سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

اعضای آنلاین

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

چهارشنبه 7 فروردين 1398
    22 رجب 1440
      Wednesday 27 Mar 2019
        هر چه بیشتر به کسی عشق میورزیم ، بیشتر در اسرار هر چیز نفوذ می کنیم . مولانا

        چهارشنبه ۷ فروردين

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        ناوان یک اشتباه
        ارسال شده توسط

        مینا رسولی

        در تاریخ : شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۷ ۰۳:۵۷
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۹۸ | نظرات : ۲

        از وقتی که یادم میاد با طمانینه و ابهت خاص خودش قدم بر میداشت تو کوچه پس کوچه هایی که پر بود از ادم های ناپاک ...کوچه پس کوچه هایی که بی شباهت به خرابه های شام نبود

        همیشه آرامش گم کرده امو از آرامش صورت زیبا و چشم هایی که درد رو فریاد میزد پیدا میکردم...

        همیشه به بودنش به متانتش با وقار بودنش می بالیدم و تو دلم هزار بار قربون صدقش میرفتم...

        هروقت از زمین و زمان کم میاوردم و دلم میگرفت ,میرفتم گوشه خونه یا نه بهتر بگم یه اتاق که فقط به چهار دیواری شباهت داشت کز میکردم و خیره میشدم به صورتی که لبخند روی لبهاش زندگی دوباره رو به وجودم تزریق میکرد اما دلش پر بود از غم وغصه ...

        هروقت با اون مانتو بلند قهوه ای رنگ و رو رفته و روسری نخی کهنه طوسی رنگ و کفش هایی که هیچ شباهتی به کفش نداشت, دست دختر چهار پنج ساله رو میگرفت و به اجبار از کوچه پس کوچه ها میگذشت ,به چشم میدیدم زن هایی که تنها کارشون نشستن تو کوچه و غیبت کردنه ,چطوری دارن با کنایه و نیشخند بهش نگاه میکنن و پچ پچ میکنن ...

        میدیدم که چطوری سر به زیر با متانت ناراحتی خودشو با فشردن دست دختر بچه مهار میکنه

        میدیدم و دنیا آوار میشد روی سر منی که فقط 12سالم بود

        من بزرگ و بزرگتر میشدم و تنها دارایی من پیر و پیرتر ...

        قصه از جایی شروع شد که تو راه مدرسه,یکی از پسرای کلاس چهارمی جلوی منو گرفت و گفت :

        به مادرت بگو دست از سر بابام برداره

        مات و مبهوت حرفش شده بودم نفهمیدم کی و چجوری دماغش خونی شده بود و گوشه لبش پاره

        که اینبار با گریه و فریاد گفت:

        خودم دیدم تو کوچه پایینی داشتن باهم حرف میزدن و مامانت بعدش کلی پول پرت کرد زمین و رفت

        خودم شنیدم که مامانم گفت اگه یه بار دیگه بری ببینیش بیچاره ت میکنم

        بی حرف رفتم ...اما اینبار مقصدم خونه ای نبود که برام حکم ارامش رو داشت

        رفتم اما بی مقصد... با غرور بچگانه ای که جلوی دوستاش تکه تکه شده بود...

        رفتم بی سوال و جواب ...

        و حالا از اون رفتن بی مقصد 20سال میگذره و من باز برگشتم به خونه ای که یه روزی دوتا چشم مشکی معدن ارامش من توی این دنیایی که حتی یه ستاره شم مال من نبود,بودند...

        اما نبود ...دنیای من زیر خروارها خاک ارام گرفته بود و من بعد 20سال چقدر محتاج ارامش همون نگاهم ...

        مثل همون سالها گوشه چهار دیواری کز کردم و جای نبودنش رو با تمام وجود به ریه هام کشیدم

        صدای دختر جوانی که شباهت عجیبی به دنیای از دست رفته من داشت حال بدم رو بدتر کرد :ببخشید اقا شما اینجا ...منظورم اینکه با کی کار دارید ؟

        یعنی ممکنه این همون دختر چهار  پنج ساله باشه ؟یعنی این دختر زیبا خواهر منه ؟منی که با بی رحمی تمام تنهاشون گذاشتم و رفتم :من...چطوری بگم من  امیرمحمدم پسر سارای

        و تو باید سرمین باشی درسته؟

        +دیر اومدی اقا دکتر خیلی دیر ...اینجا دیگه لایق تو نیست و کسی هم تورو نمیخواد

        بابغض و صدای بلندادامه داد:اونی که تورو میخواست به بودنت نیاز داشت مرده میفهمی مرده

