سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

سه شنبه 31 فروردين 1400
    9 رمضان 1442
      Tuesday 20 Apr 2021

        پر نشاط ترین اشعار

        کانال رسمی شعرناب

        بار پروردگارا، دلهاي ما را به باطل ميل مده پس از آنکه به حق هدايت فرمودي و به ما از لطف خود رحمتي عطا فرما، که تويي بسيار بخشنده (بي‌منّت). آل عمران آیه ۸

        سه شنبه ۳۱ فروردين

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        از کلام استاد الهی قمشه ای
        ارسال شده توسط

        علی دولتی

        در تاریخ : جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۹۴ ۲۱:۴۵
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۸۹ | نظرات : ۸

        از کلام استاد الهی قمشه ای
        ---------------------------------------------------
        1. قرآن حكيم را به هزار چشم نگريسته اند و همچنان به هزار چشم ديگر مي نگرند ، هر نگاهي چيزي مي جويد و همان مي بيند. هر كس از اين خوان كرامت، به طعامي ميل مي كند و روزي خاص خود مي يابد.
        (كيميا 1-ص 91)
        2. وصال حضرت حق و وصول به جمال مطلق آمال عارفان و كمال معرفت ايشان است.
        (كيميا 2-ص 71)
        3. انسان نه تنها عاشق است كه معشوق است و صد چندان كه او را شوق وصال جانان است ، جانان مشتاق اوست.
        (كيميا 2-ص 73)
        4. خبر وصال كه تنها تسلاي خاطر ما در غربتگاه هجران است همان لطيفه اي است كه سّر لذت هنرها و سرچشمه نزاهت و خرمي است و هنرمند كسي است كه اين خبر دلاويز و اين م‍‍‍ژده جان بخش را به چشم و گوش و دل و جان آدميان مي رساند.
        (كيميا 2-ص 75)
        5. رسالت انبياي الهي كه اولين مناديان عشق و چاووشان كعبه وصالند ابلاغ همين دعوت است كه شما را از مرگ به حيات ، از غم به شادي ، از خوف به امن ، از كثرت به وحدت ، از تنازع به صلح و محبت ، از ظلمت به نور و از هجران به وصال فرا مي خوانند.
        (كيميا 2-ص 76)
        6. "طرح وجود" همان گوهر الهي ذات ماست كه فرشتگان بر آن سجده كردند و وفادار ماندن به طرح اصلي حفظ و حراست آن اوصاف كماليه است كه خداوند در نهاد ما نهاده است و حقيقت معني "تقوي" همان انسان باني و نگهباني از فضائل انساني است.
        (كيميا 4-ص 10)
        7. گم كردن خويشتن رسيدن به همان مستي و بي خبري نزد عارفان است و هوشياري حجابي است بر حقيقت ذات ما.
        (كيميا 4-ص 21)
        8. رفتن مهرباني يا عشق به خانه زيبايي براي آن است كه عشق بنا بر مشهور نابيناست و زيبايي مسيحا دم است. پس چون عشق به خانه زيبايي مي رود چشمش به جمال او روشن مي شود و به پاس اين موهبت در منزل زيبايي رحل اقامت مي افكند بدين معني كه عشق در خدمت زيبايي است و از او نشات مي گيرد.
        (كيميا 4-ص 45)
        9. در ادب پارسي مكرر به اين نكته اشاره شده است كه معشوق در آسمان است و آنچه در زمين ديده مي شود سايه مرغي است كه در آسمان پران است و هر كه به دنبال سايه مي رود عمر ضايع مي گذارد.
        (كيميا 4-ص 58)
        10. زيبايي خواه موسيقي يا شعر يا نقاشي يا طبيعت يا چهره آدمي باشد آينه فطرت آدمي است و سر لذات آدمي از زيبايي همين است كه تناسبات و هارموني هاي درون خود را در عالم خارج ادراك مي كند و اين مطابقت درون و بيرون مايه لذت است.
        (كيميا 5-ص 43)
