سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

شنبه 10 آبان 1399
  • شهادت آيت الله قاضي طباطبايي اولين شهيد محراب به دست منافقان، 1358 هـ ش
15 ربيع الأول 1442
    Saturday 31 Oct 2020
      شخصیت یک ملت را، ادبای آن ملت می سازند.پروفسور حسابی

      شنبه ۱۰ آبان

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      معرفیِ قالبِ شعریِ جدیدِ « تَوالی »
      ارسال شده توسط

      عیسی نصراللهی ( سپیدار )

      در تاریخ : جمعه ۶ تير ۱۳۹۹ ۱۸:۱۲
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۷۱۰ | نظرات : ۲۸

      بنامِ یزدانِ پاک/
      بعد از  قالبهایِ  گریزْلووپ و همچنین  شعرْنِگاره از حقیر، امروز یعنی ۹۹/۴/۶ قصد بر آن دارم که قالبِ شعریِ  تَوالی را برای اولین بار از این سایت به شما هنرورزان و ادبا  بشناسانم.
      اسمِ آن همانگونه که از ظاهرش پیداست از پیوستگی و همراهی و توالی می آید ( تکرارِ بی وقفه  )
      این قالب دارایِ شرایط و خصائصی است:
      ۱_کوتاهِ آهنگین
      برخلاف پریسکه و سپید و غیره حتما باید دارای آهنگ باشد یعنی بدون آهنگ محال است که توالی باشد
      ۲_پیوسته و پی در پی ( این ویژگی، یعنی تسلسلِ واژگان و ضرب آهنگِ پیاپی اش از ارکانِ اصلیِ توالی است)
      ۳_ وجودِ علامتِ سوال در پایانِ شعر، میتوان گفت تنها علامتِ سوال است که در انتهایِ سروده می آید.پرسش میکند،نزدیکِ صنعتِ واسوخت است اما تنها پرسش میکند،متحیّر میشود،طبیعت را به چالش میکشد،آفرینش را....و حتی معشوق.  سوال میکند و سکوت. ولی از معشوقِ خیالی اش بِسانِ واسوخت،شِکوِه یِ مصلحتی نمیکند. به تفکر و تأمل و واگویه و نگره و پویش و تفکر و بهت وا میدارد،گویی به سمتِ اندیشه میپیچد.
      ۴ _ضرب آهنگِ آن بدونِ ایستایی ست یعنی تمامِ سروده از واژه یِ اول تا پایان بی وقفه تداوم دارد ( لیکن گاهی تنها یک واژه یِ اولِ آن میتواند نقشِ ربط و صفت و ضمیر و غیره داشته بلافاصله اثرِ آهنگین را به اتمام برساند،  ضرورتا یک یا دو واژه یِ نخستین اش به اینصورت است و بیش از آن ریتم و ضرب آهنگِ توالی را به هم میریزد و نهایتا از توالی خارج میشود که دیگر توالی نیست.  مثلا  این شعر زیر که موسیقی اش زیبا و پیوسته است ولی چون در وسطِ آن وقفه ای ایجاد گردیده بنابراین دیگر توالی نیست:
      چَمید
      و
      میچَرَد یکسان و پنهانی
      به وقتِ هی هیِ گاواره بانِ دشتِ سوسن ها
      چراکه شعر در  قسمتِ  میچَرَد و پنهانی، به یک سکته و وقفه یِ مشهودی رسیده است گویی وارد جمله و تالار بعدی میشود و از نو مجددا بار خود را میبندد، خب اما دیگر پیوستگی ندارد.
      توضیح بیشتر اینکه:  تَوالی در یک جمله،و گاهی هم استثنائا در دو جمله تمام میشود
      میتوان گفت مصوتِ صدا دارِ کوتاه (  َ     ِ    ُ  ) یا همان فتحه و کسره و ضمه در این قالب نقشی بی بدیل دارند و رویِ همین هست که سُروده میچرخد.
      در زیر تعدادی از توالی ارائه میگردد:
      بی تو
      بارانِ خیالاتِ کدامین خوابِ خیسِ پُر زِ رؤیایِ تو میبایَد؟
      ________________
      بگو آیا پَریشِ گیسوانِ پُر غرورِ
      جنگلِ فردایِ افراهایِ بارانی؟
      __________________
      کدامین ناله یِ مغمومِ سارِ شاخه یِ لرزانِ پاییزی؟
      _______________
      کنارم قابِ عکسِ روزگارِ حسرتِ عمرِ پریشانِ خیالِ خوابِ خالِ لحظه یِ دیدارِ پایانیست؟
      _____________________
      رَمیدَست باورِ آهویِ زیبایِ چمنزارِ دیارِ خاطراتِ دور؟
      _____________________
      صدایِ سالیانِ خفته یِ آوازِ تنهایِ زمستانی؟
      ______________________
      میانِ چشمه سارِ سنگهایِ خفته یِ آبائیِ لیلا چه میجویی؟
      ______________________
      نیایِ بِرنوِ ویرانگرِ مَردانِ ایل و یادگارِ دشتِ زنبقهایِ فصلِ سردِ سالِ کوپه یِ گرمِ بهاری تو؟
      __________________________
      هوایِ سرد و ناگیرایِ بی نور و چراغ
      و
      باد
      و
      باران و خیالاتی؟
      _______________________
      تو را
      بینِ شکافِ پرتوِ دورِ شبِ دامنْ کِشِ خورشیدِ سُرخِ مُرده یِ محزون بِگیرانَم؟
      ///////////////////////////////////////

      بامهر_ عیسی نصراللهی
      ۹۹/۴/۶
       

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۱۰۱۰۷ در تاریخ جمعه ۶ تير ۱۳۹۹ ۱۸:۱۲ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      فردین مهتاب (سراب)
      شنبه ۷ تير ۱۳۹۹ ۲۰:۱۷
      جناب نصر اللهی!

      شما درصدد هستید قالب پرداز شعر باشید. تفکر قالبی، قالب نگری و قالبگیری دارای نقاط ضعف زیادی میباشند . بنده حقیر به طور اجمالی به آنها اشاره میکنم.

      شعر به منزله یکی از اشکال شعور اجتماعی نیاز به دینامیک بیرونی و درونی دارد که در آن بایستی شکل و محتوای در یک انسجام کلامی و مفهومی از آزادی چند بعدی برخوردار باشد تا به رکود حرکتی نرسد.

