سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

اعضای آنلاین

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

حمایت از شعرناب

شعرناب

با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

کانال تلگرام شعرناب

تقویم روز

پنجشنبه 6 ارديبهشت 1403
    17 شوال 1445
      Thursday 25 Apr 2024
        به سکوی پرتاب شهرت و افتخار ،نجابت و اقتدار ... سایت ادبی شعرناب خوش آمدید مقدمتان گلباران🌹🌹

        پنجشنبه ۶ ارديبهشت

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        پناه
        ارسال شده توسط

        بهمن بیدقی

        در تاریخ : پنجشنبه ۲۴ تير ۱۴۰۰ ۰۴:۳۹
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۵۵ | نظرات : ۰

        پناه
         
        اصابتِ هراس گونه ی مکررِ جسمی به شیشه ، کودک را سراسیمه به کنار پنجره کشاند .
        ناگهان گنجشکی را دید که انگار ازچیزی ترسیده باشد ، خود را به شیشه می کوبد .
        سریعاً پنجره را بازکرد و گنجشک ، به اتاق و کودک پناهنده شد ، و بی هدف به هرسو پرید .
        عکس العمل سریع نگاهِ کودک ، گربه ‌ای را دید که از روی درختی که تا پنجره فاصله ی چندانی نداشت شناوردرفضاست ودر راستای ورودِ گنجشک، به حالتِ هجوم و پرش . اورا دید که بسمت پنجره میتازد. کودکِ تیز، سریعاً پنجره را بست و گربه با اصابت با شیشه ی پنجره، مثل کارتون تام وجری، درحالیکه آچمز شده بود دست و پایش را گم کرد و به صورت مسخره ای به حیاط سقوط کرد .
        کودک خنده ای از روی شیطنت کرد و ازاینکه گنجشک را ازچنگال اونجات داده، احساس غرور نمود و نگاههای مهربانش  به جستجوی گنجشک در اتاق مشغول شد . بعد از چند لحظه او را به حالِ سکون اما درحالیکه قلبش چون گنجشک می تپید برروی طاقچه یافت .
        قدری آب ودانه برایش روی طاقچه گذاشت واوهم که انگارتوانی برای پروازنداشت ویا اطمینانی غریزی او را از فرار بازمیداشت باولع مشغول به دانه برچیدن شد .
        احساس خوبی ، کودکانه های  کودک را از خود پُر کرد و پس از آنکه امنیت همه جا گسترده شد ، مشت کودک ، گنجشک را دوباره درخود پناه داد و لبهای غنچه اش گنجشک را بوسید وپنجره را باز کرد و او را بسوی آسمان پرواز داد .
        لحظه ای نگاه گنجشک که برشاخه ای آرام گرفته بود با نگاه کودک تلاقی کرد و کلی حرف بین آندو رد و بدل شد . از گنجشک سپاسگزاری و از کودک شعفی بی حد ، ناشی از نجاتِ او از مرگ .
        کودک بوسه ای بر کفِ دست خود زد و با فوت اش ، آن بوسه را بسوی او پَر داد .
        انگارهمه وجود کودک داشت می خندید .
         
        مادر که به طور اتفاقی در کنجی ، همه ی صحنه ها را دیده بود به کودکش نزدیک شد و یه ماچِ گُنده بر لپ او چسباند .
         
        پیرمرد ، هنوز یاد آن ماجرا را با خود همراه داشت و از مرورش همیشه جان می گرفت .
         
        بهمن بیدقی 1400/4/2

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۱۱۴۵۰ در تاریخ پنجشنبه ۲۴ تير ۱۴۰۰ ۰۴:۳۹ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0