سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

دوشنبه 5 خرداد 1399
    3 شوال 1441
      Monday 25 May 2020

        ورود به کارگاهها

        یا مَنِ اسْمُهُ دَواءٌ وَ ذِکرُهُ شِفاءٌ . ای آن که نامش دوا و یادش شفا است

        دوشنبه ۵ خرداد

        عشق و اعضا

        شعری از

        سید عرفان مبارکی

        از دفتر شعرناب نوع شعر دلنوشته

        ارسال شده در تاریخ ۱۳ روز پیش شماره ثبت ۸۵۲۳۴
          بازدید : ۲۷   |    نظرات : ۴

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر سید عرفان مبارکی
        آخرین اشعار ناب سید عرفان مبارکی

        در درون من نمیدانم چرا
        برسرچشمان تو جنگی بپاست
        دل چنان خون گشته از عشقت ولی
        عقل میگوید همه باد وهواست
        روزی آخر طاقت من طاق شد
        فکر خوبی در سرم آغاز شد
        من نهادم عشق تو را در میان
        ناگهان نطق و سخن آغاز شد
        اول از عشق، دل سخن آغاز کرد
        سفره دل را همانجا باز کرد
        او سخن می‌گفت ولیکن روح من
        چون کبوتر سوی تو پرواز کرد
        ناگهان عقل همچوآتش سرخ شد
        هرچه از عشق گفته بود دل،دود شد
        گفت یادت باشد این عشق آبکیست
        ماست میخواستی تو اما،دوغ شد
        زین مثال نابجا و ناصواب
        شد دل اعضا برای دل کباب
        هر دو شش با یک صدای خشمگین
        رو به بالا عقل را کردند خطاب
        ما میان دود و سرب و سرصدا
        جان خویش را میکنیم هردم فدا
        مشکلت با عشق هم تقصیر ماست
        چون ب مغزت،کم فرستادیم هوا
        دست میزد جیغ و هورا همزمان
        شعر می‌خواند،سوت میزد،رقص کنان
        گفت این شادی بود از شوق یار
        عقل گفتsorryشما؟گفتش زبان
        چشم ، ساکت ، گوشه ای بنشسته بود
        گفت چشمانش ز من هم دل ربود
        گفت از شوق نگاه آن پریست
        اینکه می‌خوانم تورا شعر و سرود
        ناگهان لب هم گشود قفل دهان
        خوبی عشق بر همه گشتش عیان
        گفت لبهایش چنان قند و عسل
        عشق من هستی گلم را کرد بیان
         عقل هم تنها و بی کس گشته بود
        لکن امروز بخت هم یارش نبود
        جمله اعضا همه سنگش زدند
        دست و پای عقل را کردند کبود
        من بیان کردم شرح قصه را
        میشود هر روز تکرار ماجرا
        لکن هرروز عقل تنها میشود
        میشود عاشق همه جانم تورا
        پا و دست و سر ، کنارش گوش ها
        معده و صفرا و غیره ، کلیه ها
        کل عرفان کل جانم یک صدا
        درد عشق خود به که گویم خدا؟؟
        ۱
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        عباسعلی استکی(چشمه)
        ۱۲ روز پیش
        درود جناب مبارکی گرامی
        بسیار زیبا و جالب بود خندانک
        سید عرفان مبارکی
        سید عرفان مبارکی
        ۱۱ روز پیش
        سلام و وقت بخیر...لطف دارید بزرگوار🙏🙏
        ارسال پاسخ
        محمد باقر انصاری دزفولی
        ۱۲ روز پیش
        ذوقتان سرشار
        رقص قلمتان ماندگار
        درودبر این سرودن های زیبای شما
        شاعرگرامی
        خندانک خندانک خندانک
        سید عرفان مبارکی
        ۱۱ روز پیش
        سلام وقت بخیر...ممنون بزرگوار لطف دارید
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


        ارسال پیام خصوصی

        آموزش و نقد کامل شعر یا اثر

        نظرات

        مشاعره

        گفتگوی کارگاهی

        کاربران اشتراک دار

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0