      کلام بایستی به مثابه مولکولها در محیط آبی سیال و سیار باشند تا در زبان شناور بشوند. بنابراین اگر کلام در شعر فاصله سالم و تناوبی برای چرخش نداشته باشند در این صورت کلام همدیگر را لگدمال خواهد کرد و در این پروسه ازدحام حجمی ناگزیر ، امکان زباله های کلامی به وجود میاید.

      تسلسل کلام ، توالی (پیوستگی مداوم)، کلمات زنجیر ه ای، تکرار بی وقفه، واژه های اشتباهی هستند . بهتر است شما از قالب تناوبی اشتفاده بکنید زیرا که در حالت تناوبی کلمات ساده ، کلمات ترکیبی ، اضافات ملکی، اقترانی ، بنوت و اضافات چندگانه تنیده در هم فواصل مختص دستوری خودشان را حفظ میکنند، آهنگ، ریتم، وزن حسی، وزن ضربتی متناسب خودشان را هم حمل میکنند.

      شما از واژه " کوتاه آهنگین " استفاده میکنید و همزمان دچار خطای منطقی –ادبی میشوید زیرا که " تسلسل کلام ، توالی (پیوستگی مداوم)، کلمات زنجیر ه ای، تکرار بی وقفه" نمی توانند کوتاه باشند.

      بنابراین موسیقی هم قوانین مختص خودش را دارد و شما نمی توانید قانونمندیهای موسیقی را وارد شعر بکنید در ابن صورت بایستی ترانه سرا ئی را بگزینید. 33 جلد فارابی را بخوانید و علاوه براین عبدالقادر مراغه ای را ، معلم ثانی موسیقی برای بشریت.

      شما که نمی خواهید از شعر؛ آش شله قلمکار بپزید. علائم اعجام دستوری هم در شمار مخلفات شعر هستند تا فاصله گذاری، تکیه کلام، شدت و ضرب کلام ، مکث کوتاه برای تنفس و غیره حفظ کرده بشوند. تنها علامت سئوال در آخر جملات چه مشکلی را میتواند حل بکند؟

      آیا این وظیفه اجیاری یک قالب شعری است که طبیعت را به چالش بکشد؟ قالب شعری چه ربطی به طبیعت دارد؟

      اگر شاعری هم بخواهد طبیعت را به چالش بکشد، نمی نواند . چرا؟ زیرا که طبیعت از همه ماها هوشمندتر است و همین طبیعت به منزله مادر همه جانبه (َAlma mata ) از 2300 میلیون سال قبل تا به حال آفرینده همه هستی است و ما هم بخش غیر قابل تفکیک این طبیعت مادی هستیم و ما همه شناختهای علمی شناخته شده، ناشناس مانده و شناسی شونده آتی را از طبیعت استخراج میکنیم.
      شما با اتکاء به کدام شناخت علمی میخواهید آفرینش طبیعی را به زیر علامت پرسش ببرید و در راستای انکار طبیعت قلم بزنید؟ اگر کل بشریت 3 دقیقه نتواند هوای طبیعت را تنفس بکند ، با مرگش همه جهان بینیها هم میمیرند.

      شما می نویسید: "به تفکر و تأمل و واگویه و نگره و پویش و تفکر و بهت وا میدارد،گویی به سمتِ اندیشه میپیچد".

      واقعاٌ شما میدانید که فکر ، تفکر ، اندیشه چیستند؟

      بنده بر این باور هستم که شما نمی دانید و حتی دیگران نمی دانند فکر چیست؟ چرا؟ زیرا که در کل جهان، در مدارس و دانشگاهها علم فکر وجود ندارد تا آن را به همه آموزش بدهند. به جای آموزش فکر ، عقل و عقلگرائی آموزش میدهند تا از آنسانها به منزله حیوان طبیعی ، میمونهای آسمانی بسازند. بنابراین عقلگرائی (راسیونالیزم) مخالف فکر است و این در طول تاریخ قابل اثبات است.

      وقتی یک جامعه در کلیتش نمی داند که فکر چیست؟ چطو ر آدم میتواند از مردم و از دانشجویان توقع داشته باشد آزاد اندیشی را تمرین بکنند که تا به حال به نتیجه نرسده است.

      بنابراین این قالب شعرتان ، چه حکمنی دارد تا در راستای شکوفائی شاعران ، آنها را به معجزاتی برساند مثل؟ : "به تفکر و تأمل و واگویه و نگره و پویش و تفکر و بهت وا میدارد،گویی به سمتِ اندیشه میپیچد".

      علاوه بر اینها، توضیح شما در مورد حرکات تلفظی کوتاه مثل زبر، زیر و پیش اشتباه است . کوتاه و طویل بودن حروف مصوت در یک زبانی امکان پذیر است که آن زبان یک سیستم فیزیکی از قبل تعریف شده داشته باشد. مثال در آلمانی یا انگلیسی و غیره.
      ما در زبان فارسی سیستم فیزیکی برای حروف مصوت نداریم . بنابراین شما نمی توانید در زبان فاسی یک حرف مصوت را کوتاه تلفظ بکنید . در زبان فارسی همه حروف مصوت طبیعتاٌ طویل(مثل زبان عبری ) هستند .
      حروف مصوت کوتاه در زبان فارسی را به حساب شرق شناسان اروپائی میگذاریم که آنها دچار این خطای فونتیکی شده اند. بنده لغت نامه هائی را از از شرق شناسان خوانده ام که 85 % لغات فارسی را در رونویسی به لاتین اشتباه تفلظ کرده اند .

      توصیه بنده حقیر به شما این است که از این قالب شعری خسته کننده، کرخت ساز، سوار کردن کلمات بر پشت همدیگر مثل (کنارم قابِ عکسِ روزگارِ حسرتِ عمرِ پریشانِ خیالِ خوابِ خالِ لحظه یِ دیدارِ پایانیست؟) ، از کراهت مزخرفات ( اضافات بیش از حد ) مثل (نیایِ بِرنوِ ویرانگرِ مَردانِ ایل و یادگارِ دشتِ زنبقهایِ فصلِ سردِ سالِ کوپه یِ گرمِ بهاری تو؟) و از دئونر کباب شاعرانه ، از ذائقه زدائی و از عدم زیبائی شناسی شعر خوداری بکنید.

