سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

سه شنبه 19 آذر 1398
  • تشكيل شوراي عالي انقلاب فرهنگي به فرمان حضرت امام خميني -ره-، 1363 هـ ش
14 ربيع الثاني 1441
    Tuesday 10 Dec 2019
      در نوشتن از آنچه دیگران نوشته اند ، نباید یاری خواست ،بلکه از جان و دل خویشتن است که باید یاری جست.ویکتور هوگو

      سه شنبه ۱۹ آذر

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      دروغ
      ارسال شده توسط

      م فریاد(محمدرضا زارع)

      در تاریخ : ۲ هفته پیش
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۱۹ | نظرات : ۸

      اينجا خوب بودن يعني دروغگو بودن، ولي من هيچ وقت نتوانسته ام دروغگوي خوبي باشم، بنابراين هميشه در ميانه هاي اجتماع، زندگي كرده ام. جایی ميان خوبها و بدها.
      امروز وقتي چند نفر از اهالي براي شركت در مراسم مي رفتند سراغ من هم آمدند ولي من از همان پشت در، به دروغ به آنها گفتم كه كسالت شديدي دارم و نميتوانم بيايم. هرچند از صداي خنده هايشان كه تا دوردست شنيده مي شد پيدا بود كه دروغم را باور نكرده اند، ولي لااقل از عذاب اليم شركت در مراسم نجات پيدا كردم...
      دوران كودكي ام بدون دروغ گذشت، چون آنقدر آزاد بودم كه نيازي به دروغ گفتن پيدا نكردم. اولين باري كه دروغ گفتم، اواخر دوره ي سربازي بود، وقتي كه براي مرخصي پايان دوره آمده بودم. آن روز، نامزدم-ليلا- به خانه آمد و گفت كه ديشب برايش خواستگار آمده است. خواستگارش مهندس جوان و خوش تيپي بود كه خانه اي بزرگ و اتومبيلي گران قيمت و اخلاقي پسنديده داشت. ليلا ساعتي با آب و تاب و هيجان، در مورد خواستگار جديد و جزئيات خواستگاري اش صحبت كرد و در پايان صحبتهايش گفت:
      - دوستم داري يا نه؟!
      من كه با يك حساب سر انگشتي به اين نتيجه رسيده بودم كه تمام چيزهايي كه يك زن براي خوشبختي نياز دارد، در خواستگار جديد ليلا جمع شده است، عزمم را جزم كردم و خيلي جدّي گفتم:
      - نه! دوستت ندارم!
      ليلا كه ظاهراً خيلي ناراحت شده بود، با قيافه اي اشك آلود رفت و ديگر هرگز او را نديدم.
      خدمت سربازي ام كه تمام شد، يك سالي در كوچه و خيابان پرسه مي زدم و به ليلا فكر مي كردم و از اينكه به دروغ به او گفته بودم كه دوستش ندارم، به خودم لعنت مي فرستادم، تا اينكه مادرم يكي از دختران فاميل را برايم خواستگاري كرد. نامزد جديد، و شور و حال جواني، كم كم خاطره ي ليلا را از ذهنم بيرون كرد، و زندگي ام به حالت عادي برگشت...
      به عنوان خواننده ي داستان، شايد دوست داشته باشيد بدانيد،آخرين باري كه دروغ گفتم كي بوده است، هرچند از گفتنش شرم دارم ولي مي گويم: آخرين باري كه دروغ گفتم، درست در همين داستان بود! راستش را بخواهيد، آن روز وقتي ليلا از من پرسيد‹‹دوستم داري يانه؟››، با اينكه عقل و منطق مي گفت كه بايد به دروغ بگويم نه، ولي نتوانستم دروغ بگويم. چون من واقعاً عاشقش بودم، اين بود كه با قاطعيت به چشمانش نگاه كردم و گفتم: آره! با تموم وجودم دوستت دارم!... و او مجبور شد با من ازدواج كند...
      شايد اگر آن روز مهارت دروغگويي امروزم را داشتم و مي توانستم دروغ بگويم،نه دستم به خون مهندس بيچاره آلوده مي شد و نه همسرم ليلا را امروز سنگسار مي کردند.
      (م. فریاد)

