سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

بسم الله الرحمن الرحیم به سایت خودتان شعرناب خوش آمدید مدیر موسس سایت ادبی شعرناب فکری احمدی زاده(ملحق)

چهارشنبه ۲۷ خرداد

پست های وبلاگ

شعرناب
پناه
ارسال شده توسط

بهمن بیدقی

در تاریخ : پنجشنبه ۲۴ تير ۱۴۰۰ ۰۴:۳۹
موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۰۷ | نظرات : ۰

پناه
 
اصابتِ هراس گونه ی مکررِ جسمی به شیشه ، کودک را سراسیمه به کنار پنجره کشاند .
ناگهان گنجشکی را دید که انگار ازچیزی ترسیده باشد ، خود را به شیشه می کوبد .
سریعاً پنجره را بازکرد و گنجشک ، به اتاق و کودک پناهنده شد ، و بی هدف به هرسو پرید .
عکس العمل سریع نگاهِ کودک ، گربه ‌ای را دید که از روی درختی که تا پنجره فاصله ی چندانی نداشت شناوردرفضاست ودر راستای ورودِ گنجشک، به حالتِ هجوم و پرش . اورا دید که بسمت پنجره میتازد. کودکِ تیز، سریعاً پنجره را بست و گربه با اصابت با شیشه ی پنجره، مثل کارتون تام وجری، درحالیکه آچمز شده بود دست و پایش را گم کرد و به صورت مسخره ای به حیاط سقوط کرد .
کودک خنده ای از روی شیطنت کرد و ازاینکه گنجشک را ازچنگال اونجات داده، احساس غرور نمود و نگاههای مهربانش  به جستجوی گنجشک در اتاق مشغول شد . بعد از چند لحظه او را به حالِ سکون اما درحالیکه قلبش چون گنجشک می تپید برروی طاقچه یافت .
قدری آب ودانه برایش روی طاقچه گذاشت واوهم که انگارتوانی برای پروازنداشت ویا اطمینانی غریزی او را از فرار بازمیداشت باولع مشغول به دانه برچیدن شد .
احساس خوبی ، کودکانه های  کودک را از خود پُر کرد و پس از آنکه امنیت همه جا گسترده شد ، مشت کودک ، گنجشک را دوباره درخود پناه داد و لبهای غنچه اش گنجشک را بوسید وپنجره را باز کرد و او را بسوی آسمان پرواز داد .
لحظه ای نگاه گنجشک که برشاخه ای آرام گرفته بود با نگاه کودک تلاقی کرد و کلی حرف بین آندو رد و بدل شد . از گنجشک سپاسگزاری و از کودک شعفی بی حد ، ناشی از نجاتِ او از مرگ .
کودک بوسه ای بر کفِ دست خود زد و با فوت اش ، آن بوسه را بسوی او پَر داد .
انگارهمه وجود کودک داشت می خندید .
 
مادر که به طور اتفاقی در کنجی ، همه ی صحنه ها را دیده بود به کودکش نزدیک شد و یه ماچِ گُنده بر لپ او چسباند .
 
پیرمرد ، هنوز یاد آن ماجرا را با خود همراه داشت و از مرورش همیشه جان می گرفت .
 
بهمن بیدقی 1400/4/2

ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
این پست با شماره ۱۱۴۵۰ در تاریخ پنجشنبه ۲۴ تير ۱۴۰۰ ۰۴:۳۹ در سایت شعر ناب ثبت گردید
نقدها و نظرات
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



ارسال پیام خصوصی

نقد و آموزش

نظرات

کاربران اشتراک دار

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

مشاعره

کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
1