      شاعر باید آزاداندیش باشد ، نه قالب بند. شعر بایستی به مثابه رودخانه ای باشد که مدام در جریان است و به بن بستی منتهی نشود و شاعر بایستی با خود رودخانه شنا بکند : رودخانه عطیمی از جهان بینیها، فرهنگها ، یافته ها ، تجربیات انسانی ، داده ها و گرفته ها، تبادلات ملی و فرا ملی ، انسانگرائی بی مرز ، نبض واقعیات عینی، دوستی ، مهر ، عشق ، گرمای انسانی ، عشق به حیوانات و طبیعت ، همبستگی، استقلال، آزادی ، مردم سالاری ، برابری انسانها و غیره باشد.

      ما به منزله شاعر می توانیم آزادی را به منزله ضرورت هستی بیشتز از سایر علوم در ادبیات و شعر تجربه بکنیم ، همه ساختار ها محدودیت آفرین هستند و همین محدودیتها در اشکال مختلف از آزادیهایمان میکاهند و ما را به جامعه، فرهنگ مسلط و سنتها پوسیده زنجبر میزنند و امکانات تنوع آفرینی را از ما سلب میکنند.

      علی رغم انتقاد شدید ، هدفم ایجاد خلاقیت در نوآوری خلاق است و همین یک
      ضرورت اجتماعی - همگانی است زیرا که یک شاعر فقط برای خودش شعر نمی نویسد ، مخاطب شاعر یک جامعه و فرهنگ است.

      با آرزوهای رنگارنگ و احترام
      خندانک خندانک خندانک
      عیسی نصراللهی ( سپیدار )
      عیسی نصراللهی ( سپیدار )
      شنبه ۷ تير ۱۳۹۹ ۲۱:۱۴
      سلام

      طبیعت فقط یک مثال بود و موضوعیتِ تام نیست و تنها از بابِ و غیره ها و نمونه آن را آورده ام، نه اینکه شما نزدیکِ چند سطر این طبیعتِ خموش و گویا و مادرِ هستی را مظلوم جلوه دهی ( یعنی گریز از متن و محتوا داشتید)
      مادر را کی است که نشناسد؟
      گویی، یک تزلزل و تضعضع و تزعزعِ درونیست که بی هیچ وجدانی نمی توان معنایش بخشید.
      مادرم را میگویم، بهارِ کاغذیِ خُرد شده یِ دردها،
      لابه لایِ تنوره یِ نان و برشتگیِ بهشت.
      پارادایمِ ذهنیتها گاه بدونِ شرطی،پسرِ علیلِ خویش را به مسلَخ میبرد.
      برهه ای در مویِ بافته یِ نمورِ یأسها و ترسهایِ دخترکانِ بسترهایِ پریشانی و یائسگی ( آه ای مادرِ خوبیها)... من را به خانه یِ ابدی ام ببر... هکذا.... به آغازِ طلوع.
      کدامین نقطه یِ جغرافیایِ گونه ات بودم؟ میانِ کوچه هایِ گِلی و دوداندود
      بهار را بگیرانید، بهارِ تسلسلها و پستوها
      اصلا خدا شاهد است که سمتِ شمالیِ مادرم به عاریتِ تقدیر و پلشتها رفته بود، یک گنگِ وآرونگی،به هم لولید و در تسخیرِ دیوِ عفریتِ عصبیتها و عصمتها سَر از چهارراهِ شروق و غروبِ همسایه یِ باور درآورد.
      طبیعت را پنهان و پیدایِ آمالِ کودکانِ نیامده میدانم.
      با مدادِ کوچکش، خطِ بزرگِ ردّ دردها و زجرها را از گلویِ آماسیده و چرکینِ روزگار فریاد میزند ( یکی بود یکی نبود
      بیشه ای بود سراسر همه نور، مردمانش همه پاک
      خدایِ کدخدا اما برایِ نسلِ فردا
      ریسه ای میبافت )
      این است که شعرِ شعورِ شمع ها و فَلْس هاست
      ماهیانِ گرسنگی و پروانگی
      چهارراهِ هیس ها
      و
      هیس ها!
      مادرم گمراهِ زنبقهاست
      امیدِ کوچکِ زنهارِ فرداهاست
      در هر روی واگویه و نگره یِ مامِ وجود همیشه سخت است
      چنان طفلی که به چشمِ پیرِ دوران میباید قنداق پاره کند و درسِ گهواره شدن را از نو مشق کند.
      لالالالا گلِ زیره
      وطن هرگز نخوابیده
      وطن هرگز نیاسوده

      در ثانی _ شما ادیب عزیز تمامِ اعضا را بی تفکر فرض نمودی!!! لطفا برگرد و مطالبِ فکر و اندیشه و ذهن و تفکرتان را در این پُست بخوانید!!!!! گفته ای بی تفکریم !!!!!!

      همینکه جناب، شما تفکر و مداقه نمایید و ذهنی خلاق داشته باشید برایِ دیگر اعضایِ ناب، موجبِ خرسندیست.