        11. سخن از اين راست تر در جهان نيست كه شعر خوب ياد خداست و آنچه از پشت پرده شعر دلبري مي كند نقشي از جمال همان شاهد است كه جمله عالميان دانسته و نادانسته دل در گرو او دارند.
        (كيميا 5-ص 65)
        12. آفرينش را مي توان به دو گونه در نگاه آورد يكي همچون آينه كه چهره آفريدگار در آن هويدا است و يكي همچون ابر كه چهره خورشيد را پنهان مي كند اگرچه از فروغ او همه بهره مي گيرند .
        (كيميا 5-ص 94)
        13. سرّ محبوبيت سعدي و مولانا و همه شاعران و هنرمنداني كه به جاذبه حسن و كرشمه دلبري ملك دلها را تصرف كرده اند اين است كه از نفس و نغمه ايشان بوي خوش آشنائي به مشام مي رسد.
        (مقالات-ص 3)
        14. عشق عامه مردم تنها به صورتي و جلوه اي است و از اين رو همه بت پرستند زيرا در صورت آن بت توقف كرده و آن را پلي براي وصول به بت آفرين نكرده اند يا بت آفرين را در او نديده اند ، اما عارفان ، حق را در همه صورتها مي بينند و در همه صورتها عبادت مي كنند.
        (مقالات-ص 9)
        15. خرابات آنجاست كه عاشق طاق و رواق خود پرستي را خراب مي كند و خانه اش در نور خدا غرق مي شود.
        (مقالات-ص 13)
        16. خودبيني نزد عارفان حجاب اكبر است و ديگر حجابها پرده از او وام گرفته اند.
        (مقالات-ص 14)
        17. فقير يعني آنكه خود را در برابر حق ، مالك هيچ چيز نمي داند.
        (مقالات-ص 15)
        18. در زندگي هر شاعر آسماني و هنرمند اصيل شبي هست كه او را به ملكوت آسمان بار مي دهند تا در آنجا به مقدار چشمي كه از ديده بيناي عشق وام گرفته است با سرچشمه خير و جمال و حقيقت كه وجود لايزال حضرت حق است ديدار كند و آيات كبراي الهي را كه اوصاف جمال و جلال اوست بي حجاب بنگرد اين شب فرخنده را عاشقان شب وصال خوانده اند كه همان شب معراج و ليله القدر است.
        (مقالات-ص 55)
        19. همه بزرگان جهان كه براي بشريت هديه اي از دانايي و زيبايي آورده اند ، گوشه اي از همان سلام و تحيت را كه در شب معراج عشق شنيده اند باز گفته اند.
        (مقالات-ص 56)
        20. شب معراج از زمان و مكان بيرون است و هر كه به نور باده توحيد از ظلمت نفس كافر كيش خلاص يابد فرشتگان مقرب بر وي فرود آيند و او را بر براق برق سير عشق نشاننند و در يك نفس از صدف كون و مكان بيرون برند و آن گوهر يكتا و شاهد زيباي عالم را كه جمله كائنات در طلبش سرگردانند با وي نشان دهند و او را شرابي نوشانند كه جامش روي يار و پياله اش چشم مست باده خوار است و بدين ديدار چنان مست و حيران شود كه تا صبح قيامت به هوش نيايد.
        (مقالات-ص 57)
        21. ديدار شب قدر به يك تعبير شهود حضرت حق است و آن هنگامي دست مي دهد كه عارف ديده را از كدورت نفس شستشو كند.
        (مقالات-ص 58)
        22. شب قدر به حقيقت ديدار آدمي با گوهر اصيل ذات خويش است كه همان نفخه الهي است و با شناخت او به شناخت حق توان رسيد.
        (مقالات-ص 60)
        23. فكر چنانكه اصحاب منطق گفته اند از مقوله حركت است الا آنكه منطقيان گويند فكر حركتي است از مبادي و مقدمات معلوم به سوي مراد و مقصود كه آن بر جوينده مجهول است و نزد عارفان حركتي است از باطل به سوي حق ، از جزء به سوي كل ، از كثرت به وحدت ، از نمود به بود ، از عالم رفت و آمد به عالم ثبات و از حدوث به قدم.
        (مقالات-ص 74)
