سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
چهارشنبه 2 خرداد 1397
    10 رمضان 1439
    • وفات حضرت خديجه سلام الله عليها، 3 سال قبل از هجرت
    Wednesday 23 May 2018
      شَهْرُ رَمَضانَ الَّذی أُنْزِلَ فیهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَیِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ

      چهارشنبه ۲ خرداد

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      حکایت
      ارسال شده توسط

      علی کارگر( پیرو)

      در تاریخ : دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۶ ۱۳:۵۶
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۱۸ | نظرات : ۳

      حکایت
       
      روزی جوانی نزد پدرش آمد و گفت :دختری را دیده ام ومیخواهم با او
      ازدواج کنم من شیفته زیبایی این دخترشده ام.  پدر با خوشحالی
      گفت: این دختر کجاست تابرایت خواستگاری کنم؟ پس به اتفاق
      رفتند تا دختر راببینند. اما پدر به محض دیدن دختر دلباخته او شد و به
      پسرش گفت: ببین پسرم این دختر هم طراز تو نیست وتو نمیتوانی
      خوشبختش کنی او بایدبه مردی مثل من تکیه کند .پسر حیرت زده
      گفت: امکان ندارد پدر. کسی که با این دختر ازدواج میکند من هستم
      نه شما . پدر و پسر با هم درگیر شدن و کارشان به قاضی کشید
      ماجرا را برای قاضی تعریف کردند . قاضی دستور داد دختر را احضار کنند
      تا از خودش بپرسند که میخواهد با کدامیک از این دو ازدواج کند .
      قاضی با دیدن دختر شیفته جمال و محو دلربایی او شد و گفت این
      دختر مناسب شما نیست بلکه شایسته شخص صاحب منصبی
      چون من است پس این بار سه نفری با هم درگیر شدند و برای حل
      مشکل نزد وزیر رفتند.وزیر با دیدن دختر گفت او باید با وزیری مثل من
      ازدواج کند و قضیه ادامه پیدا کرد تا رسید به شخص امیر . امیر نیز
      مانند بقیه گفت این دختر فقط با من ازدواج میکند .بحث و مشاجره
      بالا گرفت تا اینکه دختر جلو آمد و گفت راه حل مسئله نزدمن است
      من میدوم و شما پشت سر من بدوید اولین کسی که بتواند مرا بگیرد
      با او ازدواج خواهم کرد . و بلا فاصله شروع به دویدن کرد و پنج نفری
      بدنبال او .ناگهان هر پنج نفر با هم به داخل چاله عمیقی سقوط کردند .
      دختر ازبالای گودال به آنها نگاهی کرد و گفت آیا میدانید من کیستم ؟
      من دنیا هستم .من کسی هستم که اغلب مردم بدنبالم میدوند و
      برای بدست آوردنم با هم رقابت میکنند و در راه رسیدن به من از
      دینشان. معرفت وانسانیت شان غافل میشوند و حرص طمع انها تمامی
      ندارد تا زمانیکه درقبر گذاشته میشوند در حالی که هرگز به من نمیرسند!!!!

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۸۵۴۵ در تاریخ دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۶ ۱۳:۵۶ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      احمد خدادادی دهکردی
      دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۶ ۱۳:۵۸
      درود وصدرودبراستادپیرو عزی وبزرگوار لذت بردم ازاین
      حکایت پندآموز تندرست وشادکام باشید
      عمادالدین صفائی(صاد)
      دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۶ ۲۰:۵۴
      استاد پیرو عزیز...سلام ودرود...
      حکایت جالبی بود...
      امیرنادر
      سه شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۶ ۱۰:۴۰
      خوبه
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی
      آموزش و نقد شعر
      نظرات
      مشاعره
      گفتگوی کارگاهی
      کاربران اشتراک دار
      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      ورود به کارگاهها
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.