سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

کانال تلگرام شعرناب

تقویم روز

چهارشنبه 3 بهمن 1403
    23 رجب 1446
      Wednesday 22 Jan 2025

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        وقتی این همه اشتباهات جدید وجود دارد که می‌توان مرتکب شد، چرا باید همان قدیمی‌ها را تکرار کرد. برتراند راسل

        چهارشنبه ۳ بهمن

        افسر و راننده اصفهانی

        شعری از

        بیژن آریایی(آریا)

        از دفتر چرک نویس نوع شعر غزل

        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۳ ۱۶:۲۷ شماره ثبت ۲۶۰۸۴
          بازدید : ۵۸۱   |    نظرات : ۲۲

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر بیژن آریایی(آریا)

        اي  دوستان  ببينيد ؛ قصّه ز  اصفهاني

        از داستان اين مرد؛حيران شوي زماني

        ديروز در اتوبان،مي راند خودرواش را

        او سرعتش فزون بود؛پس کرد خوش زباني

        افسر   چو   ديد   او  را؛گفتا بايست جانا

        چون سرعتت زياد است؛گويي که تو نداني

        تصديق و کارت ماشين،زودي نشان من ده

        تا  بينمش  کنون  من ؛از چيست تو چناني

        گفتش  به  افسر  گارد؛ تصديق من ندارم

        برگي که کارت خواني؛اکنون شده نهاني

        ماشين ربوده ام من؛راننده  را چو کشتم

        صندوق عقب نهادم؛گويم  که  تو  بداني

        با کارد کشتم او را؛کاردْ پشت سر نهادم

        ليکن چو راست گويم؛اين بود   ناگهاني

        افسر چو ديد اين را؛بهتش فزود آن دم

        بي سيم به مرکزش زد؛مافوق آيد آني

        چون ارشدش بيامد؛گفتا به اصفهاني

        تصديق و کارت ماشين؛از چيست سرگراني؟

        گفتا  عزيزْ  سروان؛ اين  است  مدرک من

        تصديق و کارت ماشين؛بنگر تو قهرماني

        گفتا کجاست آن کارد؛بگشا تو صندوقت را

        تا  بينم  اين  رفيقم ؛ گويد  که هست جاني

        بگشود صندوقش را؛ديدش که پوچ  باشد

        گفتا چه گفت افسر؛خواندست تو را رواني

        گفتا  به  پاسخش  او ؛ دانم  که افسر تو

        اکنون بگويدت من؛ سرعت  زياد  راني

        القصه اين چنين شد؛آن مرد اصفهاني

        از مهلکه بگريخت؛با  فن؛ تو مي تواني؟


        nullnullnullnullnullnullnullnullnullnull
        ۱
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


        (متن های کوتاه و غیر مرتبط با نقد، با صلاحدید مدیران حذف خواهند شد)
        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        4