        24. عرفان به يك نظر حركتي است از جزء كه موجوداتند به سوي كل كه حقيقت هستي و ذات احديت است و به تعبير ديگر عارف از عشق به جزء آغاز مي كند و به تدريج به عشق كل مي رسد بي آنكه عشق جزء را از دست بدهد زيرا كل را در جزء مي بيند.
        (مقالات-ص 75)
        25. انديشه كردن در ذات حق باطل است نه بدان خاطر كه فكر ما كوتاه است و موضوع فكرت بلند بلكه چون خداوند فرمود : ما از رگ گردن به او نزديكتريم. هر چه در او انديشه كنند از او دورتر مي شوند زيرا انديشه كردن يافتن واسطه اي است كه انديش گر را به مراد نزديكتر كند و اينجا چون نهايت نزديكي حاصل است هر واسطه و دليلي كه ذهن بياورد خود مايه دوري از محبوب و حجاب روي او مي شود.
        (مقالات-ص 75)
        26. مستي نزد عارفان همان آگاهي حباب از ذات آب و محو كردن شان حبابي خويش در كليت درياست.
        (مقالات-ص 77)
        27. كمر بستن سرو از آن جهت است كه روزها سايه خود را بر گل و ريحان مي اندازد تا از آفتاب تند در امان باشند و شبها با گذار نسيم از شاخ و برگهايش براي گلها قصه مي گويد تا به خواب روند و شايد آزادگي سرو در همين خدمت است .
        (مقالات-ص 78)
        28. انسان در معراج به سوي واحد بايد از معدن و نبات و حيوان و ديو و شيطان و فرشتگان و كروبيان بگذرد و اگر در منزلي بايستد ، آفرينش را از دريچه همان منزل بيند و از همان سخن گويد كه با نگاه واقفان در منازل ديگر متفاوت است.
        (مقالات-ص 80)
        29. وصال سالك غيبت او از خويشتن است كه در زبان شعر از آن به مستي تعبير كرده اند و اين مستي يا غيبت را شرط وصال بلكه عين وصل دانسته اند .
        (مقالات-ص 81)
        30. راز محبوبيت حافظ كه از عارف تا عامي و از مست تا محتسب و از شرق تا غرب را در سلسله چليپاي سخن خويش اسير كرده اين است كه از رنگ تعلقات رهايي يافته و چون آينه صاف و بي رنگ آمده و هر كس نقش خويش در آن بيند و شرح احوال خود را به تفال از او باز جويد.
        (مقالات-ص 104)
        31. اگر خوبان پارسي گو بخواهند از مجموعه سخن پارسي تنها و تنها يك دفتر را برگزينند ، ديوان حافظ گوي سبقت از همه خواهد برد از آنكه شرح مجموعه گل در آنجاست و آن لطايف كه از لعل سخنگوي عشق در اين ديوان گرد آمده است در هيچ سفينه اي يافت نمي شود.
        (مقالات-ص 106)
        32. سّر غلبه عشق بر تمامي نيرنگهاي نفس اينست كه جدال عشق با مكر و دستان نفس نيست كه آدمي هر چاره اي بينديشد باز مكر تازه اي پيش آورد بلكه همّت عشق نفي نفس و قربان كردن هستي او در محراب نيستي است كه گفته اند عشق آن است كه تو در ميانه نباشي.
        (مقالات-ص 116)
        33. در پيش معشوق مردن به حقيقت خاموش كردن شمه انيّت در پيش آفتاب احديّت است.
        (مقالات-ص 117)
        34.  نياز آينه ناز است ، چنانكه گدا آينه جود و مايه ظهور احسان است و چون وجود آينه از هر نقش پاك شود و تمام حال قبول و پذيرش تصوير گردد و از محدوديّت همه نقشها بيرون آمده و به كمال هر نقشي آراسته مي شود و از جزء به كل مي رسد. نياز همان عدمي است كه آينه وجود است .
        (مقالات-ص 128)
        35. عاشق بايد ناز را رها كند و نياز پيش آورد تا به تجلّي عكس نازنين عالم در آينه نياز او خود نازنين شود كه ناز كردن بي حسن و ملاحت نشان خامي و خودبيني است.
        (مقالات-ص 128)
        36. ناز معشوق كه تجلّي مقام استغناي اوست بنياد عاشق يعني نفس او را بر مي كند و قماش هستي او را مي سوزاند و كوس افلاسش را به هر كوي و برزن مي زند و او را مستحقّ زكات حسن مي كند كه خاص فقير و مسكين است.