      در آخر اینکه من هم از بابِ دوستی درآمده و عزیزِ من هستید


      بامهر_ عیسی نصراللهی

      ارسال پاسخ
      عیسی نصراللهی ( سپیدار )
      شنبه ۷ تير ۱۳۹۹ ۲۱:۱۵
      سلام

      طبیعت فقط یک مثال بود و موضوعیتِ تام نیست و تنها از بابِ و غیره ها و نمونه آن را آورده ام، نه اینکه شما نزدیکِ چند سطر این طبیعتِ خموش و گویا و مادرِ هستی را مظلوم جلوه دهی ( یعنی گریز از متن و محتوا داشتید)
      مادر را کی است که نشناسد؟
      گویی، یک تزلزل و تضعضع و تزعزعِ درونیست که بی هیچ وجدانی نمی توان معنایش بخشید.
      مادرم را میگویم، بهارِ کاغذیِ خُرد شده یِ دردها،
      لابه لایِ تنوره یِ نان و برشتگیِ بهشت.
      پارادایمِ ذهنیتها گاه بدونِ شرطی،پسرِ علیلِ خویش را به مسلَخ میبرد.
      برهه ای در مویِ بافته یِ نمورِ یأسها و ترسهایِ دخترکانِ بسترهایِ پریشانی و یائسگی ( آه ای مادرِ خوبیها)... من را به خانه یِ ابدی ام ببر... هکذا.... به آغازِ طلوع.
      کدامین نقطه یِ جغرافیایِ گونه ات بودم؟ میانِ کوچه هایِ گِلی و دوداندود
      بهار را بگیرانید، بهارِ تسلسلها و پستوها
      اصلا خدا شاهد است که سمتِ شمالیِ مادرم به عاریتِ تقدیر و پلشتها رفته بود، یک گنگِ وآرونگی،به هم لولید و در تسخیرِ دیوِ عفریتِ عصبیتها و عصمتها سَر از چهارراهِ شروق و غروبِ همسایه یِ باور درآورد.
      طبیعت را پنهان و پیدایِ آمالِ کودکانِ نیامده میدانم.
      با مدادِ کوچکش، خطِ بزرگِ ردّ دردها و زجرها را از گلویِ آماسیده و چرکینِ روزگار فریاد میزند ( یکی بود یکی نبود
      بیشه ای بود سراسر همه نور، مردمانش همه پاک
      خدایِ کدخدا اما برایِ نسلِ فردا
      ریسه ای میبافت )
      این است که شعرِ شعورِ شمع ها و فَلْس هاست
      ماهیانِ گرسنگی و پروانگی
      چهارراهِ هیس ها
      و
      هیس ها!
      مادرم گمراهِ زنبقهاست
      امیدِ کوچکِ زنهارِ فرداهاست
      در هر روی واگویه و نگره یِ مامِ وجود همیشه سخت است
      چنان طفلی که به چشمِ پیرِ دوران میباید قنداق پاره کند و درسِ گهواره شدن را از نو مشق کند.
      لالالالا گلِ زیره
      وطن هرگز نخوابیده
      وطن هرگز نیاسوده

      در ثانی _ شما ادیب عزیز تمامِ اعضا را بی تفکر فرض نمودی!!! لطفا برگرد و مطالبِ فکر و اندیشه و ذهن و تفکرتان را در این پُست بخوانید!!!!! گفته ای بی تفکریم !!!!!!

      همینکه جناب، شما تفکر و مداقه نمایید و ذهنی خلاق داشته باشید برایِ دیگر اعضایِ ناب، موجبِ خرسندیست.

      در آخر اینکه من هم از بابِ دوستی درآمده و عزیزِ من هستید


      بامهر_ عیسی نصراللهی
      عیسی نصراللهی ( سپیدار )
      جمعه ۶ تير ۱۳۹۹ ۲۰:۳۵
      سلام و درود

      پیشتر در مورد قالبهایِ دیگر از بنده به نامهایِ ( شعرنِگاره و همچنین گریزلووپ) در برخی سایتها توضیحاتی داده شده است که مجددا برای اعضای خوب سایت آن توضیحات و نمونه هایِ ارائه شده، آورده میشود:


      یکی از این موارد، شعرنگاره نام دارد با اين توضيح كه:
      از ذهنيات دور ميشويم_روياپردازي محض را برنميتابيم بلكه عينيت ميبخشيم.....انگار نقاشي چيره دستي دارد تابلويي را صورتگري ميكند\ ديدنيها را نگارگري ميكنيم تا خواننده از گفتنيها، تابلويي را در مقابل چشمانش تجسم كند.
      پس شرط واضح و اساسي شعرنگاره: استفاده از واژه هايي است كه قابل لمس و ديدن و داراي وجهه اي عيني باشند.به امور باطني ونامريي كاري نداريم" از حسد و ريا و نيت و بطن و كينه و درونيات حتا عشق خبري نيست" چون در شعرنگاره كسي نقاشيشان نميكند

      دوم: استفاده ي بيشتر از افعال" كه گوياي حركت وپويايي اند و جان ميبخشند"
      ذيلا چند نمونه از " شعرنگاره " از اينجانب :


      هيچ...
      آهويي بود
      خَميد
      و
      چَريد
      و
      چَميد
      و
      رَميد
      و
      جَهيد
      و
      رفت.....


      _________________________


      هی زُل زَدی
      و
      چَشم پَراندی و یَواش از :
      آن پنجره یِ بسته یِ پاییز
      تو رفتی
      رفتی و شدم خیره بر آن پنجره، اما :
      هرگز تو بر آن پنجره، آویز نَبَستی

      ________________________________


      قالبِ شعریِ دیگری که در سال ۹۴ اعلام نموده بودم، «گریزلووپ» میباشد که شرایطِ آن به قرار زیر است:

      1- وجود 5 واژه مورد نیاز در اول وپایان شعر
      2- حذف واژه ی پایانی
      3- جایگزینی تنها یک کلمه بجای آن ونه بیشتر
      4- آوردن مترادف
      5- نقش بارز واژه ی یکی مانده به آخر سروده و غیره
      بنابراین قالب گریزلووپ بیگانه با لووپ است و برای این به نام گریزلووپ نامگذاری شده که اصولا فرار و گریزی بر لووپ است اگر بخواهیم لووپ را بشناسیم باید آرایه یِ تصدیر را در نظر آورد اما در نوع و شرایط جدیدش.
      لازم به توضیح میباشد که علت نامنگاری این قالب یعنی گریزلووپ ( با علامت سکون بر روی حرف ز ) این است که :
      نام آن را \" گریز لووپ \" گذاشته ام
      لووپ که معرف همه ی دوستان هست/ فقط مزید استحضار است که چون دومینوی مکرر و سلسله وار و حلقه مانند شعری مورد اشاره
      در پایان قطع میشود بنابراین فرار شعری از کلیشه های تکرر یک گریزیست خواسته که قالب آن را اجبار میکند...
      یکی از اساتید بنده که اتفاقا دستی بر آتش ادبیات دارند برایم نوشتند که قالب و محتوا ایرادی ندارد ولی بخاطر ثقیل بودن اسم انتخابی و اینکه مخاطب بهتر با اسم آن ارتباط برقرار کند پیشنهاد دادند که نام گریزلووپ را عوض نمایم....ضمن احترام و عرض ادب به این دوست فرهیخته ام باید گفت که همانگونه که در مطلب فوق اشارات مختصری داشته ام ...اسم انتخابی\" گریزلووپ \" بنظرم خالی از اشکال میباشد چراکه وقتی از تناسب و شاکله لووپ خارج میشویم در واقع بطور ارادی و اجبار شکلی فرار کرده ایم یعنی از تکرار و تکرار و تسلسل و حلقه ی دومینوی آن گریزی میزنیم....نوآوری پدید میآوریم....ثبات پذیر نیستیم...دایما پویا و دنبال مترادف واژه ی یکی مانده به آخر هستیم...این تحرک میآورد و بر تسلسل رنجور میتازیم....یعنی گریزی به لووپ میزنیم....فکر را وا میداریم تا دنبال واژه جدید ...مترادف نو و به کاوش مجبور میکنیم.
      این میتواند خوب باشد....بنظرم البته این قالب شعری جدید هنوز جای بحث و تحلیل و پیشرفت بیشتری دارد...( اگر دوستان همراه باشند)..
      اینجانب احتمالا بعدها بخاطر همین پیگیری و لطف عزیزان در این قالب جدید\" گریزلووپ \" مسابقه ای بین اعضای محترم برگزار نمایم تا پویایی آن مزید علت گردد.درود بر فرهنگ دوستان و ادیبان کشورم...

