سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

دوشنبه 5 اسفند 1398
  • روز بزرگداشت خواجه نصيرالدين طوسي - روز مهندسي
2 رجب 1441
    Monday 24 Feb 2020
      قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَهَبْ لِي مُلْكًا لَا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي ۖ إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ عرض کرد: بار الها، به لطف و کرمت از خطای من در گذر و مرا ملک و سلطنتی عطا فرما که پس از من احدی را نسزد، که تو تنها بخشنده بی عوضی. 35 سوره ص

      دوشنبه ۵ اسفند

      سورئال

      شعری از

      بهمن بیدقی

      از دفتر شعرناب نوع شعر آزاد

      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸ ۰۸:۱۷ شماره ثبت ۷۷۸۸۴
        بازدید : ۷۳   |    نظرات : ۵

      رنگ شــعــر
      رنگ زمینه
      دفاتر شعر بهمن بیدقی

      سورئال 
       
      باز من بودم و تنهائی
      تنهائی ام گفت : بهمن ! خسته شدیم ، لااقل سرگرم بازی شیم
      گفتم چه بازی درنظر داری ؟
      گفت : تو که طراحی ، من واژه میگویم تو هم طراحیَش کن ، خیلی می چسبه
      گفتم : بَدَک نیست ، فکر خوبیست 
      شروع کردیم ، گفتم : اولین واژه ؟
       
      گفت : غم 
      کافه ای را من کشیدم ، قهقهه ، خنده درآن پُر بود ظاهراً بی غم ، ولیکن باطناً پُرغم
      یک عالمه شهوت ، رقص و مستی ، دود و افیون ، بمنظورِه فراموشیه وجدان درد ،
      یک قفس ظلمت ، برای روح والا ونفیس ما که انسانیم ، تنگتر از تنگ وبواقع ، کمتراز کم
       
      گفت : شادی
      من بهشتی را کشیدم که خدا تنها درآن ، جاریِ جاری بود ، همش پُربود ... از شادی
      بهشتی‌ پرسلام و پرسلامت ، پر ز امنیت ، ولینعمت خدایم بود درآن ، هادی
       
       گفت : یاری
       یکی را من کشیدم داشت می افتاد از دره ... دستی گرفت او را ،
       چه زیباست این کمک کردن به همدیگر، دست گیری ، هم یاری
       دو دشمن را کشیدم یک تن از آنها به مشکل خورد ،
       آن یکی گفت : اینجا مکان دشمنی نیست ، ولیکن دوستی ، آری
       
       گفت : آزادی
       او منتظر بود یک کبوترسفیدی رسم گردد در نوکش چند برگ زیتون ، مارکِ آزادی
       اما ، یک عالمه پروانه ی رنگی و زیبا را کشیدم که ،
       جملگیشان  پرکشیدند ازهمه دلها ، ازهر نژادی و زِ هر وادی
       
      گفت : آرامش
      من خانواده را کشیدم که کنارهم به نوبت ، می‌خواندند کتابی را ، بقیه گوش میدادند ،
      در فضائی پُر ز آرامش
      شاد بودند درکنارهم ، همیشه خنده برلب ، معنی یک اجتماعِ خوب ، بدون طرد وهیچ رانش
       
      گفت : انسان
      فردی را کشیدم من ، که داشت به بینوایی - عاری ازهرسرپناهِ امن - غذا میداد ، معنیِه انسان
      فردِ دیگر، دست یک گمگشته دستش بود ، راهنمائی میکرد او را اینچنین ، اینسان
       
      گفت : شیطان 
      من فردی را کشیدم که گیلاسی ازمستیِ دنیا را تعارف کرد ،
      ازدیگران هم که پرسیدم : میدانید او کی بود؟ همه گفتند شیطان
      دستهایم گیلاس را رد کرد . بله ، اعلام جنگِ من ، با شیطان ،
      که عمریست در تکاپوست دراینجاها ، به مانندِ کِش قیطان
       
