سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

چهارشنبه 10 آذر 1400
  • شهادت آيت الله سيد حسن مدرس، 1316 هـ ش و روز مجلس
27 ربيع الثاني 1443
    Wednesday 1 Dec 2021
    • روز جهاني مبارزه با ايدز

    بیشترین مخاطب

    کانال تلگرام شعرناب

    بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی.احمدی زاده (ملحق)

    چهارشنبه ۱۰ آذر

    پست های وبلاگ

    شعرناب
    شاید شهید
    ارسال شده توسط

    فاطمه گودرزی

    در تاریخ : ۲ هفته پیش
    موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۱۸ | نظرات : ۸

    کاش می شدچرخ روزگار را  دستی چرخاند. 
    مثل چرخ خیاطی مادر بزرگ در کنج اتاق .
    یا جایی برای انتظار باشد، شبیه لب حوضِ آبیِ وسط حیاط شان .
    همانقدر  شیرین که 
      گویی منتظر بوی  نان تازه ای هستی که پدر بزرگ  در دستانش دارد . یا بوی  شمع دانیهای تازه گل داده ی لب حوض
    راستی پدر بزرگ !
    پیرمرد قد خمیده ای ،با شانه های مربع و تکیده .
    دستانی به زبری تمام عمری که کار کرده ..
    و جیبهایی پر ازشیرینی .
    آه....
    یادت بخیر ...
    باغبان انگورها و سیب ها .
    یا مثل آنکه هر روز عصر، منتظر جوش آمدن سماور طلایی مادر بزرگ باشی .
    با آن بوی زغال و قوری عشقی ،که همیشه تازه دم  است .
    با دستهایی لطیف تر از گل، زیبا تر از باران.
    و عکس گوشه اتاق !چقدر دوستش دارم. 
     ندیده اَمش، ولی دوستش دارم . لبخندش ،شبیه فرشته هایی است ؛که جایی روی زمین ندارند .
    مادر بزرگ میگوید: 
    زمین جای ماندن اسطوره ها نیست .
    با خودم مرور می کنم.
     شهید 
    شهید
    شهید .... 
    عزیز، مگه نمی گن شهدا زنده اند ؟ 
    سوالم را بی محابا می پرسم و در جواب ؛:
    قطره اشکی که از ساغر چشمش می ریزد را می گیرم .
    می پرسم:عزیز دلت تنگ شده براش ؟
    و برایم میخواند:
    یار آن بود که صبر کند بر جفای یار
    ترک رضای خویش کند در رضای یار
    گر بر وجود عاشق صادق نهند تیغ
    بیند خطای خویش و نبیند خطای یار
    (سعدی )
    خوب می شناسم او را  به صبور ترین حالت انسانی .
    تقدیم به عزیز ی که حالا نیست و تمام مادران شهید 
    نوشته فاطمه گودرزی 
    ۱۴۰۰/۸/۱۰

    ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
    این پست با شماره ۱۱۶۹۵ در تاریخ ۲ هفته پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

    نقدها و نظرات
    طاهره حسین زاده (کوهواره)
    ۲ هفته پیش

    🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
    🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
    فاطمه گودرزی
    فاطمه گودرزی
    ۲ هفته پیش
    🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
    ارسال پاسخ
    حمید غرب
    ۲ هفته پیش
    درود بانو گودرزی بزرگوار

    بسیار زیبا و حاوی احساسی عمیق از یادِ درگذشته گانی ، گذشته از خود که نبودشان ، بودِ ما شد و حاصل خونشان ، خوانِ برکت ما

    دستمریزاد

    ذوقتان سرشار و قلمتان در کار
    خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
    طاهره حسین زاده (کوهواره)

    🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
    🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
    ارسال پاسخ
    فاطمه گودرزی
    فاطمه گودرزی
    ۲ هفته پیش
    ⚘⚘⚘⚘⚘⚘
    ⚘⚘⚘⚘⚘
    فاطمه گودرزی
    ۲ هفته پیش
    سلام و درود فراوان بر شما جناب حمید آقای غرب
    ممنون از لطف نگاهتان
    به مهر خواندید خندانک خندانک خندانک
    و درود بر تمام شهدا و خانواده های صبورشان خندانک
    خندانک خندانک خندانک خندانک
    سیاوش آزاد
    ۲ هفته پیش
    سلام
    زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت
    کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد

    کل غزل خواجه را بیاورم چه غزل نابی بر قله مگر مادر دهر میتواند به این راحتی ها چنین شاعری بزاید و مگر چنین شاعری هم به راحتی میتواند چنین شعری بسراید مرحوم سنایی رضوان الله تعالی علیه فرمودند
    سالها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفتاب
    لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن
    ماهها باید که تا یک پنبه دانه ز آب و خاک
    شاهدی را حله گردد یا شهیدی را کفن


    عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
    عارف از خنده می در طمع خام افتاد

    حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
    این همه نقش در آیینه اوهام افتاد

    این همه عکس می و نقش نگارین که نمود
    یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد

    غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
    کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد

    من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
    اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد

    چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار
    هر که در دایره گردش ایام افتاد

    در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ
    آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد

    آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی
    کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد

    زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت
    کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد

    هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
    این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد

    صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی
    زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد

    غزل دیگری دارند خواجه در شرحی که جناب دینانی دارند دیدم از آن بسیار تعریف کردند

    غلام نرگس مست تو تاجدارانند
    خراب باده لعل تو هوشیارانند

    تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز
    و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند

    ز زیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگر
    که از یمین و یسارت چه سوگوارانند

    گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین
    که از تطاول زلفت چه بی‌قرارانند

    نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو
    که مستحق کرامت گناهکارانند

    نه من بر آن گل عارض غزل سرایم و بس
    که عندلیب تو از هر طرف هزارانند

    تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من
    پیاده می‌روم و همرهان سوارانند

    بیا به میکده و چهره ارغوانی کن
    مرو به صومعه کان جا سیاه کارانند

    خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد
    که بستگان کمند تو رستگارانند

    کل قصیده استاد سنایی را هم بیاورم

    برگ بی‌برگی نداری لاف درویشی مزن
    رخ چو عیاران نداری جان چو نامردان مکن

    یا برو همچون زنان رنگی و بویی پیش گیر
    یا چو مردان اندر آی و گوی در میدان فگن

    هر چه بینی جز هوا آن دین بود بر جان نشان
    هر چه یابی جز خدا آن بت بود در هم شکن

    چون دل و جان زیر پایت نطع شد پایی بکوب
    چون دو کون اندر دو دستت جمع شد دستی بزن

    سر بر آر از گلشن تحقیق تا در کوی دین
    کشتگان زنده بینی انجمن در انجمن

    در یکی صف کشتگان بینی به تیغی چون حسین
    در دگر صف خستگان بینی به زهری چون حسن

    درد دین خود بوالعجب دردیست کاندر وی چو شمع
    چون شوی بیمار بهتر گردی از گردن زدن

    اندرین میدان که خود را می دراندازد جهود
    وندرین مجلس که تن را می‌بسوزد برهمن

    اینت بی همت شگرفی کو برون ناید ز جان
    و آنت بی دولت سواری کو برون ناید ز تن

    هر خسی از رنگ گفتاری بدین ره کی رسد
    درد باید عمر سوز و مرد باید گام زن

    سالها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفتاب
    لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن

    ماهها باید که تا یک پنبه دانه ز آب و خاک
    شاهدی را حله گردد یا شهیدی را کفن

    روزها باید که تا یک مشت پشم از پشت میش
    زاهدی را خرقه گردد یا حماری را رسن

    عمرها باید که تا یک کودکی از روی طبع
    عالمی گردد نکو یا شاعری شیرین سخن

    قرنها باید که تا از پشت آدم نطفه‌ای
    بوالوفای کرد گردد یا شود ویس قرن

    چنگ در فتراک صاحبدولتی زن تا مگر
    برتر آیی زین سرشت گوهر و صرف ز من

    روی بنمایند شاهان شریعت مر ترا
    چون عروسان طبیعت رخت بندند از بدن

    تا تو در بند هوایی از زر و زن چاره نیست
    عاشقی شو تا هم از زر فارغ آیی هم ز زن