      مثالهایی از گریز لووپ در زیر می آورم:

      "لابلای
      ماندگی/
      بازیچه ی
      \ دمیان \
      کشیش رحم
      انگشت بر ماسه های نرم ساحل،
      میکشد
      یکریز
      هر
      لحظه
      با
      یاد
      نبوغ عاری از همسان
      و
      لبریز حضور شهوت
      و
      مادر
      آن کشیش باورم
      \دمیان\
      رازگونه تقدیر غمنامه های شوم
      لابلای
      ماندگی
      بازیچه ی
      _ دِمیان _
      کشیش رحم
      انگشت بر ماسه های نرم ساحل،
      میکشد
      قاتل


      ////////////////////////////////////


      بلوط زاگرسم خار است و ویران
      این
      تناور تن طنینِ طالع. نحسِ وجودِ تش
      مسافری غمین
      آوخ...
      در
      کوچ
      سارها
      و
      تیهوهای مست
      قطره
      قطره
      تنهایی و مرگ
      دلخوشان سرد و بی روح
      ناله ی آهوی ترس
      اینک...
      سفره ها
      و
      برجها
      و
      رازها
      تا :
      بلوط زاگرسم خار است و ویران
      این
      تناور تن طنینِ طالعِ نحسِ وجودِ ژین

      /////////////////////////////////////


      سوارد سرخِ حضورِ نور
      یک
      هاله
      بود
      کمی تراوش و تابش و تپش بیاور
      ای
      حسرتِ دور
      سوار سرخ حضور نور
      یک
      باره
      بود

      //////////////////////////////////


      ‌/تو یک طنازِ شوخِ سردِ این پاییز
      عریانی
      تو
      یک
      اندیشه ای در یادِ بادِ کولیِ ویلان/
      بیا
      بگریز
      ای...
      مهر زمستانی
      همان شیرینیِ تلخِ پس از زهرخندِ یک عمرِ دبستانی
      /تو یک طنازِ شوخِ سردِ این پاییز
      عریانی
      تو
      یک
      اندیشه ای در یادِ بادِ کولیِ رقصان/


      //////////////////////////////////////


      /همه رفتند
      دگر
      زمزمه ی کوچ و این چلچله تنهاست/
      ولی
      ماه
      دوباره ...
      گوشه کشید از سر آن کوه بلند
      گوش کن...
      آسمان بار دگر بار پر از گوهر شفاف به خود دارد
      و
      پیوسته فرود آید
      سارها...برگشتند
      هزاران از هزار...
      قمری آنجاست...
      مرغ من پیدا شد؟
      /همه رفتند
      دگر
      زمزمه ی کوچ و این چلچله سار/

      /////////////////////////////////////

      سیل آمد
      نوح رفته بود
      و
      من سالهاست غرق دنیای مجازی شده ام/
      پیانو
      مارش
      کمی هم بارش باران
      شبان با آن چوب بلند
      سالهاست
      سرفرو برده به اعماق نگاه خویش...
      /سیل آمد
      نوح رفته بود
      و من سالهاست غرق دنیای گذر ....

      /////////////////////////////////////////

      تهی
      در
      پوچ
      و
      عاری
      در
      عبث :
      هیچ. ..
      منم آن دم فروبسته بسته به اعماق نگار پوچ
      " تهی
      در
      پوچ و عاری
      در
      عبث :
      هیچ...
      منم آن دم فروبسته به اعماق نگارِ بُت...


      ////////////////////////////////////


      با مهر_ عیسی نصراللهی خندانک
      عیسی نصراللهی ( سپیدار )
      جمعه ۶ تير ۱۳۹۹ ۲۰:۴۵
      نمونه ای از توالی:


      تو بودی
      سُفره یِ خونینِ دشتِ لاله و آلاله و بابونه و پونه؟
      عیسی نصراللهی ( سپیدار )
      جمعه ۶ تير ۱۳۹۹ ۲۰:۵۸
      توالی:

      تو
      رگِ گودِ سرخِ سبزِ یارانِ فشنگ و قصه یِ پوتینِ رزم و گُلفروشِ اینکِ میدانِ تهرانی؟

      ______________________________



      سَفَرَت
      همهمه یِ بوسه یِ پنهانیِ تاریکیها؟

      خندانک
      عیسی نصراللهی ( سپیدار )
      جمعه ۶ تير ۱۳۹۹ ۲۱:۱۱
      و اینکه یک قالبِ مفهمومی هم وجود دارد به نامِ مینیمال که ارتباطی با بنده ندارد ولی یک نمونه از مینیمالی که قبلا سروده بودم را اینجا می آورم:


      آ
      کلاه ندارد
      i
      مردی که دست ندارد

      H
      H
      H
      در امتداد قطار اچ



      عیسی نصراللهی
      سیده نسترن طالب زاده
      جمعه ۶ تير ۱۳۹۹ ۲۱:۴۹
      درودتان
      بسیار نیک،زیباست ،توالی آهنگینیست و در خوانش به نظرم نوعی speak fastهنرمندانه خلق شده ،که ازین جهت برایم تداعیگر Chatushkaسبکی متریکال در ادبیات روسیه و اوکراین ،است که فکر میکنم در دیرزمان ،ریشه ی فلک هم داشته باشد ،
      در یکی از قالهای ابداعی شما ،در خاطر دارم شعر نیله اسب دشتهای شرجی خزان را در سال ۹۵ با ایده ی گریز از لوپ سرودم ..