        (مقالات-ص 129)
        37. سرّ استقامت عاشق بر ناز دريافت همان حقيقت ناز است كه ظاهر آن عتابست و باطن آن دعوت ،در ظاهر "لن تراني" است و در باطن "من راني".
        (مقالات-ص 129)
        38. رقص طبيعي آدمي بحقيقت هنگامي است كه از جوهر خوف و حزن كه از نفس سر چشمه مي گيرد خلاص شود و به چشمه شادي كه در صحراي بي خودي جاريست برسد ، اين رقص بي اختيار صورت مي گيرد و بازتاب طبيعي هيجانات روح در عالم جسم است، چنانكه حركت خرقه و دامن به حركت جسم وابسته است.
        (مقالات-ص 130)
        39. عقل و جنون به ترتيب رمزي از نفس و عشقند از آنكه عاقبت انديش مصلحت جو در مراتب نازله معرفت خدمتگزار نفس و پيوسته هوشيار منافع و مطامع صاحب خويش است ، امّا اگر برقي از خيمه ليلاي عشق بدرخشد و آينه عقل را روشن كند آنگاه عقل ديوانه مي شود و زنجير مي جويد .
        (مقالات-ص 131)
        40. ديوانگان همان عاقلانند كه به بوي سنبل زلف معشوق عقل خاكي مست را رها كرده در دايره عشق سرگردان شده اند.
        (مقالات-ص 131)
        41. هر كجا خبر داشتن مورد طعن و طرد است با خبري از خويش و گرفتاري نفس مقصود است و هر كجا بي خبري مورد ستايش است مقصود بي خبري از خويش و اشتغال به خبر معشوق و فراموشي ياد خود در ياد او است.
        (مقالات-ص 133)
        42. نفس و عشق كثرت و وحدت يا پريشاني و جمعيت است از آنكه نفس چون دل در گرو خويش دارد هم از درون پريشان و پراكنده است و هم با عالم بيرون پيوسته در جنگ و جدال است.
        (مقالات-ص 133)
        43. تفرقه دروني نفس از آنست كه هر دم مطلوب خود را در چيز ديگر مي بيند و به هزار چيز دل مي بندد و چون مطلوب او همه از عالم كون و فساد و در معرض فنا و زوالست در اضطراب دايم است و به هيچ روي او را جمعيت خاطر دست نمي دهد.
        (مقالات-ص 133)
        44. خاصيت عشق آنست كه همه غمها و اضطراب متكثر عالم را در غم يگانه خويش غرق مي كند و آن غم چون نقاب بر مي دارد خود عين شادي و طربست و نقاب او تنها شحنه دور باش براي غمهاي وهمي و خياليست.
        (مقالات-ص 133)
        45. اسباب دل خرّم خود مايه تفرقه است زيرا آن اسباب بحقيقت سراب دل خرّم است و چون بدست مي آيد خود هيچ نيست.
        (مقالات-ص 133)
        46. اگر گاهي از عشق نيز به پريشاني تعبير شده است مقصود همان حال شيفتگي و حيراني است كه عين جمعيّت است و اين پريشاني موهبتي است كه تنها به مجموعان عالم مي بخشند.
        (مقالات-ص 134)
        47. اغراض نفساني بزرگترين حجاب حقيقت است .
        (مقالات-ص 145)
        48. اشتغال به كار هنر ذكر و ثناي حضرت حق است و زهي ذكر كه از زبان بگذرد و به دست آيد و گوشه اي از جمال مذكور را بر پرده اي نقش كند يا در پرده اي بنوازد و چشمها و گوشها را از فراموشي به ذكر آورد.
        (مقالات-ص 153)
        49. هوشمندان عالم دريافته اند كه ذكر حقيقي اشتغال به اوصاف و اسماء مذكور است .
        (مقالات-ص 154)
        50. ذكر رحمان و رحيم بر عام و خاص رحمت كردن است و با خلق به شفقت و مهرباني زيستن .
        (مقالات-ص 154)
        51. ذكر يا عليم اين است كه به كار دانايي پردازند و بكوشند تا پرده ناداني را بدرند و چراغي از دانش بر افروزند و پيش پاي مردمان نهند .
        (مقالات-ص 154)
         
