سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

شنبه 8 آذر 1399
    13 ربيع الثاني 1442
      Saturday 28 Nov 2020
        شخصیت یک ملت را، ادبای آن ملت می سازند.پروفسور حسابی

        شنبه ۸ آذر

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        بخشِ ششم ( پایانِ قسمتِ اول) واکاوی اشعارِ شاعران سایت شعر ناب
        ارسال شده توسط

        عیسی نصراللهی ( سپیدار )

        در تاریخ : ۱۱ روز پیش
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۴۳۵ | نظرات : ۰

        واکاویِ شعرِ شاعرانِ سایت ناب_بخشِ ششم( پایانِ قسمتِ اول)
        شصت و دوم_  یک بحث کُلی در خصوص وزن و قافیه و غیره:
        میدانید که اشعار حافظ و مولانا و سعدی و غیره، پُر است از ممزوجات و اختلافات و رد القوافی و ذوقوافی و مقرون و قوافی درونی و واک ها و واج ها و روّی ها و شناسه های فعل و الحاقات و قافیه یِ موصوله و اختیارات شاعری و قوافیِ تصنعی و عیوب قافیه( مرگ با ترک یا باغ با اتاق!) و لذاتِ شنیداری و ایطا و قوافی معموله و اعنات و قوافی خطی ( باغ و اتاق و اجاق) و قوافی صوتی و التذاذِ دیداری و هکذا، که گاهی بر رویه یِ واضح و مستترشان میتوان از چگونگی سرایشِ شعر و تقلیدِ کورکورانه تا منعطف از آنان بهره جست و منبعی برایِ توجیه سُرایشات باشند.
        بنابراین اولا به نظر بنده:
        ما هیچ وقت نباید شعر آن بزرگوارانِ پیشرو و کلاسیک را وحی منزل بدانیم و از سویی نباید مجزا از آنان،خودسرانه به سمتِ کارکرد و استفاده های جدیدی از ادبیات برویم که بدون علم باشد و نهایتا باری بر روی دوشِ شعر بگذاریم.
        در هر روی همانگونه که واگویه میگردد در این صُور همیشه اختلاف ایده بوده و خواهد بود که تنها میتوان مفاهیم مستحکم را وقع نهاد یعنی آنانکه از رویه یِ علم عروض و قافیه چندان دور نشده و شعر را یکسره به تباهی نکشانیده اند میتوان به آنان اعتماد نمود. فرقی نمیکند کلاسیک سراهای مقدم بوده باشند و یا مؤخر.
        بنابراین به نظرم می آید که تفاوتِ بین فتحه و کسره و ضمه یِ روّی و یا ع و همزه نمیتواند یکسره شعر را در تزلزل و تضعضع و تزعزع و مردود نماید. اگر اشعار قدمایِ قابل اعتنا را ملاک بدانیم میتوان این موضوع را تایید نمود.
        دوما_ دایره یِ زمانیِ زیستنِ قُدمایِ صاحب سبک و ممتاز به این برمیگردد که بیشتر از رسم الخطِ عربی و دامنه یِ واژگانِ وسیع عربی تأثیر پذیرفته است و نمیتوان بطور کامل با واژگان و خوانش و اصوات و اصول زبان فارسی آن را مقایسه نمود، فلذا پُر واضح است که اشعار معاصر بتوانند از راه کارهایِ نو و محدوثی متمتع گردند.چنانچه در زبان پارسی کنونی اتاق را با باغ همطراز یافت نباید متعجب شد.چرا که خوانشش به اصطلاح جا افتاده و عمومیت دارد و نمونه هایی از این دست. متأسفانه این دست و پاگیرهایِ مرسوم( هرچند مُتقن و دارای سبقه و بر پایه ی علم عروض و قوافی اند)باعث گردیده که شاعر نتواند منظور و پیامش را موزون به خورد جامعه بدهد،این است که گاهی درود به شَرَفِ نیما و دیگران میفرستم و گاهی از غزلیاتِ حافظ نیز لذت میبرم.نئو پُست مدرن اگر زیبا سراییده شود و به دلِ عموم بنشیند،بشوراند و دِلْ کیف کند،آن را نیز میتوان حجت گرفت
         
