سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

کانال تلگرام شعرناب

تقویم روز

چهارشنبه 3 بهمن 1403
    23 رجب 1446
      Wednesday 22 Jan 2025

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        وقتی این همه اشتباهات جدید وجود دارد که می‌توان مرتکب شد، چرا باید همان قدیمی‌ها را تکرار کرد. برتراند راسل

        چهارشنبه ۳ بهمن

        دزد و گدا

        شعری از

        بیژن آریایی(آریا)

        از دفتر برگی از تاریخ نوع شعر بحر طویل

        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۲ ۰۵:۴۵ شماره ثبت ۱۸۹۴۲
          بازدید : ۱۱۰۷   |    نظرات : ۱۶

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر بیژن آریایی(آریا)

        آن شنیدم که یکی مرد سیه کار،

        به همراه یکی آدم طرار،نشانی

        بگرفتند که از خانه یک مرد تهیدست،

        که از ملک جهان داشت فقط پاره گلیم و

        دگرش هیچ نبود رنگ به رخسار.

        مرد تبه کار چو وارد شد و بگرفت

        ز اجناس نشانی،همه سویش نظری کرد

        و ندیدش به آن خانه ویرانه

        متاعی و  چو  گردید  از  این  سو به آن سو،

        دگرش حوصله را  تاب نیاورد و گرفت گوشه

        آن پاره گلیم وبکشیدش به بر و مرد تهیدست

        فرود آمد و دیدش که همی مردک نامرد به

        دستش بُوَد و پای نهد بر سر

        دیوار.

        بینوا چون که چنین دید به فریاد برآورد

        خروشی که ای وای ز من بُرد همه دار و ندار

        و همه آنچ از من مسکین که

        نمودم همه عمری به تلاش و من از این

        دار مکافات فقط داشتمی قالی زردار

        آن تهیدست فقیر بار دگر  از  ته  دل

          بانگ  برآورد  که  ای  قادر مطلق 

        به زمینش زن و درمانده کن او را که

        ربودست همه

        مال و منال و همه ی خواب و خیالُ

        آنکه تلاشی ننمودست چو بسیار

        مردک دزد چو بشنید که آن مرد تهیدست

        به آواز بلندش همه تهمت زند و

        حرف بدش گوید و در صحبت او

        صدق و صفایی که بود شیوه معمول ،

        ندیدست به گفتار

        پس همان پاره گلیم راکه رُبودست

        از آن مردک بی چیز پس آورد و 

        به اوداد و بگفتا:که همانند تو هرگز

        به همه عمر ندیدم چو تویی مردک کذاب

        تو چه گویی به خداوند که بُردَست زمن

        قالی زر دار و زمینش زن و بیچاره نما

        مردِ گنه کار.

        گفت آن مرد تهیدست،همه دارو ندارم

        ز بد و خوب که موجود بود در همه دنیا

        همین پاره گلیم است و وُرا

        چونکه بدادستُ به من ایزد دانا،

        نمایم همه احوال وُرا شکر،

        بگویم که هم او یاور من باشد

        و آن یار وفا دار

        ----------------------------------------------------------------

        امید دارم که در پیشرفت این نوع سروده مرا یاری نمایید..

                     سپاسگزار از محبت شما دوستان

         

         

         

         

        ۰
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


        (متن های کوتاه و غیر مرتبط با نقد، با صلاحدید مدیران حذف خواهند شد)
        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        4