سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

فعال باشیم، ولی ملایم، عادل باشیم، ولی با گذشت. پروفسور حسابی

دوشنبه ۵ آبان

پست های وبلاگ

شعرناب
انتقادپذیریِ دلربا
ارسال شده توسط

بهمن بیدقی

در تاریخ : دوشنبه ۸ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۰۳:۲۳
موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۰۳ | نظرات : ۶

انتقادپذیریِ دلربا
 
اسم اش طوفان بود ونام دخترش نسیم .
 
روزی به او ‌گفتم : آنطورکه معلوم است شماها نسل به نسل دارید آرام می‌شوید ، لابد اسم  پدربزرگ ات آسمون قرمبه بوده . و او درحالیکه لیچارهایی را بارم میکرد بامسخره گیِ خاصی خندید .
 
او هم  مثل قریب به اتفاق آدمها ، از انتقاد به هم می ریخت و درحالیکه پر بود از اعمال ناشایستی که از شنیدنِ حتی کوچکترین آنها مو بر تن انسان راست می شد ، ولی همه اعمال ناشایست اش را با چنان آب و تابی تعریف می‌کرد که انگار آنچنان صواب ها و اعمال راست ودرستی انجام داده که لایق ثواب است واجر وپاداش، طوری که دیگرچیزی نمانده که به سعادت دنیا وآخرتش ختم شود، و وقتی که با اعتراض وانتقادی مواجه میشد ، سیلی از ناسزا را نثارِ منتقد میکرد ، انگار که آن بیچاره ، به مقدسات عالم خرده گرفته ، البته اگرکسی درحضورش چنین میکرد و به مقدسات عالم  خرده می گرفت، او بی شرمانه  فقط می‌خندید و انگار نه انگار که باید تعصب شیرینی به آن مقدسات داشته باشد و عکس العمل زیبایی کند .
 
اما  دخترش ، واقعاً  نام نسیم  برازنده او بود ، آرامشی  مسحورکننده  داشت و خدا را شکر از طوفانیت خانمانسوزِ پدرش بی نصیب بود واگربا انتقاد صحیحی روبرو میشد آنقدر با سعه صدر و طنازی دلچسب و دلربایی برخورد می کرد که انسان در مقابلش واژه ی مرحبا میشد .
روزی به سربه هوایی و ناشکری ملموسِ نسیم خرده گرفتم . او به من عمو می گفت ، پاسخ داد : راست می گوئید عمو، من ظاهراً ازنسلی هستم که ازکناراینهمه نعمت که درآن غرقم راحت میگذرم و سرسری بی ارج اش میدارم و شُکرش نمی‌کنم و...  و ادامه ی کلامِ جذابش که همچون پروانه هایی  رنگارنگ و زیبا از دهانش بیرون می آمد آنچنان مرا جذب خود کردند که افکارم آنها را به رغبت دنبال کرد و واقعاً مرا به دیدنِ  خود رؤیا زده کردند . آنقدرشیرین و شکرین پاسخ ام را داد  که به درونِ جانم  و به زبان ، احسنت اش گفتم .
و گفتم : اینگونه طنازیِ کلام را به پدرت هم یاد بده و او تبسم دلنشینی کرد و بعد، صحبتش را ادامه داد و گفت : چَشم عمو، باید تجدید نظری دراعمالم بکنم . و من هم گفتم چَشم ات بی بلا دخترم .
 
ومن ازاو آموختم که باید سربه هوایی ام و ناشکری ام را سریعاً دفن کنم تا آن دلارام اینها را درمن نبیند تا خدای ناکرده ازمن نومید شود ودرضمن کلام ام هم ضایع نشود . باید انتقادی که  کرده بودم را سریعاً درخودم اجرایش میکردم  و به منصه ی ظهورش میرساندم .
با رفتار قشنگِ او ، خودم هم انتقاد پذیر شده بودم .
همیشه وقتی آدم با انسانِ مؤمنی همنشین و هم صحبت شود ، یادِ خدا می افتد و یاد خدا بیشتردراو شکوفا میشود و حتی اگر آن مؤمن ،  لبانش به  ذکری تکان بخورَد ، خواه ناخواه آدمی ذکر خدا در وجودش  به ورجه وورجه می افتد و ثنای خدا را میگوید و حالی خوش به آدمی دست میدهد . بارها  اینکه میگویم را آزموده بودم و اکنون من همچنان حالی داشتم . و همه ی این حال ، به سببِ رفتار زیبا و مناسبِ او بود .
من نمیخواستم با تکرارِ همان چیزهایی که از او خرده گرفته بودم خاطرش را مکدر کنم .
من ناراحتی اش را هیچگاه  نمیخواستم ، چه رسد  به ناراحتیِ خدای مهربانم را .
 
بهمن بیدقی 99/2/1

ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
این پست با شماره ۹۹۲۵ در تاریخ دوشنبه ۸ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۰۳:۲۳ در سایت شعر ناب ثبت گردید

نقد و تحلیل شعر شاعران

نظرات

مشاعره

کاربران اشتراک دار

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
0