      موفق و مانا
      عیسی نصراللهی ( سپیدار )
      عیسی نصراللهی ( سپیدار )
      جمعه ۶ تير ۱۳۹۹ ۲۲:۲۸
      سلام


      میچمد به سایه - زار دور نیله -اسب دشتهای شرجی خزان
      در ستیز بادهای سرمه دوز ، نقره فام ِ ساحلی کِه، بینشان!

      میدود به سبز گشن جلگه های یالــــــخیز پر شهیق
      و ماهتاب آرمید ،در سکوت راز صخره های سرد ارغوان

      بیشکیب جان سبوی وحشتی که ، مرگ جنگلش، مدام
      مستتاز وحشی شکوه شرقی شراره های تیز خیزران

      چارفصل خسته از مترسکان وهم والیان هیــــچ
      غمگنانه ،در سترگ تاختهای تااار و چله بر کمان

      در سه گام خون و ژاله ،بی عطش که شیهه مانده در گلو
      به زیر سم زر،تکیده پیر هرزه واش ها ،یکان یکان

      نشانده کوهه های آبی غریب موجها، به چشم شب
      که زخم نـــور ،در تب سیاه شبزیان بَرده -آسمان

      رمنده، پرگریز میرود ، به دوردست ساجگون کوهها

      و میچمد به سایه زار دور،نیله- اسب دشتهای شرجی خزان


      سیده نسترن طالب زاده

      _____________________________
      عرض ادب فراوان، سپاس از اینکه به این صفحه آمدید

      عارضم که آن زمان حوالی سالهای ۹۴ تا ۹۵ که در سایت نو فعالیت داشتم، عده ای از دوستان و اعضا مبادرت به سرایشِ اشعاری در قالبِ گریزلووپ نمودند ولی متأسفانه شعر زیبای شما یادم نبود تا اینکه الان آن را خواندم که زیباست.

      شعر شما در قالبِ لوپ میباشد... یعنی تکرارِ دوریِ آن که دقیق ابتدا و انتهای آن یکیست ولی گریزْلووپِ حقیر شمایلش بصورتیست که واژه یِ پایانی اش که در اینجا خزان است باید حذف شود و مترادفِ واژه یِ یکی مانده به آخر جایگزینش شود... یعنی خزان حذف شود و مترادفِ شرجی جایگزینش شود... بصورتِ زیر :



      میچمد به سایه - زار دور نیله -اسب دشتهای شرجی خزان
      در ستیز بادهای سرمه دوز ، نقره فام ِ ساحلی کِه، بینشان!

      میدود به سبز گشن جلگه های یالــــــخیز پر شهیق
      و ماهتاب آرمید ،در سکوت راز صخره های سرد ارغوان

      بیشکیب جان سبوی وحشتی که ، مرگ جنگلش، مدام
      مستتاز وحشی شکوه شرقی شراره های تیز خیزران

      چارفصل خسته از مترسکان وهم والیان هیــــچ
      غمگنانه ،در سترگ تاختهای تااار و چله بر کمان

      در سه گام خون و ژاله ،بی عطش که شیهه مانده در گلو
      به زیر سم زر،تکیده پیر هرزه واش ها ،یکان یکان

      نشانده کوهه های آبی غریب موجها، به چشم شب
      که زخم نـــور ،در تب سیاه شبزیان بَرده -آسمان

      رمنده، پرگریز میرود ، به دوردست ساجگون کوهها

      و میچمد به سایه زار دور،نیله- اسب دشتهای شرجیِ نَمدار



      ________________
      که بنظرم بهترین مترادف و آهنگین ترین واژه، نمدار است و میتواند گریزلووپ را شکل دهد



      سپاس و درود
      ارسال پاسخ
      عیسی نصراللهی ( سپیدار )
      عیسی نصراللهی ( سپیدار )
      جمعه ۶ تير ۱۳۹۹ ۲۳:۱۸
      ادامه از قبل


      البته گریزلووپ در قالبهایِ غیر از کلاسیک و وزنی بکار می آید
      و شما آن را تمایل داشته اید که در کلاسیک امتحان نمایید

      در کلاسیک، ریتم و قالب و شاکله با آمدنِ گریزلووپ ( نمدار بجای خزان) به هم میریزد که پذیرفتنی نیست مگر آن که از اساس آن را آزاد و غیروزنی بنامیم که اشکالی ندارد ولی دیگر کلاسیک نیست و تماما گریزلووپ میشود.

      شعر شما به تصدیر و لوپ نزدیک است ولی حقیر بر این تسلسل و دور، گریزی میزنم تا ذهن را از سکون و تکرار برهاند و به پویش وادارد.
      یک مطلب دیگر اینکه اشعار کوتاه و سپید و نیمایی و موج نو و غیره بهتر میتوانند در قالبِ گریزلووپ بیایند. چون کلاسیک و دارای اوزانِ عروضی نیستند که وزن و ردیف و قافیه و ریتمشان به هم بخورد بلکه تنها واژه ی پایانی حذف میشود و مترادفِ واژه یِ یکی مانده به آخر جایگزینش میشود ( شعر به هم نمیریزد) گویی اینکه از دور و تسلسل و تکرار جلوگیری میکند.

      یک گریزلووپ به صورتِ بداهه می آورم:

      در آن بی انتهایِ نور
      به رویِ نیمکتی تنها و افسرده
      به ناگه گیس افشاندی
      مَنم پاییزِ سرگردان
      تو گویی لحظه یِ دیدارِ دلگیری
      در آن بی انتهایِ دور

      _____________________
      که نور در پایان حذف و مترادفِ بی انتها یعنی دور آمده است


      بامهر_ عیسی نصراللهی
      سیده نسترن طالب زاده
      سیده نسترن طالب زاده
      جمعه ۶ تير ۱۳۹۹ ۲۳:۴۴
      درود مجدد
      سپاس از توضیحات ارجمندتان
      ،در هنگام سرایش سعی کردم ،سروده نمونه ای خارج از پنج گونه تصدیری که در ادبیات ما پیشترها معمول بوده ،باشد ،شاید درست میفرمایید ،نوعی لوپ است ،در نگاهم قالب لوپ میتواند ملهم از الگوریتمهای برنامه نویسی باشد ،و خود انواع حلقه ی بیپایان و حلقه ی تودرتو و..را شاامل شود ،البته اگر گریز از لوپ نیز بتواند انواع گوناگون و قالبهای کلاسیک را در طی یک سیر تکاملی در برگیرد ،گامهای مستحکمتری برای معرفی و رشد و ماندگاری خواهد داشت


      ماندگار قلم خندانک
      فریبا غضنفری  (آرام)
      جمعه ۶ تير ۱۳۹۹ ۲۲:۲۵
      درودتان

      جالب و زیباست

      تبریک میگم بابت این ابتکار و ابداع جذابتان
      و ممنون که در این سایت ما را مستفیض. کردید


      سپاس و درودتان 🌹🌹🌹
      عیسی نصراللهی ( سپیدار )
      عیسی نصراللهی ( سپیدار )
      جمعه ۶ تير ۱۳۹۹ ۲۳:۱۶
      سلام

      زنده باشید خندانک خندانک خندانک

      لطفتان مستدام
      ارسال پاسخ
      عیسی نصراللهی ( سپیدار )
      جمعه ۶ تير ۱۳۹۹ ۲۲:۴۸
      ادامه دارد....

