« دستان سراي حق »
بشنو برادرا ، سخن با صفاي حق
درمان بُوَد به درد شما ، مومياي حق
گفتار حق ، رفاه همه كار ما بُوَد
صلح و صفاي ما بُوَد ، آن مدعاي حق
حرف خدا ، به دوره ي دنيا هميشه بود
بشنيده اند ملت حقگو ، صداي حق
علم خدا و حرف خدا ، باطناً بُوَد
ظاهر كسي نديده ، به دنيا لقاي حق
حكم خدا ، به خلق خدا ، واجب آمده
واجب بُوَد بشر ، سخن پابجاي حق
اي ياوران به حرف نكويم دهيد گوش
بر من نشان دهيد ، يكي نابجاي حق
اين شيعيان بنا شده ، همراه آن علي(ع)
مانند آن علي(ع) ، بـشويد آشناي حق
راضي مشو به لذت دنياي كينه جو
كاري بكن براي خودت ، با رضاي حق
صحبت زِ علم و معرفت حق ،بكن بشر
صحبت مكن ، چنانكه بُوَد نارواي حق
خاك زمين نشان دهد از رد پاي آن
ثابت مگربه روي زمين نيست جاي پاي حق
جمع بشر به ذكر خدا ، متفق1 شوند
مي گويم از زبان،همه حمد و ثناي2 حق
بايد به خاك سر بنهيم ، جمله بندگان
تا هر سري به راه شود ، توتياي3 حق
تاج شهان و سلطنت آدمـي ، به هيچ
شاهـان عالمنـد ، يقينـاً گداي حق
اين مال و مُلك و شهرت و اموال آدمي
چون ذره اي است،بر در دولت سراي حق
هر پُـر بها سخن ، زِ بشر گر فراز4 شد
بي ارزش است، به هر سخن پُـر بهاي حق
دور زمين و گردش افلاك ، از خداست
داني كه تا كجاست،حدودِ سماي5 حق
لطف حقس، طبع من اين شعرها بساخت
طوطي طبع من ، شده دستان سراي حق
فكر حسن ،به حكم خدا بود و حكمتش
تا آنكه بنگرد ، اثـر با وفاي حق
٭٭٭
1- هم عقيده 2- ستايش- شكر 3- سنگ سرمه 4- بلند 5- آسمان
دیوان اشعار حسن مصطفایی دهنوی