سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

سه شنبه 29 مرداد 1398
    20 ذو الحجة 1440
      Tuesday 20 Aug 2019
        هر چه بیشتر به کسی عشق میورزیم ، بیشتر در اسرار هر چیز نفوذ می کنیم . مولانا

        سه شنبه ۲۹ مرداد

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        حکایت
        ارسال شده توسط

        علی کارگر( پیرو)

        در تاریخ : دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۶ ۱۳:۵۶
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۰۳ | نظرات : ۳

        حکایت
         
        روزی جوانی نزد پدرش آمد و گفت :دختری را دیده ام ومیخواهم با او
        ازدواج کنم من شیفته زیبایی این دخترشده ام.  پدر با خوشحالی
        گفت: این دختر کجاست تابرایت خواستگاری کنم؟ پس به اتفاق
        رفتند تا دختر راببینند. اما پدر به محض دیدن دختر دلباخته او شد و به
        پسرش گفت: ببین پسرم این دختر هم طراز تو نیست وتو نمیتوانی
        خوشبختش کنی او بایدبه مردی مثل من تکیه کند .پسر حیرت زده
        گفت: امکان ندارد پدر. کسی که با این دختر ازدواج میکند من هستم
        نه شما . پدر و پسر با هم درگیر شدن و کارشان به قاضی کشید
        ماجرا را برای قاضی تعریف کردند . قاضی دستور داد دختر را احضار کنند
        تا از خودش بپرسند که میخواهد با کدامیک از این دو ازدواج کند .
        قاضی با دیدن دختر شیفته جمال و محو دلربایی او شد و گفت این
        دختر مناسب شما نیست بلکه شایسته شخص صاحب منصبی
        چون من است پس این بار سه نفری با هم درگیر شدند و برای حل
        مشکل نزد وزیر رفتند.وزیر با دیدن دختر گفت او باید با وزیری مثل من
        ازدواج کند و قضیه ادامه پیدا کرد تا رسید به شخص امیر . امیر نیز
        مانند بقیه گفت این دختر فقط با من ازدواج میکند .بحث و مشاجره
        بالا گرفت تا اینکه دختر جلو آمد و گفت راه حل مسئله نزدمن است
        من میدوم و شما پشت سر من بدوید اولین کسی که بتواند مرا بگیرد
        با او ازدواج خواهم کرد . و بلا فاصله شروع به دویدن کرد و پنج نفری
        بدنبال او .ناگهان هر پنج نفر با هم به داخل چاله عمیقی سقوط کردند .
        دختر ازبالای گودال به آنها نگاهی کرد و گفت آیا میدانید من کیستم ؟
        من دنیا هستم .من کسی هستم که اغلب مردم بدنبالم میدوند و
        برای بدست آوردنم با هم رقابت میکنند و در راه رسیدن به من از
        دینشان. معرفت وانسانیت شان غافل میشوند و حرص طمع انها تمامی
        ندارد تا زمانیکه درقبر گذاشته میشوند در حالی که هرگز به من نمیرسند!!!!

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۸۵۴۵ در تاریخ دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۶ ۱۳:۵۶ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        احمد خدادادی دهکردی
        دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۶ ۱۲:۵۸
        درود وصدرودبراستادپیرو عزی وبزرگوار لذت بردم ازاین
        حکایت پندآموز تندرست وشادکام باشید خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        عمادالدین صفائی(صاد)
        دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۶ ۱۹:۵۴
        استاد پیرو عزیز...سلام ودرود...
        حکایت جالبی بود... خندانک
        امیرنادر
        سه شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۶ ۰۹:۴۰
        خوبه
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        آموزش و نقد شعر

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0