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۹۵۴۷ در تاریخ ۲ هفته پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      فروغ فرشیدفر
      ۲ هفته پیش
      جناب زارع داستان زیبایی بود .
      راست ودروغش پای خودتون خندانک خندانک خندانک
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      دوشنبه ۴ آذر ۱۳۹۸ ۰۹:۲۳
      درود خانم فرشیدفر گرامی خندانک
      ممنون از حضور پرمهرتون خندانک
      بالا رفتیم راست بود
      پایین اومدیم دروغ بود
      قصه ی ما شلوغ بود خندانک

      همیشه گفتم بازم میگم شاعر، نویسنده یا هر اهل هنر دیگه ای رسالت داره که خودشو جای افراد و اشیاء و پدیده های مختلف بذاره و حس و حال اونایی رو که امکان بیان غم و شادی و درد و... خودشونو ندارن بیان کنه
      زمانی شعری از زبان یه بیوه زن نوشته بودم در حالیکه هیچوقت بیوه زن نبودم! یا داستانی از زبان یه پاکت چیپس نوشتم! یا داستانی از زبان یه گوسفند، در حالی که هیچوقت چیپس یا گوسفند نبودم(البته اگه نظریه ی داروینیسم نیاد یه چیز دیگه بگهخندانک )
      این داستان پیامی داره
      و اون اینه که:
      اگه احساسات طرف مقابلمون رو نادیده بگیریم و بی توجه باشیم و خودخواهانه تصمیم بگیریم حتی اگه صادق باشیم باز هم زمینه رو برای آسیب به خودمون و طرف مقابلمون فراهم کردیم...
      تقریبا تموم داستانهای کوتاه این حقیر(و اشعار طنز و بیشتر عاشقانه ها)غیر واقعی و تخیلی هست، و اصولا هدف این حقیر چه در شعر، چه داستان، چه نقاشی، چه موسیقی، و چه مقاله ها و کتابهام، ایجاد زمینه ای برای تفکر و اندیشیدن هست، البته خودم مثل هر انسان دیگه ای اعتقاداتی دارم ولی هرگز سعی نکردم به دیگران تحمیل کنم. خلاصه ی اعتقادات این حقیر سه چیزه:
      پاکی
      محبت
      احترام
      نه تنها نسبت به انسان، بلکه نسبت به تمام جهان آفرینش.
      شاد باشید خندانک
      ارسال پاسخ
      شعله(م جلیلی)
      ۲ هفته پیش
      خندانک خندانک خندانک
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      دوشنبه ۴ آذر ۱۳۹۸ ۰۹:۲۵
      خندانک خندانک خندانک
      سلام شاعربانو خندانک
      مگه داستان ترسناک بود؟! بذار یه بار دیگه بخونمش ببینم چی نوشتم! خندانک
      شاد باشید خندانک
      ارسال پاسخ
      شعله(م جلیلی)
      شعله(م جلیلی)
      دوشنبه ۴ آذر ۱۳۹۸ ۱۱:۱۷
      اگه قتل و سنگسار ترسناک نیست
      من دیگه حرفی واسه گفتن ندارم
      خندانک خندانک
      معصومه فیروزی کریانی
      دوشنبه ۴ آذر ۱۳۹۸ ۱۶:۰۱
      سلام آقای زارع داستان جالبی بود خندانک خندانک خندانک خندانک
      سارا شیخ محمدی(سیندخت)
      دوشنبه ۴ آذر ۱۳۹۸ ۲۱:۰۸
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
       برین بهار
      ۱۳ روز پیش
      درود به شما
      چه پایان داستان جنایی شد خندانک 😄
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      تازه ترین نقدها

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      1