    نفس تو جویای کفرست و خردجویای دین
    گر بقا خواهی بدین آی ار فنا خواهی به تن

    جان‌فشان و پای کوب و راد زی و فرد باش
    تا شوی باقی چو دامن برفشانی زین دمن

    کز پی مردانگی پاینده ذات آمد چنار
    وز پی تر دامنی اندک حیات آمد سمن

    راه رو تا دیو بینی با فرشته در مصاف
    ز امتحان نفس حسی چند باشی ممتحن

    چون برون رفت از تو حرص آن گه در آمد در تو دین
    چون در آمد در تو دین آن گه برون شد اهرمن

    گر نمی‌خواهی که پرها رویدت زین دامگاه
    همچو کرم پیله جز گرد نهاد خود متن

    بار معنی بند ازینجا زان که در صحرای حشر
    سخت کاسد بود خواهد تیز بازار سخن

    باش تا طومار دعویها فرو شوید خرد
    باش تا دیوان معنیها بخواند ذوالمنن

    باش تا از پیش دلها پرده بردارد خدای
    تا جهانی بوالحسن بینی به معنی بوالحزن

    ای جمال حال مردان بی‌اثر باشد مکان
    وز شعاع شمع تابان بی‌خبر باشد لگن

    بارنامهٔ ما و من در عالم حس‌ست و بس
    چون ازین عالم برون رفتی نه ما بینی نه من

    از برون پرده بینی یک جهان پر شاه و بت
    چون درون پرده رفتی این رهی گشت آن شمن

    پوشش از دین ساز تا باقی بمانی بهر آنک
    گر برین پوشش نمیری هم تو ریزی هم کفن

    این جهان و آن جهانت را به یک دم در کشد
    چون نهنگ درد دین ناگاه بگشاید دهن

    بادو قبله در ره توحید نتوان رفت راست
    یا رضای دوست باید یا هوای خویشتن

    سوی آن حضرت نپوید هیچ دل با آرزو
    با چینن گلرخ نخسبد هیچ کس با پیرهن

    پردهٔ پرهیز و شرم از روی ایمان بر مدار
    تا به زخم چشم نااهلان نگردی مفتتن

    گرد قرآن گرد زیرا هر که در قرآن گریخت
    آن جهان رست از عقوبت این جهان جست از فتن

    چون همی دانی که قرآن را رسن خواندست حق
    پس تو در چاه طبیعت چند باشی با وسن

    چرخ گردان این رسن را می‌رساند تا به چاه
    گر همی صحرات باید چنگ در زن در رسن

    گرد سم اسب سلطان شریعت سرمه کن
    تا شود نور الاهی با دو چشمت مقترن

    گر عروس شرع را از رخ براندازی نقاب
    بی خطا گردد خطا و بی‌خطر گردد ختن

    سنی دین‌دار شو تا زنده مانی زان که هست
    هر چه جز دین مردگی و هر چه جز سنت حزن

    مژه در چشم سنایی چون سنانی باد تیز
    گر سنایی زندگی خواهد زمانی بی‌سنن

    با سخنهای سنایی خاصه در زهد و مثل
    فخر دارد خاک بلخ امروز بر بحر عدن
    فاطمه گودرزی
    ۲ هفته پیش
    سلام و درود جناب آزاد گرامی
    سپاس از ارسال اشعار زیبایی که صفحه را بدان مزین فرمودین و لطف حظورتان

    : خندانک خندانک خندانک
    تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



    ارسال پیام خصوصی

    نقد و آموزش

    نظرات

    مشاعره

    کاربران اشتراک دار

    محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

    حمایت از شعرناب

    شعرناب

    با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

    کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
    استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
    0