دیده ام در کل عمرم دسته ای آدم فروش
دیوهایی شکل انسان یاهمان یک سردوگوش
در رفاقت مدعی با ظاهری آرام و گرم ؛
در عمل هم می فروشندت به رفتاری خموش
از چنین نابخردانی دور بودن بهتر است
می جَوند آرامشت را موزیانه مثل موش
"ذات بد نیکو نگردد چون بنیادش بد است"
کرده ام از دستشان هر بار جامی زهر نوش
مغرضانه می درندت تا بیفتی از دوپا
بره ای باشی اگر در لابلایِ این وحوش
گرگ باش اما نزن زخمی به همنوعت که من؛
خون خود را می خورم از این پلیدانِ چموش
در مقابل راه خود را بسته می دیدم اگر ؛
باز می کردم مسیرم را چو رودی پرخروش
دوستانم را نمی دانم ولی از دشمنان؛
درس صبر و ماندگاری را کشیدم روی دوش
چاله ها کندند اگر از کینه ها در پای من !
یک تلنگر شد که یعنی بیشتر از این بکوش
گرچه بدخواه و مخالف های راهم بوده اند
علت بیداری ام بودند تا باشم به هوش
هر کجا دیدم گره افتاده در هر پله ای !
هر گره را می زدم با"پونه"ها زیبا نقوش
افسانه_احمدی_پونه
─┅─═ঊঈ🍃🌸🍃ঊঈ═─┅─
بدبین و زیباست