      البته گریزلووپ در قالبهایِ غیر از کلاسیک و وزنی بکار می آید
      و شما آن را تمایل داشته اید که در کلاسیک امتحان نمایید

      در کلاسیک، ریتم و قالب و شاکله با آمدنِ گریزلووپ ( نمدار بجای خزان) به هم میریزد که پذیرفتنی نیست مگر آن که از اساس آن را آزاد و غیروزنی بنامیم که اشکالی ندارد ولی دیگر کلاسیک نیست و تماما گریزلووپ میشود.

      شعر شما به تصدیر و لوپ نزدیک است ولی حقیر بر این تسلسل و دور، گریزی میزنم تا ذهن را از سکون و تکرار برهاند و به پویش وادارد.
      یک مطلب دیگر اینکه اشعار کوتاه و سپید و نیمایی و موج نو و غیره بهتر میتوانند در قالبِ گریزلووپ بیایند. چون کلاسیک و دارای اوزانِ عروضی نیستند که وزن و ردیف و قافیه و ریتمشان به هم بخورد بلکه تنها واژه ی پایانی حذف میشود و مترادفِ واژه یِ یکی مانده به آخر جایگزینش میشود ( شعر به هم نمیریزد) گویی اینکه از دور و تسلسل و تکرار جلوگیری میکند.

      یک گریزلووپ به صورتِ بداهه می آورم:

      در آن بی انتهایِ نور
      به رویِ نیمکتی تنها و افسرده
      به ناگه گیس افشاندی
      مَنم پاییزِ سرگردان
      تو گویی لحظه یِ دیدارِ دلگیری
      در آن بی انتهایِ دور

      _____________________
      که نور در پایان حذف و مترادفِ بی انتها یعنی دور آمده است


      بامهر_ عیسی نصراللهی
      عیسی نصراللهی ( سپیدار )
      جمعه ۶ تير ۱۳۹۹ ۲۳:۲۲
      یک نمونه از توالی به زبانِ کوردی می آورم:

      هِه ناسَه ک ََََََََََََََ م
      ئَه سیرِ رَه شَه مانگِ لَه چَریکی؟



      ترجمه:
      ای نَفَسم
      تو اسیرِ ماهِ سیاهِ لجوجی شده ای؟

      عیسی نصراللهی ( سپیدار )
      جمعه ۶ تير ۱۳۹۹ ۲۳:۲۴
      یک نمونه از توالی به زبانِ کوردی می آورم:

      هِه ناسَه ک م
      ئَه سیرِ رَه شَه مانگِ لَه چَریکی؟



      ترجمه:
      ای نَفَسم
      تو اسیرِ ماهِ سیاهِ لجوجی شده ای؟
      سیده نسترن طالب زاده
      جمعه ۶ تير ۱۳۹۹ ۲۳:۴۴
      خندانک
      عیسی نصراللهی ( سپیدار )
      عیسی نصراللهی ( سپیدار )
      شنبه ۷ تير ۱۳۹۹ ۱۷:۲۷
      سلام

      بله حق با شماست، شاید گریزلووپ بتواند در فرم های کلاسیک ( غزل و قصیده و قطعه و غیره) هم بیاید.

      یک توضیح و کوششی در آینده میخواهد. خندانک
      ارسال پاسخ
      محمد علی رضاپور
      شنبه ۷ تير ۱۳۹۹ ۱۸:۲۹
      سلام
      مطلب تان را که خواندم،
      متاسف شدم.
      چند بار با خودم سبک-سنگین کردم که آیا نقدی بر آن بنویسم یا رهایش کنم.
      اگر نقدی بنویسم، حتما محکوم خواهم شد
      چراکه خود با خوردن خون دل ها،
      سبک های تازه ای به نام سروش، سه گلشن
      و شعرسبز (چندآهنگ) را
      -که هر یک بنیه ای قوی و توجیهی دقیق دارند-
      بنیان گذاشته ام
      و اگر ننویسم از این نگران خواهم ماند که مخاطبان، این جور قالب ها ی بَدَلی را
      با گوهرهای ادبی، اشتباه بگیرند
      پس جسارتا در دو جمله، این قالب های ساختگی را نقد می کنم
      و قبلش عرض می کنم که امیدوارم با استعدادی که از شما در سرایش می بینیم،
      کارهای ارزنده تری انجام دهید و اشعار زیباتری بسرایید و البته همه چیز، تلاش برای ساخت قالب نیست و حقیر، تا حدودی یا تا حدود زیادی نه فقط بطور کوششی بلکه بطور جوششی سبک های شعری ام را پس از سه دهه سرایش، بنا نهاده ام.
      و اما نقد:
      محمد علی رضاپور
      شنبه ۷ تير ۱۳۹۹ ۱۸:۳۴
      1. آنچه شما و آقای ستار سلطانیان،
      قالب شعری لووپ می نامید،
      آقای کرفکوهی، آن را قالب سپکو نامیده است. ادعاهای آقای سلطانیان و آقای کرفکوهی در تصاحب این مثلا قالب شعری، بماند به جای خود،
      فقط این را بگویم که
      لووپ یا سپکو،
      همان آرایه ی ادبی یا صنعت ادبی هزار ساله ی
      ردالعجز علی الصدر است که کادو پیچی اش
      کرده و با کمی این ور و آن ور کردن،
      به نام خود زده اند.
      وقتی لووپ در اصل، همین است،
      دیگر گریزلووپ بماند....
      عیسی نصراللهی ( سپیدار )
      عیسی نصراللهی ( سپیدار )
      شنبه ۷ تير ۱۳۹۹ ۱۹:۱۱
      سلام

      تصدیری که بیان فرمودید و لووپ، بله تقریبا در صورتهایی یکی هستند.