        52. ذكر يا جميل اين است كه دل و جان در كار زيبايي گرو كنند و نخست نقش جمال را بر پرده شش جهت عالم كه فرمود : هر كجا رو كنيد آنجا چهره خداست ، بنگرند و آنگاه به قدر مرتبه ادراك خويش قصه آن جمال را با آفرينش نقش يا نفحه اي بر مردم فرو خوانند و ايشان را شوريده و شيدا كنند .
        (مقالات-ص 154)
         
        53. در رحم بركتي دو گانه است كه هم آورنده رحمت را سعادت مي بخشد و هم گيرنده را به خير و بركت مي رساند.
        (مقالات-ص 154)
         
        54. دُرّ مكنون در صدف اسلام ، تسليم شدن به فرمان پروردگار و ورود به دار السّلام عشق و بهشت امن و آسايش است.
        (مقالات-ص 159)
         
        55. فطرت يا عقل رسول خداست در باطن ذات هر انسان كه رسالتش در عالم طبع تميز مفيد از مضر و در عالم تميز درست از غلط و در عالم اخلاق تميز خير از شر و در عالم هنر تميز زشت از زيباست .
        (مقالات-ص 166)
         
        56. عشق به زيبايي و لذت هنري همانند عشق به خير و حقيقت از نفس ناطقه انسان كه همانند نفس الهي و نفخه ربّاني است سرچشمه مي گيرد و هنر تلاشي است از سوي انسان براي باز يافتن حق در اسم جميل و عبادتي است براي قرب به آستان معلاي سيمرغي كه در هر پرش هزاران نقش عجب و در هر صفيرش صد هزاران نغمه داودي است .
        (مقالات-ص 166)
         
        57. قداست هنر از آنجاست كه با عالم قدس پيوسته و با قدوس مطلق نشسته است.
        (مقالات-ص 166)
         
        58. هنر تجلي خلافت الهي در انسان است كه خليفه خداست و در اوج كمال منصف به صفات اوست و همانگونه كه بنا بر حديث كنز مخفي عشق سبب پيدايش عالم گرديد ، در خليفه او نيز عشق به ظهور گنج پنهان سبب پيدايش انواع هنرها و معارف گرديده است .
        (مقالات-ص 166)
         
        59. شعر مانند ديگر هنرها آبي است كه از طور شهود سرچشمه مي گيرد و به اطوار خوش آهنگ در دشتهاي حرف و صوت جاري مي شود .
        (مقالات-ص 171)
         
        60. جان هنر حضور معني الهيت در عالم صورت است و آن معني جميل است كه هم صورت هنر را جمال مي بخشد و هم خبر از سريان جمال در جمله جهان مي دهد.
        (مقالات-ص 173)
         
        61. در هنر بركتي دو گانه است : يكي زيبا كردن جهان با آفرينش عين زيبايي ، و ديگر بخشيدن چشم زيبابين به مخاطبان هنر تا آنچه را پريشان و ناموزن مي نمايد خوش و موزون بينند.
        (مقالات-ص 173)
         
        62. هنر كارگاه تبديل زشتي به زيبايي است .
        (مقالات-ص 173)
         
        63. شاعر كسي است كه به قدر جام وجود و بر حسب مرتبه كمال خويش و به اندازه خبري كه از آن شهود فرخنده يافته است ، ضمن بيان احساسات و احوال درون ، مردمان را به عشق و پيوند و دوستي و همدردي و راستي و درستي كه همه از جنس وحدتند فرا مي خواند .
        (مقالات-ص 174)
         
        64. تناسب در معناي وسيع از عناصر اصلي هنر و عوامل وحدت آفرين ميان اجزاي متكثر است. وحدت جان هنر است و به اصطلاح ارسطو صورت كماليه اي است كه هيولاي هنر يعني مواد اوليه آن را زنده مي كند و در مقابل بي تناسبي و نا هم آهنگي مايه غلبه كثرت بر وحدت مي شود و بيننده يا شنونده را پريشان و مضطرب مي كند .
        (مقالات-ص 193)
         