        دستهای ظریفی که هیچ گونه دردی رو روی سینم نمی اورد رو گرفتم و غرق بوسه کردم :قضاوت نکن ...من شکستم ...زیر پا له شدم ...از یه بچه 12ساله چه انتظاری داشتی ؟چی میدونی چی به سرم اومد ؟چند روز گشنگی کشیدم ؟زیر دست و پای ادمهای سرخوش چقدر کتک خوردم ؟

        هر روز کینه ای که به سارای داشتم بیشتر و بیشتر میشد همینم باعث شد که ازتون دور باشم

        با هر کلمه ای که به زبان می اوردم خواهر ظریف من ارام ارامتر میشد و توی اغوشم مچاله :چی شد بعد این همه سال برگشتی ؟مگه از ما بدت نمی اومد ؟بعد اینکه تو رفتی مامان هر روز ضعیف و ضعیف تر شد و از خونه بیرون نمی رفت ...بعضی  وقتها چند روز گشنه می موندیم تا اینکه یکی از همسایه ها با وجود مخالفت های مامان مارو کمیته امداد معرفی کرد ...چی شد که برگشتی جواب بده

        دلم شکست از حرفهایی که معلوم بود سالهاست داره اذیتش میکنه که اینجوری اشک میریزه تحمل اشکهاشو نداشتم وشروع کردم به نوازش موهاش :  اره من رفتم چون حرفی که من شنیدم رو تو نشنیدی ...دردی که من کشیدم رو نکشیدی ...یه بچه ای که بی پدر بزرگ شده  و تموم داراییش یه زنه و حالا میگن که اون زن با یه مرد رابطه داره ...میفهمی چی به روزم اومد ...

        رفتم تا با دیدن مادرم به نجابت و پاکیش شک نکنم ...رفتم تا اگه با یه مرد هم صحبت شد به صداقت و حجب و حیاش شک نکنم ...

        چند وقت پیش که تو مطب بودم  یه پسر همسن و سال خودم برای تشخیص و درمان بیماریش اومد پیش من ...میدونی اون پسر کی بود؟همونی که زندگی منو ازم گرفت بود

        وقتی فهمید شناختمش گفت :با حرف اون روز من ,تو رفتی و من موندم با یه عالمه دربدری ...من موندم وتویی که گم و گور شده بودی ...من موندم عذاب وجدان و درد قفسه سینم ...من موندم و دردی که فقط مادرت فهمید و از دردم درد کشید و اخر هم تاب نیاورد و...
        یقه اشو گرفتم و بلند داد زدم مرتیکه چی داری میگی زندگیمو مادرمو ازم گرفتی ...مادرم چی ؟چرا ادامه حرفتو نمیزنی ؟مادرم چرا باید از درد کشیدن تو درد بکشه هاااااااااااااااان ؟مگه تو باعث بدبختیمون نبودی؟چرا باید به دردتو میسوخت حرف بزن یالا

        با رنگ وروی پریده که هنوز هم زیر دستای من بودگفت :مادرت فهمید من بتو چی گفتم از پسر اقا جلالی شنیده بود واسه همینم اومد سراغمو یه چک بهم زد و چیزایی گفت که ...

        سکوت کرد و حرفی نزد و باز من عصبی داد زدم مرتیکه زیر لفظی میخوای ؟حرف بزن لعنتی حرف بزن وگرنه همینجا میکشمت

        که اینبار اروم زیر لب زمزمه کرد :مادرت دوسال بعد رفتن تو فوت کرد اما روزهای اخر یه نامه داد دست میرزایی که هروقت تو برگشتی بده بهت...

        من بد کردم و تاوانش دردیه که بیست ساله همرامه

        +داداش اون پسر چی بهت گفته بود مگه ؟چرا مامان از غصه دق کرد ؟

        _هنوز اقای میرزایی اینجا زندگی میکنه ؟تو میشناسیش؟

        +اره داداش منو ایشون بزرگ کرد و فرستاد مدرسه الانم دانشجوی معماریم

        یعنی خواهر کوچولوی من دانشجوی معماریه ؟یعنی این همه مدت یه غریبه از خواهرم مراقبت کرده ؟

        _منو ببخش عزیزم بابت نبودنم و مامان ...میشه منو ببری پیش ایشون ؟

        نامه ای که از اقای میرزایی گرفتم رو چندین بار بو کشیدم و شروع کردم به خوندن :

        سلام عزیز ترین من ,دنیای من ,ارامش هر لحظه ی زندگیم...وقتی این نامه رو میخونی که من نیستم

        قبل اینکه چراغ عمرم من خاموش بشه باید چیزهایی رو بدونی که حقته اما من بخاطر ارامش تو وخواهرت ازتون پنهون کردم و چیزی نگفتم ...