      ولی گریز از لووپ یا گریزلووپ بر این دور و تسلسل ها میشورد ( توضیحاتش را در بالا آورده ام)
      یعنی بینِ لوپ و تصدیر و گریزلووپ در شاکله و شرایط و غیره فاصله هاست.

      موفق باشی دوست عزیزم

      من ابداعات شما را نخوانده و ندیده و احتمالا نخواهم خواند. چیزی که آن را مزمزه نکنیم و بکر باقی بماند و نقد نشود، همواره دست بالاست به ظاهر ( ولی با احترام به صفحه تان نمی آیم و در این نیامدن و نخواندن فقط مؤدت هست ولاغیر)
      ارسال پاسخ
      محمد علی رضاپور
      شنبه ۷ تير ۱۳۹۹ ۱۸:۳۹
      تتابع اضافات
      اصالتا حُسنی در ادبیات ما تیست
      مگر به استثنا
      و این که شما تتابع اضافات را بگیرید و
      با آن، قالبی شعری مثلا به نام توالی درست کنید،
      کار قشنگی نیست.
      بدلیجات، زیاد شده اند.
      گوهرفروشان و مشتریان، ضرر خواهند کرد.
      جسارت و صراحت مرا ببخشید!
      به امید اشعاری بهتر و به دور از وسوسه ی
      قالب سازی از شما، گرامی خندانک خندانک خندانک
      عیسی نصراللهی ( سپیدار )
      عیسی نصراللهی ( سپیدار )
      شنبه ۷ تير ۱۳۹۹ ۱۹:۱۸
      با سلام

      چند ویژگی در تَوالی هست که در تتابع نیست.
      علامتِ پایانیِ سروده ( سروده ای که جوششی محض است و آفرینش و طبیعت و یار و فلسفه و اجتماع و پوچی را پرسش میکند)
      دوم_ بجز یک ضمیر یا واژه یِ دیگری که بایست حتما در اول شعر بیاید، به هیچ عنوان در کُلِ سروده وقفه ایجاد نمیشود
      سوم_ در غیر کلاسیک می آید، در حالیکه تتابع اضافات چیزی غیر از این است
      چهارم_ تنها در کوتاه مورد استفاده قرار میگیرد و نه مواردِ دیگر


      موفق باشی🌹
      ارسال پاسخ
      عیسی نصراللهی ( سپیدار )
      شنبه ۷ تير ۱۳۹۹ ۱۹:۲۸
      اینجا به استثنایِ توالی و گریزلووپ ( شعرنِگاره) هم هست

      بِسانِ نقاشیِ دست نخورده ای که باید تصویرِ خموش را شعر بیآفرینیم.

      با توضیحاتِ بالا خندانک
      عیسی نصراللهی ( سپیدار )
      شنبه ۷ تير ۱۳۹۹ ۱۹:۳۵
      بداهه ای تقدیم عزیزان میکنم
      دوستتان دارم چون نان و نمکِ خیسِ گندمزاران


      ____________________


      تبارَم را
      تو گَر خواهی بدانی
      _ کورد است _
      خانه ام یک دشتِ سرسبز است
      میانِ چشمه سارِ سنگهایِ خفته یِ آبائی ام
      که آن را
      پهله میخوانند
      زبانم بَش یا یک وَشی از واژگانِ سُرخِ اسطوره ست
      یَهَتِمْ
      نِچِم اَژ دِی رَ
      همینجا هستم و جایی نخواهم رفت
      همین است مرزِ دیرینَم
      میانِ کبکهایِ کُوْوِرِ نستوه
      نژادم را تو گَر خواهی بدانی
      آری
      نیایَم بِرنوِ ویرانگرِ مَردان
      و
      اسمِ دیگرم،طوفانِ باران است
      تبارم گیسِ افشانِ زنان
      و
      زَخْمِه اَم
      مویِ پَریشی از بلوط
      و
      دارِسوهایِ بلندی چون اَناران است.

      _________________________
      عیسی نصراللهی
      عیسی نصراللهی ( سپیدار )
      سه شنبه ۱۰ تير ۱۳۹۹ ۱۴:۱۲
      نمونه یِ دیگری از تََوالی




      آهویِ
      تَنِ سالِ سپیدِ مَهِ کوچی؟
      مهرداد صالحی گل افشانی (مهراوی)
      پنجشنبه ۱۹ تير ۱۳۹۹ ۱۱:۰۳
      سلام
      فکر کنم بشه فقط با یه علامت سوال یه قالب ساخت در حال که خیلی جاها علامت سوال معنی خاص رو نده

      از این پس ایموجی ها هم وارد شعر خواهند شد
      حالا فردا یه نفر پیدا می شه یه شعر می نویسه و بعد علامت !رو می ذاره و یه اسم می ذاره و میشه قالب جدید.
      جسارتا با ساخت قالب های جدید بیشتر شعر داره به سمت انحراف و تا حدودی نابودی کشیده می شه و مقصرش ماها هستیم.
      بذاریم شعر مسیر خودش رو داشته باشه و ما ازش حمایت کنیم
      تو این ده سالی که شعر می گم هر روز یه قالب جدید می شنوم که کلا همه شبیه به هم هست و نمی شه به راحتی از هم تشخیص داد،و نمی دونم چه اصراریه حتما قالب جدید بسازیم
      بنده با تغییر شعر از کلاسیک به نو موافقم چون تغییرات کاملا مشهوده.حتی در قالبهای اشعار کلاسیک هم تفاوت‌ها مشهود ه،اما متاسفانه هر چی امروزی تر شدیم ...

      باید روزی که جلوی مرگ شعر رو بگیریم و این طوری اگه پیش بره باید به فکر یه مجلس ترحیم باشیم خندانک
      من با اصل قالب سازی بیشتر مشکل دارم نه صرفا قالب شما
      در پناه خدا باشید🙏


      عیسی نصراللهی ( سپیدار )
      عیسی نصراللهی ( سپیدار )
      پنجشنبه ۱۹ تير ۱۳۹۹ ۱۳:۵۶
      سلام

      تَوالی، تازگی دارد و در آینده بیشتر از آن خواهید شنید

      درپناه مهر خندانک
      ارسال پاسخ
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقد و تحلیل شعر شاعران

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0