        65. از ديدگاه فلسفي نظم و تناسب و تجانس و هم آهنگي و تقارن و امثال اين معاني هر يك به نوعي خبر از وحدت مي دهند و در تحليل نهايي به نوعي وحدت باز مي گردند.
        (مقالات-ص 194)
         
        66. در هنر ، كشف و ايجاد وحدت جان هنر است.
        (مقالات-ص 195)
         
        67. درك يك اثر هنري يعني درك وحدت پنهان در كثرت.
        (مقالات-ص 195)
         
        68. كشف وحدت در كثرت كه شهود زيبايي است ، و خلق وحدت در كثرت ، كه آفرينش زيبايي است در عالم علم و اخلاق نيز اصل ماجراست.
        (مقالات-ص 196)
         
        69. در عالم اخلاق و عرفان جان كلام تبديل كثرت به وحدت است كه گاهي از آن تعبير به جزء و كل مي كنند ، كه كثرت جزءها و نمودهاي جزئي است و وحدت وجود كل و كل وجود است و عارفان به اتفاق مهمترين سفر سالك را همان سير از جزء به كل دانند ، كه از مظاهر اين وصول به كل عشق به كل و يكسان ديدن تمامي كائنات در برابر حق است .
        (مقالات-ص 196)
         
        70. بهترين معرف هر گوينده سخن اوست كه اگر چون مشك مشام جان را معطر كند ، نياز به گفتن عطار ندارد.
        (مقالات-ص 221)
         
        71. اگر نقاشان چيره دست مجموعه تمثيلات خيال انگيز مولانا را از ديدار اين ترك غارتگر ] شمس تبريزي [  به عالم صورت درآورند ، نگارخانه اي پديد آيد كه رشك نگارستان چين و نزهتگاه ديده جان باشد.
        (مقالات-ص 225)
         
        72.  آفتاب معرفت نوري است كه از نار عشق مي رويد از اين روست كه تا آدمي عاشق نشود به معرفت حقيقي دست نمي يابد ، آدميان را نمي شناسد ، جهان را بدرستي نمي بيند و اسرار آن را در نمي يابد، زيرا غير عاشق خود بين است و خود بين چگونه غير را تواند ديد مگر آنكه نقش سوداهاي خويش را در غير بيند.
        (مقالات-ص 306)
         
        73. موسيقي خوب آن است كه شنونده را از فرود به فراز آورد نه آنكه او را در فرود بي خبر كند كه در اين صورت نامش لهو به معني فراموشي و بي خبري است.
        (مقالات-ص 382)
         
        74. جمله شرابها را دو گونه توان دانست : يكي آنها كه آدمي را بي خبر كنند از حق و حجاب شوند بر حقيقت و يكي آنها كه بي خبر كنند از خويش و كشف حجاب كنند از حق .
        (مقالات-ص 412)
         
        75. راهي را كه هنرمند براي رهايي از تنگناي صورتها اختيار مي كند اين است كه دايره صورت را به اهتزاز در مي آورد و چنان تموجي در آن بر مي انگيزد كه تا كرانه هاي دور دست معاني پيش مي رود و در بازگشت همچون ارغنون نغمه جان هنرمند را براي صاحبان گوش به ارمغان مي آورد.
        (مقالات-ص 430)
         
        76. اگر كساني در سوداي جهاني كردن ارزشها و برقراري صلح و دوستي در ميان اقوام بشر باشند خوش ترين راه بازگشت به هنر و ادبيات و اخلاق است.
        (در قلمرو زرين-ص 21)
         
        77. جوهر ادبيات اعلاميه حقوق بشر و اعلاميه استقلال و آزادي و برابري انسانها از زن و مرد در پيشگاه حقيقت است.
        (در قلمرو زرين-ص 21)
         
        78. وقتي آدمي در برابر ديو قد علم مي كند نه تنها ديوها كه فرشتگان نيز او را به حساب مي آورند و همه استعدادهاي خفته آدمي در اين مبارزه بيدار مي شود و آغاز به رشد و شكفتن مي كند.
        (در قلمرو زرين-ص 37)
         