        سؤال:
        آیا بین  آتَش  و بالِش یا سیاوش و خوش، که در فتحه و کسره اختلاف دارند و ایراد از نوع  اقوا در آن هست و در اشعار پیشینیان همچون مولوی و حافظ و سعدی و غیره مورد استفاده قرار گرفته،  میتوان بصورتِ هم قافیه آورد؟ مثلا این شعر مولوی که در آن قوافی بصورت فوق چیده شده و در آن ایراد اقوا بارز است
        گر شکر است عسکری چون برسد به هر دهن
        زو نخورد شکرلبی فر ندهد به مخبِری
        لاف مسیح می‌زنی بول خران چه بو کنی
        با حدثی چه خو کنی همچو روان کافَری
        گر نبدی متاع زر اصل وجود بول خر
        جان خران به بوی آن برنزدی چرا خُوری
         
        روز خنوسشان ببین شام کنوسشان ببین
        سیر نفوسشان ببین گرد سرای مِهتَری
        جوشش شوق از کجا جنبش ذوق از کجا
        لذت عمر در کمین رحم به زیر چادُری
        گوید گل که بزم به گوید ابر گریه به
        هیچ یکی ز یک دگر پند نکرده باوَری
        بر سر من نبشت حق در دل من چه کشت حق
        صبر مرا بکشت حق صبر نماند و صابِری
        این همه آب و روغن است آنچ در این دل من است
        آه چه جای گفتن است آه ز عشق پَروَری
        پاسخ:👇
        همواره در هر علمی، اختلاف نظر و تشتت آرا و غیره هست و خواهد بود
        اشعار حافظ و مولانا و سعدی و غیره، پُر است از این ممزوجات و اختلافات و رد القوافی و ذوقوافی و مقرون و قوافی درونی و واک ها و واج ها و روّی ها و شناسه های فعل و الحاقات و قافیه یِ موصوله و اختیارات شاعری و قوافیِ تصنعی و عیوب قافیه( مرگ با ترک یا باغ با اتاق!) و لذاتِ شنیداری و ایطا و قوافی معموله و اعنات و قوافی خطی ( باغ و اتاق و اجاق) و قوافی صوتی و التذاذِ دیداری و هکذا، که گاهی بر رویه یِ واضح و مستترشان میتوان از چگونگی سرایشِ شعر و تقلیدِ کورکورانه تا منعطف از آنان بهره جست و منبعی برایِ توجیه سُرایشات باشند.
        ما هیچ وقت نباید شعر آن بزرگوارانِ پیشرو و کلاسیک را وحی منزل بدانیم و از سویی نباید مجزا از آنان،خودسرانه به سمتِ کارکرد و استفاده های جدیدی از ادبیات برویم که بدون علم باشد و نهایتا باری بر روی دوشِ شعر بگذاریم.
        در هر روی همانگونه که پیشتر واگویه گردید در این صُور همیشه اختلاف ایده بوده و خواهد بود که تنها میتوان مفاهیم مستحکم را وقع نهاد یعنی آنانکه از رویه یِ علم عروض و قافیه چندان دور نشده و شعر را یکسره به تباهی نکشانیده اند میتوان به آنان اعتماد نمود. فرقی نمیکند کلاسیک سراهای مقدم بوده باشند و یا مؤخر.
        در خصوص بحث تخصصی این پُست با مطالعاتی که بنده داشته ام به نظرم می آید که تفاوتِ بین فتحه و کسره و ضمه یِ روّی نمیتواند یکسره شعر را متزلزل و مردود نماید. اگر اشعار قدمایِ قابل اعتنا را ملاک بدانیم میتوان این موضوع را تایید نمود.
        دایره یِ زمانیِ زیستنِ قُدمایِ صاحب سبک و ممتاز به این برمیگردد که بیشتر از رسم الخطِ عربی و دامنه یِ واژگانِ وسیع عربی تأثیر پذیرفته است و نمیتوان بطور کامل با واژگان و خوانش و اصوات و اصول زبان فارسی آن را مقایسه نمود، فلذا پُر واضح است که اشعار معاصر بتوانند از راه کارهایِ نو و محدوثی متمتع گردند.چنانچه در زبان پارسی کنونی اتاق را با باغ همطراز یافت نباید متعجب شد.چرا که خوانشش به اصطلاح جا افتاده و عمومیت دارد و نمونه هایی از این دست. و یا کِشت و کُشت، یا پَرور و مُصَوری که مولانا از آنان بهره جسته است.
        برای مثال مواردی که عیوب قافیه دارند از نوع اقوا....
        اقوا ..شاعر توجیه و حذو را در کلمات قافیه رعات نکند
        مثل : آتَشم/بالِشم.. فتحه و کسره
        سیاوش با خوش که ایراد بزرگ قافیه ست،
