سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

شنبه 27 مهر 1398
    21 صفر 1441
      Saturday 19 Oct 2019
        مردم زماني به دانايي شما اهميت مي دهند كه بدانند به آنها اهميت مي دهيد. جان ماکسول

        شنبه ۲۷ مهر

        سرگشاده نامه ای به شاعران مرده!

        شعری از

        محمد ترکمان(پژواره)

        از دفتر تا غروب . . . نوع شعر آزاد

        ارسال شده در تاریخ ۱۳ روز پیش شماره ثبت ۷۷۶۷۸
          بازدید : ۹۴   |    نظرات : ۹

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر محمد ترکمان(پژواره)

        وقتی " شعر "
        ابزار کاسبی
        شود شاعر
        اسیر دسته!
        دل خسته
        می شود
        قلم وابسته!
        *  *  *  *
        پ.ن:
        " شعر"
        نه به تخت است نه به رخت استادی!
        سرشار بخت دل باید یار
        باشدُ با جهان بینی، فکر شاعرش پربار...
         
        ۶
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
        ۱۲ روز پیش
        شعر"
        نه به تخت است
        نه به رخت استادی!
        سرشار بخت
        دل باید یار باشدُ
        با جهان بینی،
        فکر شاعرش پربار...

        چقدر زیبا و پرمفهوم خندانک

        احسنت استاد خندانک خندانک خندانک

        عباسعلی استکی(چشمه)
        ۱۲ روز پیش
        درود استاد عزیز
        موثر و زیبا بود خندانک
        آلاله سرخ(سیده لاله رحیم زاده)
        ۱۱ روز پیش
        شعری که ا ز د ل برنیاید شعر نیست...........

        درود براستاد شاعر خندانک
        رعنا بهارلویی  تخلص باغبان
        ۱۲ روز پیش
        درود بر شما استاد بزرگوار
        بسیار عالی
        مجتبی شفیعی (شاهرخ)
        ۱۲ روز پیش
        عالی بود
        به معنای واقعی
        خیلی تاثیر داشت و تمام کلمات سر جایشان بود خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        محمد باقر انصاری دزفولی
        ۱۲ روز پیش
        باسلام وارادت استاد
        خواندم ولذت بردم
        درود درود
        ادیب دانا وتوانا
        خندانک
        خندانک خندانک
        خندانک خندانک خندانک
        محمد ترکمان(پژواره)
        ۱۱ روز پیش
        ..شعر
        یعنی سلام دوستان عزیز من باب تشکر از شما... به عنوان یک مخاطب نمونه وار در ادامه به چند مثال بسنده کرده: فرض می گیریم که شعر مد نظر شاعر، سوداگری است که خیار می فروشد نه با اسکناس های آلوده، گندیده و دله بلکه خیارهای خود را با اشیاء زیر خاکی گرانقیمت معامله کردن... یا مثلا سم مهلک بدهد اکسیژن این ماده حیاتی را پس گرفتن و زندگی مردم را به مخاطره انداختن... لذا این شعر از آن دست اشعار نیست که نمونه: چارلی چاپلین و یا خسرو شکیبایی ها ترویج می دادند روح شان شاد...
        شعر واقعی یعنی از خود گذشتن و روح بشریت را به آرامش کشیدن... نه به آتش!... این شعر موجود یعنی ترور اندیشه ها... ایجاد فقر و فحشا ها...این بی هنری یعنی یکی از سه معضل تکان دهند جاری ی جهان که گریبان بشریت را تمام گرفته و آزاده دل هر انسانی را به در آورده و آرزوی مرگ می کند... (این بند از دیدگاهم جای سوال دارد که انسان های آزاده هم مگر آرزوی مرگ می کنند؟ انسان های آزاده چرا که هدف دارند و می خواهند تا او را به مقصد نرسانند هنوز زندگی کنند... انسان آزاده هیچگاه امیدش را از دست نمی دهد) اما هرگاه که در راه هدفش کشته می شود، فریاد بر می آورد « به خدای کعبه که رستگار شدم» بالاخره بیشتر از این نمی شود توضیح داد و خفته در خاک خدا را خوش نمی آید استخوان آن خدابیامرز - شاعر - را لرزاند... از نزدیک و بلاخص شعر یعنی نان قرض دادن و خرمن سر از تن داده.... شعر یعنی گرو کشی... شعر یعنی با یک دوستت دارم دیگران را خر کردن و از او بیگاری کشیدن.... پشت نقاب شعر یعنی یک نیم فرشته و بالعکس گاهی چند دیو...! شعر یعنی هم از نردبان دیگران بالا رفتن و سپس هم او را سرنگون کردن... « این شعر یعنی با گردن کلفتی دل سوختگان را تهدید نمودن!» شعر یعنی بی شرمانه ترین ناسپاسی قرن... شعر یعنی شکار دانه درشت ها... شعر یعنی جنگ انفرادی بکش تا کشته نشوی! شعر یعنی... یعنی... یعنی....و یعنی شعر...

        شعر در حقیقت
        یعنی
        از خود گذشتن
        خالص
        تا خدا رسیدن....

        دست در دست الهه شعر
        شعر یعنی، رستگار شدن!