        79. جوهر ذات آدمي همان خواست است. نفس ناطقه يعني خواستن و عشق داشتن و چون سرمايه ما تنها خواستن است ، هر چه خواست عظيم تر ، آدمي بزرگ تر و شريف تر .
        (درقلمرو زرين-ص 47)
         
        80. خواستن نشان ظرفيت و قابليت آدمي است و هر آرزويي نشان قابليت و توانايي خاصي در ماست.
        (در قلمرو زرين-ص 47)
         
        81. فلسفه چيدن بال فرشتگان است. يعني فلسفه با توجيه عقلاني هر پديده جاذبه روحاني و حيات باطني آن را از ميان مي برد و عالم را خشك و بي طراوت و فاقد عقل و شعور و احساس مي كند.
        (در قلمرو زرين-ص 52)
         
        82. عشق گناهي است كه آدمي را از همه گناهان پاك مي كند. عاشق يعني آن كه دل در گرو خوبي و زيبايي و حقيقت بسته در معبد عالم نيت كرده است كه در خدمت اين سه فرشته باشد.
        (در قلمرو زرين-ص 227)
         
        83. عشق مادر به فرزند خويش مَثَلِ اعلاي عشق آسماني در زمين است. عشقي است كه در برابر همه عالم مي ايستد و به هيچ خطا و گناه از معشوق كه همان فرزند است باز نمي گردد.
        (در قلمرو زرين-ص 259)
         
        84. زيبايي ، خواه موسيقي باشد يا شعر يا نقاشي يا طبيعت يا چهره انسان ، آئينه فطرت آدمي است و سّر لذت آدمي از زيبايي همين است كه تناسبات و هارمونيهاي درون خود را در عالم خارج ادراك مي كندو اين مطابقت درون و بيرون مايه لذت است .
        (در قلمرو زرين-ص 266)
         
        85. ذات اقدس الهي ازلي و ابدي و زوال ناپذير است و چون همه عالم از ذات او نشات مي گرفته ، هر چند تمامي آفرينش و جمله جهان ها و آدميان به ظاهر دستخوش فنا شوند ، باز همگي خود را در آن ذات مي يابند. پس جاي هيچ تشويش و هراس از زير و بم عالم و تغيير و تبديل پيوسته آن نيست ، زيرا وجود ، عدم نخواهد شد و هر چه هست بوده و خواهد بود .
        (درقلمرو زرين-ص 300)
         
        86. كساني كه نقطه كمال را در عالم هنر نشان داده اند بيشترين خدمت را به بشريت كرده اند زيرا معني مطلق كه ذات خداوندي است از همان يك چيز كامل در خاطر زنده مي شود. چه سعادتي است آنان را كه موفق به ساختن يك اثر كامل شده اند.
        (در قلمرو زرين-ص 309)
         
        87. كلمه عدم گاه در مقابل وجود است كه در اين صورت نيستي محض و نفي هستي است و جايي در جهان هستي ندارد. اما در ادبيات عرفاني اغلب مقصود از عدم نفي همه حدود و رسوم و تعينات و ماهيات است و چون هر ماهيتي حدي و محدوديتي بر وجود مي نهد ، اگر همه حدود را برگيرند آنچه به جاي مي ماند حقيقتي ساري در همه كائنات است.
        (در قلمرو زرين-ص 325)
         
        88. ترس از مرگ و ترس از غرق شدن در بحر رحمت الهي ، ترسي موهوم است. زيرا هر آنچه اينجا از دست بدهند در آن بحر خواهند يافت. آن بحر به تعبيري گستره وجود انسان است كه با شكستن كشتي تن آدمي آن را تجربه مي كند .
        (در قلمرو زرين-ص 345)
         
        89. اگر ما با دل شاد و چهره گشاده و گلگون نتوانيم به مرادها و مقصودها دست يابيم ، با افسردگي و نوميدي بي گمان به جايي نخواهيم رسيد. پس خوشتر آنكه در هر حال ، اگر مراد و محبوب را با تمام دل طلب كرديم و به مطلوب نرسيديم همچنان دل خوش داريم و چهره خندان كنيم.
        (در قلمرو زرين-ص 379)
         
