سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

دوشنبه 29 شهريور 1400
    13 صفر 1443
      Monday 20 Sep 2021

        بیشترین مخاطب

        کانال تلگرام شعرناب

        بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی.احمدی زاده (ملحق)

        دوشنبه ۲۹ شهريور

        زندگى

        شعری از

        فرحناز راسخ

        از دفتر گم گشته نوع شعر سپید

        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۴ شهريور ۱۳۹۳ ۱۳:۱۳ شماره ثبت ۲۹۳۸۷
          بازدید : ۶۶۹   |    نظرات : ۹۱

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر فرحناز راسخ

        يادش بخير،خونه ى بزرگ پدرى

        حياط خونه، پر از جن و پرى

        درخت ها،سر به فلك كشيده سرسرى

        گنجشك ها و قنارى ها سر مى دادند كُركُرى

        حوضى داشتيم وسط حياط،مرمرى

        بابا و مامانى داشتى م،يارى.......

        خونه پر از مهمون هاى بهارى

        شش و بچه ،قدو نيم قد ،شيطون و فرارى....

        محمد داد مى كشيد و فرياد مى زد با بيقرارى 

        مهربون بود و،اسمونى ،همه را مى كرد همراهى

        شهرام كه مظلوم بود و ساكت اول مى كرد خامى

        ولى بعد همه را برنامه ريزى مى كرد با هوشيارى

        فرزانه زيبا بود پر ناز و كرشمه ،مثل دختر شاه پرى

        فرشادهمش مى كرد توپ بازى ،دوست نداشت بره سربازى

        با احساس بودو لوتى،در مرامش نبود هيچ ازارى

        فرناز تپل و مپل ،عشق همه مون بودو،شده بود ناز نازى!
         
         
        خلاصه قصه ما ،تو اون خونه قشنگ

        كه همه چيزش بود رنگ و ،وارنگ

        يه روزى باباشون رفت.......

        ديگه هيچوقت بر نگشت...!

        بعد از اون داماد خونشون 

        يه روز ديگه رفت......

        اما اونم ديگه بر نگشت.....

        خونه قصه ما،حالا ماتم زده بود

        هركسى نه كار خود ،نه بار خود....

        همه غصه دار بودن

        ولى غمشون نشد تمام.....

        فرشادهم ، رفت به دنبال بابا.....!!

        اما ديگه برنگشت...!

        حالا مادر، قصه ما 

        باورش نمى شد 

        رفتن فرشادش و،

        فرشادش جوون بود و

        يه پهلوون

        مادرِ هى غم باريد

        هى اشك ريخت......

        اما فرشادى كه برنگشت از اون جا كه؟!

        مادرِ حيرون شد

        اواره و سرگردون شد

        ديگه دوست نداشت زنده باشه 

        خوب و پاينده باشه

        شب و روز مثال ابر بهار

        ريخت و ريخت اشك،

        براى فرشادش......

        تا كه اومد فرشادش

        اونم برد پيش خدا....

        حالا خونه پدرى 

        كه يه روز پر بود از خنده و شور

        چى بگم .................؟

        ويرونه ه ه .......

        (كتاب شب هجران فرحناز راسخ)

        ---------------------------------------93
        ۱۹
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


        (متن های کوتاه و غیر مرتبط با نقد، با صلاحدید مدیران حذف خواهند شد)
        ارسال پیام خصوصی

        آخرین نقدهای شاعران سایت

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0