        پ....
        مسعود میناآباد
        مسعود میناآباد
        ۱۱ روز پیش
        سلام :

        اين آخرين حرف منـست: "از عشق بيزارم"
        مي‌خواهم از اول بگـويـم: "دوستت دارم"

        ---------
        از احتمالي که نداري و نخواهم داشت
        آينده‌ي معلوممان را پيش بيني کن...

        بيدار شو از ترس ِ ساعت‌هاي خوابيده
        تا صبح با کابوس‌هايت شب‌نشيني کن

        با آدمي که در اتاق ِ خواب،، بيدارست
        با آدمي که قابِ عکسش روي ديوارست

        با آدمي که حل شده در چـارديـواري
        با آدمي که له شده در زير سيـگاري

        مي‌رفتي و من پشت پايت گريه مي‌کردم
        يک جور مي‌رفتي که يعني: "برنمي‌گردم"

        آن روز، تنها فـرصـتِ "از دست دادن" بود
        ما گريه مي‌کرديـم بـغضـي خنده آور را

        از ما تمام راه‌هـاي رفته بـرگـشتـند
        اي کاش مي‌گفتيم از اول حرف آخر را

        بيگانه‌ام با خانه‌ام، با کوچه‌ام، شهرم
        اين روزها انـگار حتـا با خـودم قـهـرم

        از لذت سرخوردگي، افسردگي، گيجي
        از لذت روزي دو پـاکت مـرگ تـدريـجي

        از لذت سردردهاي ميـگرني مـُردن...
        از لذت زولپـيـدوم ِ دوز ِ 40 خوردن...

        مـردي شبيه من درون توست زنـداني
        در من زني تنها شبيه توست.. مي‌داني؟

        با نفرتي که توي آغوش تو لم داده...
        با نفرتي که در دهان شهـر افتاده...

        با نفرتي که پيش من خوابيده روي تخت
        با نفرتي که... توي آغوشِ من بدبخت...

        تنها شديم و باز دردي مشتـرک داريم
        در دست‌هاي خالي و پاهاي سرگردان

        تنها شدند و دردهاي مشتـرک دارند
        آن زن کنار پنجره،، آن مرد در باران...

        بايد به يادِ روزهاي خوب و بد باشي
        يا لااقل اسم مرا بايد بلد باشي!؟

        من بـرگ پايـيـزي‌ترين تقويم مـردادم
        در چندمين روزي که از چشمِ تو افتادم

        افـتـادم از هر اتفـاقي که نمـي‌افتاد
        مـرداد در مـرداد در مـرداد در مـرداد...

        چيزي شبيه مرگ در من زندگي مي‌کرد
        افتاد تا من بشکنم،، افتـادو نشکستم

        تنهاييم را جفت کردم تـوي دمـپايي
        پشت دري که رو به دنياي خودم بستم

        با نفرتي که در نوک انگشت‌هايم بود
        با نفرتي از عمق قلبم،، عاشقت هستم

        از يک دهن آواز ِ غمگين با صدايي که...
        از ديدن و بوسيـدنت در فيلم‌هايي که...

        از لـذت تنـهايـي يـک مـرد، بعد از تو
        از فصل‌هاي سردِ سردِ سرد، بعد از تو

        از زنـدگي واقـعن خوبـي که من دارم
        از عمر نوح و صبـر ايـوبي که من دارم

        بعد از من، از تو هيچ چيزي کم نخواهد شد
        چيـزي نبود و نيست، چيزي هم نخواهد شد

        بايد خودم را بشکنم در پاکت تخمه!
        در طعم ِ تي‌بگ،، توي ليوان پلاستيکي

        در خـودخوري با ذرت بـوداده و الکل
        در زل زدن به عمقِ عمقِ عمقِ تاريکي

        با چشم‌هاي من بـپـر از خواب‌هاي خوب
        سرکوب شو سرکوب شو سرکوب شو سرکوب

        باور بکن بغضي که دارم گريه آور نيست
        اين اوليـن بارست،، اما بار ِ آخـر نيست

        افتاده‌ بوديم عکس‌هاي يادگاري را
        هـر ردِ باقي مانده از هـر زخم ِ کاري را

        درگير جزييات بـوديـم و نفهميـديم
        انگار کل ِ زندگيـمان صحنـه‌سازي بود

        دنبال دنـيـايي بدون مرز مي‌گشتيم
        با اينکه سهم کودکي‌مان "جنگ بازي" بود

        پايـيـز ديگر پشت تابستان نمي آيد
        آن مرد مدت‌هاست در باران نمي آيد

        از چشم‌هاي منتـظر هيـچ انتظاري نيست
        از اين فرار ِ تا ابد،، راه ِ فراري نيست

        يک بوسه‌ي ديگر به لب‌هايت بده کارم
        بـرگرد مي‌خواهم بگويم: "دوستت دارم"

        با اينکه باران واقـعن از عشق لبـريزست
        پايـيـز فصل شعـرهاي نفرت انگيـزست...

        ------------------------------------------------( ياسر يسنا )
        درود عالیجناب
        من سکوت !!........

        ارسال پاسخ
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        آموزش و نقد شعر

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0