        اما در بحث قافیه از کتاب "عروض فارسی" تالیف "دکتر عباس ماهیار" آمده:
        (حرکت "دخیل" ،،،،توجیه،،، در قوافی موصوله می تواند مختلف باشد)
        و چند بیت از این غزل مولانا را به عنوان مثال آورده اند که برای طولانی نشدن بحث، بنده هم به چند بیت از آن بسنده می کنم.
        👇👇👇👇
        هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتری
        می‌برمد از او دلم چون دل تو ز مقذری
        هر هنری و هر رهی کان برسد به ابلهی
        نیست به پیش همتم زو طربی و مفخری
        گر شکر است عسکری چون برسد به هر دهن
        زو نخورد شکرلبی فر ندهد به مخبِری
        مجلس خاص بایدم گر چه بود سوی عدم
        شربت عام کم خورم گر چه بود ز کوثری
        لاف مسیح می‌زنی بول خران چه بو کنی
        با حدثی چه خو کنی همچو روان کافری
        گر نبدی متاع زر اصل وجود بول خر
        جان خران به بوی آن برنزدی چرا خُوری
        ور بجهید بر زبر قیمت او است بیشتر
        بیش کنش نثار زر هست عزیز گوهری
        نیست سزای مهتری نیست هوای سروری
        همت شاه و سنجری قبله گه پیمبری
        روز خنوسشان ببین شام کنوسشان ببین
        سیر نفوسشان ببین گرد سرای مهتری
        غارب و شارقان حق طالب و عاشقان حق
        در تک و پوی و در سبق بی‌قدمی و بی‌پری
        در تو نهان چهارجو هیچ نبینیش که کو
        همچو صفات و ذات هو هست نهان و ظاهِری
        جوشش شوق از کجا جنبش ذوق از کجا
        لذت عمر در کمین رحم به زیر چادُری
        خلق شده شکار او فرجه کنان کار او
        در پی اختیار او هر یک بسته زیوَری
        شاه بگفته نکته ای خفیه به گوش هر کسی
        گفته به جان هر یکی غیر پیام دیگری
        گوید گل که بزم به گوید ابر گریه به
        هیچ یکی ز یک دگر پند نکرده باوَری
        گفته به عقل طیره شو گفته به عشق خیره شو
        گفته به صبر خون گری در غم هجر دلبری
        گفته به موج شور کن کف ز زلال دور کن
        گفته به دل عبور کن بر رخ هر مصوری
        بر سر من نبشت حق در دل من چه کشت حق
        صبر مرا بکشت حق صبر نماند و صابِری
        این همه آب و روغن است آنچ در این دل من است
        آه چه جای گفتن است آه ز عشق پروَری
        از تبریز شمس دین یک سحری طلوع کرد
        ساخت شعاع نور او از دل بنده مظهری
        مولانا
        که در آن "ی" (حرفِ وصل) است.
        در غزل جناب سعدی که بنده سرمشق تمرین خود قرار داده ام، "م" حرفِ وصل است و خودِ شیخ اجلّ هم احتمالا با در نظر گرفتن قاعدهء در نظر گرفته شده برای قوافی موصوله، غزلشان را به این صورت سروده اند:
        👇👇👇
        بیا که در غمِ عشقت مشوَشّم بی تو
        بیا ببین که در این غم چه ناخُوشم بی تو
        شب از فراقِ تو می‌نالم ای پری رخسار
        چو روز گردد گویی در آتشَم بی تو
        دمی تو شربتِ وصلم نداده‌ای جانا
        همیشه زهرِ فراقت همی چِشَم بی تو
        اگر تو با منِ مسکین، چنین کنی جانا
        دو پایم از دو جهان نیز در کِشَم بی تو
        پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار
        جواب دادی و گفتی که من خُوشم بی تو
        سعدی
        ____________________________________
        شصت و سوم _شعری از بانو سارا وطن زاده:
        گنجشککان چه بی محابا بر بام خانه ها می خوانند 
         
           ترانه دوست داشتنشان را   
         
        و ما؛
         
        چه با ترس، در کنج دلمان نجوا می کنیم 
         
        ترانه دوست داشتنمان را 
         
        "تا مباد که رسوا شویم "
         
