سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

يکشنبه 21 مهر 1398
    15 صفر 1441
      Sunday 13 Oct 2019
        هنر، همكاری میان خدا و انسان است و در این همكاری، زمانی كه انسان كمتر دخالت می كند، نتیجه عالی تر است. آندره ژید

        يکشنبه ۲۱ مهر

        لات ِ جوانمرد

        شعری از

        ابوالفضل زارعی

        از دفتر شعرناب نوع شعر مثنوی

        ارسال شده در تاریخ ۲ روز پیش شماره ثبت ۷۷۸۳۲
          بازدید : ۱۰   |    نظرات : ۰

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر ابوالفضل زارعی

        ((تقدیمی به رسول غفاری عزیز))
        گنده ِلات این محلّی با کلاه مخملی
        با کت و شلوار و با انگشتری از یا علی
        دور ِ گردن دستمال ِ جنس یزدی داشتی
        خال کوبی روی بازوهای خود می کاشتی
        کفشهای قیصری ِ تو چه برّاق و سیاه
        برق ِ آن تیری به چشم ِ دشمنان کینه خواه
        مثل داشاکل تمام صورت تو زخم بود
        قلب تو دریای بخشش بود و پُر از رَحم بود
        دشمنانت ناکسانی مثل کاکا رستم اند
        پیش ِ تو این بُزدلان از هر غباری هم کم اند
        قُوّت ِ قلب ِ فقیر و مفلسان شهر تو
        در جوانمردی زلالی و روانی نهر تو
        می زدی و می شکستی پس بنازم شصت ِ تو
        خار چشم دشمنان ، بازو و زور دست ِ تو
        کافه را بر هم زدی هر بزدلی ترسیده است
        چونکه او آن قدرت سر پنجه ات را دیده است
        در نبرد رو به رو همتا نداری ای رفیق
        یاد ِ تو باشد که ناکس می زند از پشت تیغ
        نوچه ها داری درون کافه ها و بارها
        می شود آسان به دست تو تمام کارها
        فِ نگفته نوچه هایت در فرحزادند و بَس
        می کُنند از تو اطاعت گزمه ها یا هر عَسس
        زنده کردی رسم عیّاران و مردان را تو باز
        دست گیری می کنی از هر فقیر پُرنیاز
        از شمیران تا به شهرنو به زیر دست توست
        هر کسی را که تو می خواهی اسیر ِ شست توست
        گرچه می گیری تو از هر بنده ای باج ِ سبیل 
        بخششی داری شبیه آب بی پایان نیل
        کافه را برهم زدی اینک عرق را نوش کن
        آتش خشم خودت را با عرق خاموش کن
        تلخ شد کامت بخور نقل و نباتی و مویز
        تا بِبُرد مزّه ی تلخی که بودَش تیز ِ تیز
        تالی نسل و تبار ِ طیّب و شعبان تویی
        همطراز پوریایی ، تختی دوران تویی
        خصم و کینه در نهاد ِ دشمنان ِ دهر بود
        زخم ِ دست ِدوستان ، ناسور و پُر از زهر بود
        جنس ِ مردانی شبیه تو دگر کم گشته اند
        قامت مردان ببین اینک همه خَم گشته اند
        می گذشتی از گذر دشمن به پشتت زخم زد
        دشنه را بر پشت تو پُر کینه و بی رحم زد
        روی تیغ دشمنان خونمُردگی ها جار زد
        ناگهان این دشمنی منصورها را دار زد
        روزگار ای روزگار ای پادشاه ِ ناکسان
        روزگار این بد نهاد این هم پیاله با خسان
        یادگاری بود از نسل بزرگان ، مَردها
        رفتی و با رفتنت جا مانده تنها دردها
        ۰
        اشتراک گذاری این شعر
        ۳ شاعر این شعر را خوانده اند

        ابوالفضل زارعی

        ،

        منوچهر منوچهری (بیدل)

        ،

        سیف اله فاتحی

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        آموزش و نقد شعر

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0