        90. عشق آن است كه آدمي خودش نباشد ، خود را فراموش كند و به ديگري بينديشد و اين رهايي از خويشتن كمترين افسون عشق است.
        (در قلمرو زرين-ص 384)
         
        91. عشق مجازي در عالم خاك مي تواند با كيمياي معرفت تبديل به عشق حقيقي شود و همان عشق خاكي عشق آسماني و الهي گردد. عشق حقيقي در همه مراتب از خاكي تا افلاكي نشانها و اطوار يكساني دارد و هر كه بحقيقت عاشق شود ، از عارف و عامي ، عشق او كم و بيش همان احوال و آثار عشق ديگران را خواهد داشت.
        (در قلمرو زرين-ص 385)
         
        92. دل انسانها كه همان گوهر ذات و فطرت الهي آنهاست ، عجيبترين پديده خلقت است و عجايب هفتگانه جهان هلالي از بدر جمال اوست. اوست كه نه رنگ و صورت دارد نه عرض و ارتفاع نه موسيقي است نه نقاشي نه شعر نه حكمت اما همه اينها از او پديدار مي شوند.
        (در قلمرو زرين-ص 402)
         
        93. براي لذت بردن نيازي به دانستن علت ها و سبب ها و رازهاي پشت پرده نيست. باغ گل را بايد ديد و لذت برد و صداي خوش و لبخند شيرين را بايد درك كرد و غرق شادي شد. هيچ كس نمي تواند راز افسون يك لبخند يا نگاه محبت آميز را بيان كند. اما همه كس مي تواند از آن سرمست شود .
        (در قلمرو زرين-ص 536)
         
        94. ديوانگان عشق عاقلان را عاقلان دنيا پرست مجنون خوانند و گمراه نامند و اين جنون فوق العقل است نه جنون دون العقل. در جنوني كه مادون عقل است چراغ عقل خاموش مي شود و در جنوني كه مافق عقل است چراغ عقل در شعاع خورشيد عشق محو مي شود بدون آنكه خاموش شود .
        (در قلمرو زرين-ص 560)
         
        95. شوق به زندگي جاويد كه در دل همه آدميان به وديعه نهاده شده ، هم تسلي بخش خاطر ما در سختيها و محروميتهاست و هم همه ارزشهاي اخلاقي و هنري ما در پرتو آن توجيه مي شود .
        (در قلمرو زرين-ص 596)
         
        96. انبيا و اوليا و قدسيان عالم كه اينهمه سخنان شكر بار از ايشان در بازار عالم پخش شده است همه در اثر پيوند با لبهاي شكرين آن شاهد يكتا به مقام شكر فروشي رسيده اند .
        (در صحبت مولانا-ص 10)
         
        97. در مستي ، رفع حجاب خود پرستي است كه شاهد زيبايي به هنرمند رخ مي نمايد و بازتاب آن مشاهده ، به صورت هنر ظاهر مي گردد.
        (در صحبت مولانا-ص 11)
         
        98. در نظر مولانا، زن ، در لطافت و تعالي چنان به خداوند نزديك است كه گوئيا مخلوق نيست بلكه خالق است.
        (در صحبت مولانا-ص16)
         
        99. مقصود از عدم در مقام عشق نفي محدوديتها و ديوارها است ، چون عشق به هيچ ديواري محدود نمي شود و تا بي نهايت پيش مي رود ، پس هر چه وجود متعين و محدود است از آن نفي مي شود و عاشق نيز براي رسيدن به عشق حقيقي بايد از وجود محدود خود عدم شود و اين عدم است كه موجب افزايش وجود است.
         
        (در صحبت مولانا-ص 18)
         
        100. عشق تمام صبر است اما در راه رسيدن به معشوق و تمام بي صبري است در فراق معشوق و ناشكيبايي بر ناديدنِ او.
        (در صحبت مولانا-ص 22)
         

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۵۷۲۵ در تاریخ جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۹۴ ۲۱:۴۵ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقدو تحلیل شعر شاعران سایت

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0