و به جای هر یک از چک پاین های نیروهای امنیتی جمهوری، طالبان ایستاده بودند. دلم واقعا شکسته بود و در عین حال ترسیده بودم.
         در ساحه کوته سنگی دو تا مسافر دیگر هم سوار شدند و در چهارراهی برهکی به اثر هجوم بیش از حد مردم به سوی میدان هوایی کابل راه بندی شده و مجبور شدیم از راه بندی پیاده رفته و در آن طرف تاکسی دیگری بگیریم و همه راه صد ها تن از نیروهای طالبان را داخل رنجر های پولیس و سوار بر موتر سایکل ها دیدم. در سرک میدان هوایی که وارد شدیم با تعداد زیادی از مردم که تاکسی پیدا نتوانسته بودند و پیاده بطرف میدان هوایی میروند که تعداد شان به هزاران نفر می‌رسید روبرو شدیم.
         یکی از مسافران تاکسی ما که داخل موتر بود و قصد رفتن به میدان هوایی را داشت سر خود را از کلکین موتر بیرون کرده و با پوزخند به مردم می‌گفت؛ (با زبان عامیانه کابلی ) کجا میرین او بیدر؟ شما خارج" "میرین ای مملکته کی جور بکنه؟
         و دوباره سر خود را با لبخند تلخ وارد موتر کرد و رفتیم به طرف میدان رفت هر چقدر به دروازه اصلی نزدیک تر می‌شدیم تعداد افراد زیادتر می‌شد.
         وقتی رسیدیم به این فکر می‌کردم که من می‌خواستم روزی با خوشحالی و دلی پر از امید به این میدان هوایی داخل شوم و بسوی اهدافم پرواز کنم اما......
         بخاطر هجوم مردم و تیر اندازی آمریکایی ها موتر ها نمی‌توانستند که تا پیش دروازه اصلی بروند بناأ از پهلوی وزارت امور خارجه و دروازه اصلی را پیاده رفتیم که شاهد زخمی شدن بیشتر از اشخاص به اثر تیراندازی آمریکایی ها به افرادیکه می‌خواستند از سر دیوار وارد میدان هوایی شوند بودیم.
         وقتی به دروازه اصلی رسیدیم باید اول از فنس می‌گذشتیم که مردم قبلاً فنس را سوراخ کرده بودند و به نوبت عبور می‌کردند آن فنس تعداد زیادی طالبان دروازه ها را بسته بودند و مسلح ایستاده بودند و با هر بار هجوم مردم فیر های هوایی شلیک میکردند و مردم را با دشنام و کلوخ و ترس از منطقه برای مدتی کوتاهی دور میکردند اما مدتی بعد مردم دوباره هجوم می‌بردند، به زنان اجازه ورود می‌دادند اما مردان هر تلاشی که میکردند نمی‌توانستند بروند.
        مدتی بعد که نشد، دیدم مقامات تقریباً بلند رتبه طالبان آمدند و بعضی افسران طالبان به سلام علیک رفتند در این فرصت از دوتا از گیت هایکه طالبان ساخته بودند گذشتم با دو نفر دیگر و فقط یکی مانده بود تا وارد میدان هوایی شوم، دیگران می‌خواستند از پشت ما بیایند که افسران دو گیت برگشتند بدون اینکه ما را ببینند، ما بین دو گیت گذشته و یک باقی مانده، گیر کرده بودیم.
        فکر میکردم اگر از این گیت بگذرم و داخل بروم دیگر راحت است و فرار خواهم کرد، در آن لحظه جنازه‌ای پیر زنی که زیر پای شده بود را آورد و دروازه و گیت آخری باز شد من به طرف دروازه حرکت کردم که طالبان عقبی صدا زدنند که برگرد و گیت را بسته و ما را دوباره برگشتاندند.
        طالبان در بلندگو اعلان میکردند که افغانستان جور خواهد شد لطفاً به خانه هایتان برگردید و شلوغ نکنید. من و پدرم بعد از ساعت ها تلاش موفق به ورود به میدان هوایی نشدیم و به نیرو های آلمانی هر نرسیدم.
        دوباره ناامید به خانه برگشتم، بعد از آن فقط در مورد راه خروج فکر میکردم که چگونه فرار کنم و جایی دیگری از صفر شروع کنم.
        من در حال دوباره آغاز از صفر هستم و تا حال خیلی زودتر از قبل به نمرات بالا رسیدم امیدوارم که موفق شوم و امیدوارم که بتوانم موفقیت خود را در افغانستان جشن بگیرم.
        هنوز که هنوز است با آنکه افغانستان را ترک کردم اما دو حس هنوز در دلم زنده است؛
        1.حس از بین رفتن تمام اهداف و آرزوهایم.
        2.حس وطن دوستی و برگشتاندن صلح به افغانستان عزیز.
        از من گرفته خاک من را، آسمانم را
        وقت خوشم را، خنده ام را، آب و نانم را
        هویتم را، شهرتم را، راه و رسمم را
        گم کرده ام این روزها نام و نشانم را
        ای پادشاه هفت اقلیم! ای خداوندا!
        از زندگی سیرم بیا بردار جانم را
        شعری از محمد انور ظفری
        محمد لایق حیدری
         
         

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۱۱۷۹۱ در تاریخ ۲ هفته پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0