        این سروده بطورِ عجیبی به شعرِ شاملو نزدیک شده است
         
        آنجائیکه:
         
        روزی که دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم
        و من آن روز را انتظار میکشم
        حتی روزی که دیگر نباشم
        شاملو
        دهانت را میبویند
        مبادا که گفته باشی:
        دوستت دارم
        شاملو
         
        گنجشککان چه بی محابا و دوست داشتنشان ( صنعتِ تشخیص)
        بین بی محابا(عیان) و کنج (مخفی) طباقیست.
        بام و کنج ( طباق)
        ترانه، خواندن، نجوا ( تناسبِ واژگان)
        « تا مبادا که رسوا شویم »
        این علامتِ تضمین است ( به عاریت گرفتنِ مصرع یا مصاریعی و حتی نیمه یِ مصراعی از شاعرِ دیگر)
        حال آنکه این جمله قطعا از خودِ شماست. خواننده در نگاه اول فکر میکند از دیگران تضمین گرفته ای ( میتوانی این علامت تضمین «» را بردارید)
        گنجشککان ( کاف  کوچک)
        کان از سویی جایگاه و معدن و فزونیِ شی یا مفهمومی
        (هیئتِ گنجشک + گنجشکک)
        به همین سادگی و صمیمیت، در قاموسِ عشق و بوسه و ناتورالیسم به سیاست تازیده اید ( از بوسه و ترانه به خفقان شوریده اید)  . نقطه یِ عطف و زبانِ گویایِ خموشِ فریادِ سکوت را درآمیخته اید.
        دهانت را می بویند
        مبادا که
        گفته باشی دوستت دارم
        کوتاه بود لیکِن کارگر و تأثیرگذار( نه خبری از آلفونسو دِلا مورتا بود و نه اتلوی شکسپیر و نه یونس الحوت)  مالِ خودتان است از ذهنِ تلاشگر و پراحساسِ دردها و کاویدن ها نشأت گرفته است.
        هزار سطرِ گنگ بنویسیم و از واژگانِ عجیبی بهره ببریم و دست آخر  نُهِ مان در گروِ هیچِمان باشد، چه سود؟
        سروده ی تان حرفی برای گفتن داشت( منعطف و حاویِ پیام....  آنکه امروزه بر پیکره یِ مظلومِ ادبیات عقیم است)
        * حرف آخر  ( امید دارم که این بانویِ عزیز. شعرش بسمتِ تقلید، سنگین نشود)
        چراکه:
        آنها که وحیِ مُنزل نیستند
        ما
        میتوانیم
        اگر
        خودمان باشیم
        _____________________________
        شصت و چهارم_ مواردی در خصوص شعر سپید:
        ویژگیهای شعر سپید:
        قوافی بندرت در آن راه می یابند
        لیکِن موسیقی آن بایست مراعات گردد اگر اینصورت نباشد آن را نثری بیش نیست
        شاملو میگوید:
        خورشیدی از اعمالِ
        كهكشان های خاكستر شده
        را روشن می كند
        *این سپیدی رواست
        و اینکه:  عناصر ایهام و ایجاز و آرایه ها بایست در آن گنجانده شوند. که اگر چنین نباشد ( چه فرقی با صحبتهایِ ننه اشرف دارند؟)
        یعنی اگر سپید،  احساس و عاطفه و ادراک و  زبانِ استفهام شعری و صورتهایِ خیال و گاها قافیه نداشته باشد ( آنوقت شعر نمیتوان بر آن حمل نمود)
        مهسا رضایی میگوید:
         «من از سکوت سرد ثانیه ها نمی هراسم»
        بنظر سپید و شاکله اش رعایت شده است.
        بحثِ موسیقی و واج آرایی و اشتقاق و صورخیال و غیره است که رکنِ اصیلِ سپیداند.
        موضوع مهم دیگر،زبانِ شعریت در این قالب است
        بازی با کلمات بایست بصورتی باشد که خواننده نتواند با اراده ای، برخی واژگان یا بنود را حذف یا تغییر دهد بدون اینکه در کلیّتِ شعر اتفاقی بیفتد ( این نوع ضعف،بدترین آفت برایِ خالق اثر است..  مثلا:
        شوربختانه به راحتی میتوان خیلی از شعرهای سهراب را دستکاری نمود بدون اینکه اَحَدی متوجه گردد.این انتقاد همواره بر اشعار سهراب سپهری بود و خواهد ماند.
        ______________________________________
        شصت و پنجم_ شعری از بانو زینب حدادزاده نیری:
        وقتی که در خود با خودت قهری
         
