سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

پنجشنبه 23 آبان 1398
    18 ربيع الأول 1441
      Thursday 14 Nov 2019
        مردم زماني به دانايي شما اهميت مي دهند كه بدانند به آنها اهميت مي دهيد. جان ماکسول

        پنجشنبه ۲۳ آبان

        سورئال

        شعری از

        بهمن بیدقی

        از دفتر شعرناب نوع شعر آزاد

        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش شماره ثبت ۷۷۸۸۴
          بازدید : ۴۸   |    نظرات : ۵

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر بهمن بیدقی

        سورئال 
         
        باز من بودم و تنهائی
        تنهائی ام گفت : بهمن ! خسته شدیم ، لااقل سرگرم بازی شیم
        گفتم چه بازی درنظر داری ؟
        گفت : تو که طراحی ، من واژه میگویم تو هم طراحیَش کن ، خیلی می چسبه
        گفتم : بَدَک نیست ، فکر خوبیست 
        شروع کردیم ، گفتم : اولین واژه ؟
         
        گفت : غم 
        کافه ای را من کشیدم ، قهقهه ، خنده درآن پُر بود ظاهراً بی غم ، ولیکن باطناً پُرغم
        یک عالمه شهوت ، رقص و مستی ، دود و افیون ، بمنظورِه فراموشیه وجدان درد ،
        یک قفس ظلمت ، برای روح والا ونفیس ما که انسانیم ، تنگتر از تنگ وبواقع ، کمتراز کم
         
        گفت : شادی
        من بهشتی را کشیدم که خدا تنها درآن ، جاریِ جاری بود ، همش پُربود ... از شادی
        بهشتی‌ پرسلام و پرسلامت ، پر ز امنیت ، ولینعمت خدایم بود درآن ، هادی
         
         گفت : یاری
         یکی را من کشیدم داشت می افتاد از دره ... دستی گرفت او را ،
         چه زیباست این کمک کردن به همدیگر، دست گیری ، هم یاری
         دو دشمن را کشیدم یک تن از آنها به مشکل خورد ،
         آن یکی گفت : اینجا مکان دشمنی نیست ، ولیکن دوستی ، آری
         
         گفت : آزادی
         او منتظر بود یک کبوترسفیدی رسم گردد در نوکش چند برگ زیتون ، مارکِ آزادی
         اما ، یک عالمه پروانه ی رنگی و زیبا را کشیدم که ،
         جملگیشان  پرکشیدند ازهمه دلها ، ازهر نژادی و زِ هر وادی
         
        گفت : آرامش
        من خانواده را کشیدم که کنارهم به نوبت ، می‌خواندند کتابی را ، بقیه گوش میدادند ،
        در فضائی پُر ز آرامش
        شاد بودند درکنارهم ، همیشه خنده برلب ، معنی یک اجتماعِ خوب ، بدون طرد وهیچ رانش
         
        گفت : انسان
        فردی را کشیدم من ، که داشت به بینوایی - عاری ازهرسرپناهِ امن - غذا میداد ، معنیِه انسان
        فردِ دیگر، دست یک گمگشته دستش بود ، راهنمائی میکرد او را اینچنین ، اینسان
         
        گفت : شیطان 
        من فردی را کشیدم که گیلاسی ازمستیِ دنیا را تعارف کرد ،
        ازدیگران هم که پرسیدم : میدانید او کی بود؟ همه گفتند شیطان
        دستهایم گیلاس را رد کرد . بله ، اعلام جنگِ من ، با شیطان ،
        که عمریست در تکاپوست دراینجاها ، به مانندِ کِش قیطان
         
         گفت : دنیا
         من یک قفس را میکشیدم  یک پرنده دردرونش بود کِز کرده ، میگریست دائم (یک تشبیه از دنیا)
         درمیان میله ها ، دربی  نبود اصلاً ، فقط درخواب میرفت او به بیرونش (در دنیایی از رؤیا)
         
        گفت : دیوانه
        من خودم را می کشیدم که با او - یعنی تنهایی - شناوربودیم دردنیا ، عالمی مملو ز دیوانه
        گفت : دراین صحنه ، دیوانه منم یا تو؟ گفتم : من ، تو که رازصعودی سوی دیدارم با یارم ،
        از این دخمه ی ویرانه به آن خانه و کاشانه
         
        گفت : همسر
        من یک همقدم را می کشیدم که تمام لحظه ها دستم به دستش بود ، معنیه والای یک همسر
        من یک گل مریم کشیدم که می پژمرد وقتی که او رفت ، فقط از من تنی ماند ، یک تنِ بی سر
         
         گفت : حیات واقعی
         فردی را کشیدم که دمِ مرگ بود ، کوله اش پُر بود از...اعمال خوبی که ، رضای یار درآن بود ،
        میخندید چونکه براتی داشت برای خویش ، برای آن حیاتِ واقعیِ خویش
         یک کوچ دلچسب ، از این دنیا به آن دنیا ،
         از یک اتاقی که نفسگیرست به مکانی پُر ز اکسیژن ، بیشتر از بیش ، به حیاط واقعیِ خویش
         
        گفت : محشر
        من کفن پوشی کشیدم که بیرون آمد از قبرش ، در آن دنیا ، در محشر
        کفِ دستی بزرگتر از تمام قد او را من کشیدم که میانش یک دهانی بود ،
        که میگفت ماجرای آنچه را شد ، در فضائی کاملاً بی شرّ
         
         گفت : مرگ
         یک مؤمن کشیدم که گلی خوشبو می بوئید ، حدیثی از رسول الله ،
         تمثیل زیبایی - ازتولدی تازه - به نامِ مرگ
         انسانی کشیدم ، درآبِ زلالی خود را می شست ، سبکبار شد و تازه ، بسانِ برگ
         
         گفت : روح
         جسمی را کشیدم راه میرفت ، راه بود از روح
         همان جسم را کشیدم بی کم و کاست ولی بی جان ، دگر راه هم نرفت بی روح
         
         گفتم : بس است. هردومان خسته شدیم دیگر
         می دانی چه مدت صرف بازی گشت؟ 14 ساعت . همه آنچه تو گفتی را کشیدم من به تنهایی
         اینهم 14 تابلو آنهم ، " سورئال " تقدیم به دوستٍ خوب و همراهم ،  تنهایی       بهمن بیدقی 98/7/19
        ۱
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        انسان معمولی
        حدود ۱ ماه پیش
        با سلام احسنت قشنگ بود ولی چهارده ساعت یکم ظلمه برادر بخودت رحم کن خخخخ
        محمد باقر انصاری دزفولی
        حدود ۱ ماه پیش
        رقص قلمتان ماندگار
        درودبر این نوشتن های زیبای شما
        شاعرگرامی
        خندانک خندانک خندانک خندانک
        بهمن بیدقی
        بهمن بیدقی
        حدود ۱ ماه پیش
        با سلام به استاد گرامی ام
        این نظر لطف شماست
        ممنونم
        ارسال پاسخ
        لیلا امریاس(پریسا)
        حدود ۱ ماه پیش
        افرین بر رقص زیبای قلمتان
        درود بر شما
        بهمن بیدقی
        بهمن بیدقی
        حدود ۱ ماه پیش
        خیلی ممنونم از لطفتون
        ارسال پاسخ
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        تازه ترین نقدها

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0