        وقتی رفتی و ازت خبری نشد خودمو به اب و اتیش زدم تا پیدات کنم اما پسر اقای جلالی گفت که امیر حسین چی بهت گفته ...اون لحظه بود که مردم ...پسرم  نفس الانم بخاطر خواهرته

        تو یه پسر 12ساله نبودی فقط ...برای من تکیه گاه بودی مرد زندگیم بودی اما تو بمن و پاکیم شک کردی و رفتی بدون اینکه ازم چیزی بپرسی شاید اگه اون موقع میپرسیدی الان پیشم بودی و من این همه درد رو تحمل نمیکردم ...

        میدیدم وقتهایی که نگاه ناپاکی بهم دوخته میشه چطوری غیرتی میشی و من برای غیرت 12ساله ات میمردم ...

        قصه ی زندگی من بعد تو نقل زبونا شد و من شدم الگو و اسوه ی یه زن به تمام معنا

        دیگه کسی بهم پوزخند نمیزد ...کسی بهم بد نگا نمیکرد اما هیچ کدوم اینها برای من کافی نبود

        زندگی من تورو کم داشت ...

        قصه ی زندگی من پسرم بر میگرده به زمانی که تک دختر یه خانواده مذهبی عاشق پسر باغبون همسایه شد و بر خلاف مخالفت های خانواده اش با اون پسر فرار کرد ...اون موقع ها دانشجوی سال اخر معماری بودم  که بخاطر بی پولی پدرت انصراف دادم اما با وجود تمام سختی ها کنار پسری که دوستش داشتم خوشبخت بودم و خوشبختیم با اومدن تو کاملتر شد و سختی زندگی و بی پولی درد اورتر ...اما بازم خوشبخت بودم من پسری که عاشقش بودم رو داشتم و پسری که ثمره این عشق بود ...تنها دوماه مونده بود به دنیا اومدن دومین ثمره این عشق که پدرت رفت و هیچ وقت هم برنگشت و دلیل گریه های اون روز من که با شیرین زبونی میپرسیدی ,مرگ عشقم بود نه مرگ پدرت ...پدرت مارو ترک کرده بود.

        من با دوتا بچه و بی پول راهی اینجایی شدم که هستم ...بعد چند ماه بطور اتفاقی پدرت رو توی سوپرمارکت دیدم و تعقیبش کردم ...پدرت ازدواج کرده بود و یه پسر 5ساله به اسم امیر حسین داشت ...

        من موندم , دوتا یادگار عشقی که حتی دلیل رفتن و خیانت کردنش رو هم نگفت ...

        یه روز که تو کوچه بازی میکردی پدرت تورو دیده بود و فهمید که ما اینجا زندگی میکنیم ...

        از اون روز دیگه زندگی برام بدتر از جهنمی بود که همه  ازش واهمه داشتن  ...

        یه زن و دوتا بچه ...بی کس و کار و کلی حرفای نا به جا ...

        بعد سالها پدرت تازه یادش افتاده بود که شماهم بچه هاشید اون روز جلومو گرفت تا با پولی که هرماه بهم میخواد بده زندگیمو بگذرونم اما من نیاز مند به صدقه دادنهاش نبودم که اگر نیاز داشتم برمیگشتم به خونه پدریم...
        پدری که اولین تهمت ناپاکی رو زد
        و پسری که تیر خلاص زندگیم رو رها کرد
        پسرم...
        من عاشق بودم ...

        درسته عاشق بودم اما ناپاک نبودم ...


         
        #مینارسولی
        1397.05.8
        17:30

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۸۸۴۵ در تاریخ شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۷ ۰۳:۵۷ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        مهناز اکبری یگانه
        پنجشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۷ ۰۶:۴۷
        خندانک خندانک خندانک خندانک
        مینا رسولی
        مینا رسولی
        يکشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۷ ۱۸:۳۵
        سپاسگذار حضور گرمتان هستم دوست عزیز
        خندانک خندانک خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        آموزش و نقد شعر

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.