        وقتی که ذهنت ورطه ی جنگ است
         
        وقتی که با سیب نهفته در گلو گفتی
         
        دنیا برایت گنگ و بی رنگ است
         
        گوش دلت را باز کن صوت خدا بشنو
         
        شاید که میگوید تو راه و مقصدت پرت است
         
        با یک نگه عاشق شدی و سوختی;کافیست
         
        آنکه هلاکش گشته ای در سینه اش سنگ است
         
        تو در پی عشقی دورغین باختی عاجز
         
        تو سوختن را خواستی و این خودش ننگ است
         
        گمره به دنبال ره بیهوده دو رفتی
         
        با آنکه باور داشتی دنیا تهش مرگ است
         
        دنیا تهش مرگ است
         
        جمله جهان جنگ است
         
        این زندگی بی رنگ بی رنگ است

        خواهرم _ در خصوص رعایت قواعد و سلسله مراتبِ قالب غزل چون چندین بار توضیح داده ام ( در این خصوص میتوانی در قسمتِ ارسال پست و مطالب که در بالای این سایت درج گردیده، در بخشِ واکاوی شعر شصت نفر از شاعران این سایت مرقوم داشته ام، آن توضیحات را بخوانی)  فلذا ازآنجائیکه چندین مرتبه آورده شده، دیگر اینجا نمیخواهم توضیح دهم چون تکرار مکررات میشود و احتمالا از حوصله ی عزیزان خارج باشد. آنها را مطالعه کن.
        و اما شعرت:
        سیب نهفته در گلو  ( تلمیحی ست)  سیبی که بانیِ خاکی شدن و شوربختی گردید که بِسانِ لقمه یِ نابابی در گلو، خفه مان کرد.( اشارت به هبوط و داستانِ آدم و حوّا).
        گوش دلت را باز کن،صوتِ خدا بشنو:
        تناسبِ واژگانی در گوش و صوت و شنیدن که بسیار عالیست.ضمنا حس آمیزی نیز در آن هویداست.
        نکته ی بعدی استفاده ی زیاد از  حرف نشانه ی مفعول ( را  )  است که میتوانی برای جلوگیری از تکرار و چینشِ بهتر علامات و نشانه و ضمایر و غیره، به قدر کفایت و به جا استفاده نمایی که این امر در پسندِ مخاطب و ذهنِ خواننده کارگر میباشد.
        نکته بعدی:
        گمره به دنبال ره بیهوده، دو رفتی
        میتوانی بگویی:
        گمره به دنبالِ رَهِ بیهوده،میرَفتی
        و از واژگانِ  با دو رفتی دوری کنی
        ( البته اگر منظورت دویدن و سرعت باشد)
        و یک موضوع و مفهوم جدیدی که تا بحال در تمامی واکاویهایم در این سایت نیاورده ام و میخواهم اینجا واگویه نمایم،اینکه:
        آخرِ سروده ات را میتوانستی از ( استعاره یِ تَهَکمیه) بهره ببری
        آنجا که گفته ای:
        دنیا تهش مرگ است
        جمله جهان جنگ است
        این زندگی
        بیرنگِ
        بی رنگ است
        می آوردی:
        این زندگی سرشارِ رقص
        و
        خنده
        و
        خندَست
        یعنی به قصدِ استهزا و شوریدن به واژگانِ قبلی و آوردنِ ضد و نقیض و غیره
        بینِ ننگ و مرگ و جنگ،یک آن خنده و رقص و شادی برگیری و به نیتِ استهزا و سُخره( استعاره ی تهکمیه) را ارائه نمایی.
        در هر روی، با پشتکار و مطالعه میتوانی پیشرفت خوبی داشته باشی.( قسمتهای پایانی شعرت،دارای آهنگ و گوشنوازی و مفهوم بهتری بود)
        ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
        پایانِ واکاویها( قسمتِ اول)
        * امیدوارم دوباره بازگردم و بیاموزم.
        * همینکه بدون کاربری و دورآدور می خوانید،سپاسمندم.
        با مهر_ عیسی نصراللهی ( آبانماهِ ۹۹)



         

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۱۰۵۹۶ در تاریخ ۱۱ روز پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقد و تحلیل شعر شاعران

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0