       گفت : دنیا
       من یک قفس را میکشیدم  یک پرنده دردرونش بود کِز کرده ، میگریست دائم (یک تشبیه از دنیا)
       درمیان میله ها ، دربی  نبود اصلاً ، فقط درخواب میرفت او به بیرونش (در دنیایی از رؤیا)
       
      گفت : دیوانه
      من خودم را می کشیدم که با او - یعنی تنهایی - شناوربودیم دردنیا ، عالمی مملو ز دیوانه
      گفت : دراین صحنه ، دیوانه منم یا تو؟ گفتم : من ، تو که رازصعودی سوی دیدارم با یارم ،
      از این دخمه ی ویرانه به آن خانه و کاشانه
       
      گفت : همسر
      من یک همقدم را می کشیدم که تمام لحظه ها دستم به دستش بود ، معنیه والای یک همسر
      من یک گل مریم کشیدم که می پژمرد وقتی که او رفت ، فقط از من تنی ماند ، یک تنِ بی سر
       
       گفت : حیات واقعی
       فردی را کشیدم که دمِ مرگ بود ، کوله اش پُر بود از...اعمال خوبی که ، رضای یار درآن بود ،
      میخندید چونکه براتی داشت برای خویش ، برای آن حیاتِ واقعیِ خویش
       یک کوچ دلچسب ، از این دنیا به آن دنیا ،
       از یک اتاقی که نفسگیرست به مکانی پُر ز اکسیژن ، بیشتر از بیش ، به حیاط واقعیِ خویش
       
      گفت : محشر
      من کفن پوشی کشیدم که بیرون آمد از قبرش ، در آن دنیا ، در محشر
      کفِ دستی بزرگتر از تمام قد او را من کشیدم که میانش یک دهانی بود ،
      که میگفت ماجرای آنچه را شد ، در فضائی کاملاً بی شرّ
       
       گفت : مرگ
       یک مؤمن کشیدم که گلی خوشبو می بوئید ، حدیثی از رسول الله ،
       تمثیل زیبایی - ازتولدی تازه - به نامِ مرگ
       انسانی کشیدم ، درآبِ زلالی خود را می شست ، سبکبار شد و تازه ، بسانِ برگ
       
       گفت : روح
       جسمی را کشیدم راه میرفت ، راه بود از روح
       همان جسم را کشیدم بی کم و کاست ولی بی جان ، دگر راه هم نرفت بی روح
       
       گفتم : بس است. هردومان خسته شدیم دیگر
       می دانی چه مدت صرف بازی گشت؟ 14 ساعت . همه آنچه تو گفتی را کشیدم من به تنهایی
       اینهم 14 تابلو آنهم ، " سورئال " تقدیم به دوستٍ خوب و همراهم ،  تنهایی       بهمن بیدقی 98/7/19
      ۱
      اشتراک گذاری این شعر

      نقدها و نظرات
      انسان معمولی
      دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۸ ۰۷:۱۴
      با سلام احسنت قشنگ بود ولی چهارده ساعت یکم ظلمه برادر بخودت رحم کن خخخخ
      محمد باقر انصاری دزفولی
      دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۸ ۱۲:۲۵
      رقص قلمتان ماندگار
      درودبر این نوشتن های زیبای شما
      شاعرگرامی
      خندانک خندانک خندانک خندانک
      بهمن بیدقی
      بهمن بیدقی
      دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۸ ۱۲:۴۱
      با سلام به استاد گرامی ام
      این نظر لطف شماست
      ممنونم
      ارسال پاسخ
      لیلا امریاس(پریسا)
      دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۸ ۱۲:۵۵
      افرین بر رقص زیبای قلمتان
      درود بر شما
      بهمن بیدقی
      بهمن بیدقی
      دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۸ ۱۶:۲۶
      خیلی ممنونم از لطفتون
      ارسال پاسخ
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


      (متن های کوتاه با صلاحدید مدیران حذف خواهند شد)
      ارسال پیام خصوصی

      آموزش و نقد کامل شعر یا اثر

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0