سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

کانال تلگرام شعرناب

تقویم روز

جمعه 15 فروردين 1404
    6 شوال 1446
      Friday 4 Apr 2025

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        انسان راستگو برجسته ترین اثر خداوند است.الكساندر پوپ

        جمعه ۱۵ فروردين

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        عرب دوستی ...
        ارسال شده توسط

        منوچهر مجاهدنیا

        در تاریخ : جمعه ۱۹ دی ۱۳۹۳ ۱۸:۴۵
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۹۵۳ | نظرات : ۱۳

        نویسنده : ژان کو jean cau
        تولد : 1925
        روزنامه نگار و رمان نویس
        چندین سال منشی ژان پل سارتر بود
        معروف ترین رمان او ترحم خداست که در سال 1961 جایزه ی گنکور را نصیب نویسنده کرد
        وفات : 1993
        بازپرس پرسید :
        • چرا این آقا را زدید ؟
        چترباز جواب داد :
        • برای این که او روشنفکر دست چپی است . من این جور آدم ها را خوش ندارم .
        بازپرس گفت :
        • نه بابا ، آزارشان به مگس هم نمی رسد . آدم های خوبی اند .
        روشنفکر گفت :
        • اجازه می فرمایید ، آقای بازپرس ؟
        • خواهش می کنم .
        روشنفکر یک مگس از هوا گرفت و به دهان انداخت و جوید و گفت :
        • ملاحظه می فرمایید که ما از خشونت باک نداریم . ما به فاشیسم اجازه ی عبور نمی دهیم .
        بازپرس با تشدد پرسید :
        • کی به شما گفت که این مگس فاشیست است ؟
        روشنفکر درماند . چترباز گفت :
        • این کارها را می گویند خشونت !
        بازپرس با ملایمت گفت :
        • شما به ضرر خود اقدام کردید .
        آتش از چشم های روشنفکر زبانه کشید . مردی رنگ پریده و لاغر اندام بود. دست های سفیدی داشت . یک مگس دیگر از هوا در ربود و با ولع جوید .
        بازپرس گفت :
        • شما وضع خود را وخیم می کنید .
        چترباز گفت :
        • برایش مهم نیست . این آدم ها تشنه ی خون هستند .
        چترباز مگسی از هوا گرفت و میان شست و سبابه نگه داشت . با ظرافت ، با نوک لب ها ، بوسه ای بر بال های او زد و آزادش کرد و گفت :
        • آقای بازپرس ، تفاوت رفتاراین مرد را با رفتار من یادداشت بفرمایید .
        بازپرس گفت :
        • یادداشت کردم .
        چترباز گفت :
        • همین آدم ها هستند که ما را متهم می کنند که الجزایر را به خاک و خون کشیده ایم.
        روشنفکر که هوا را پس می دید هی مگس می گرفت و می خورد . جنونِ خشونت گرفته بود. اشک می ریخت و به روی خود چنگ می زد و در صحنِ دادگاه به دنبال مگس ها از این سو به آن سو می دوید . بازپرس به او گفت :
        • آرام بگیرید !
        روشنفکر آرام گرفت . فریاد زد :
        • من با شکنجه مخالفم . زنده باد الجزایر آزاد !
        چتر باز در گوش بازپرس گفت :
        • از عرب ها بدش می آید .
        بازپرس با صدای محکم گفت :
        • الان امتحان می کنیم . آهای ، ژاندارم ها ، عرب را وارد کنید .
        عرب با گیوه و عبا و فینه ، ویک لنگه قالی روی دوش ، وارد شد. بازپرس از روشنفکر پرسید :
        • آیا این آقا را دوست دارید ؟
        روشنفکر جواب داد :
        • من او را محترم می شمارم . من در وجود او به نوع بشر احترام می گذارم و تا وقتی که این شخص برده و اسیر است من آزاد نخواهم بود . من در این راه کوشش می کنم که الجزایر از یوغ استعمار آزاد شود و با فرانسه ، بر اساس تساوی ، روابط اقتصادی و فرهنگی برقرار کند .
        دهان چترباز به اندازه ی درِ کلیسا گشاد و چشم هایش از ته نعلبکی درشت تر شده بود . زیر لب غرید که این حرف ها همه از روی پدر سوختگی و حقه بازی است .
        • دستتان انداخته است ، آقای بازپرس .
        بازپرس از نو رو به روشنفکر کرد و فریاد زد :
        • ساکت شوید ! آخر معلوم نشد که شما عرب را دوست دارید یا نه ...
        • موضوع دوست داشتن نیست ! دوست داشتن یعنی تحمیق کردن .
        چترباز گفت :
        • آقای بازپرس ، یادداشت بفرمایید که این مرد می گوید الجزایری ها احمق اند.
        بازپرس گفت :
        • یادداشت کردم .
        روشنفکر گفت :
        • تحمیق در معنای هگلی و مارکسیستی کلمه .
        چترباز گفت :
        • کمونیست هم هست . یادداشت بفرمایید !
        بازپرس گفت :
        • یادداشت کردم .
        روشنفکر گفت :
        • در معنای فلسفی کلمه .
        چترباز گفت :
        • این یعنی ما را احمق تصور کرده است !
        باز پرس به روشنفکر گفت :
        • صاف و پوست کنده حرف بزنید . به این سئوال من جواب بدهید : آیا عرب را دوست می دارید ، آره یا نه ؟
        روشنفکر از سر لج گفت :
        • نه !
        بازپرس گفن :
        • متشکرم .
        به چترباز که کلاهش را در دست می چرخاند رو کرد و گفت :
        • شما چطور ، سرکار سرجوخه ، آیا شما عرب را دوست می دارید ؟
        سرجوخه خبر دار ایستاد و گفت :
        • من عرب را دوست می دارم و حاضرم آن را ثابت کنم !
        بازپرس گفت :
        • ثابت گنید .
        چترباز نزدیک عرب رفت .
        • اسمت چیست ؟
        • محمد ، جناب سرگرد .
        • اهل کدام ولایتی ؟
        • اهل بلده ، جناب سرگرد .
        • من بلده را دیده ام . یک میدان قشنگ دارد و یک خیابان که می رسد به سربازخانه .
        • بله ، همین طور است ، جناب سرگرد .
        • قالیت را چند می فروشی ؟
        • پنجاه هزار فرانک ، جناب سرگرد .
        • من سه هزار فرانک می خرم .
        • اختیار دارید ، جناب سرگرد . بیست و پنج هزار فرانک .
        • سه هزار !
        • دوازده هزار !
        • سه هزار !
        • شش هزار !
        • سه هزار !
        • چهارهزار !
        • سه هزار !
        • سه هزار و پانصد !
        • سه هزار !
        • سه هزار و دو فرانک !
        • سه هزار !
        • خوب ، ورش دار، جناب سرگرد ! خیرش را ببینی .
        چترباز سه اسکناس هزاری از کیفش در آورد و عرب آن ها را لای قبایش ناپدید کرد .
        بازپرس گفت :
        • شیرین معامله کردید .
        چتربازگفت :
        • شیرین ؟ این قالی در الجزایر هزار چوب بیشتر نمی ارزد ! مگر این طور نیست ، محمد ؟
        نیش عرب تا بناگوش باز شد ، ولی جوابی نداد .
        • دو هزار فرانک کلاه سرم گذاشت ، ولی مهم نیست . من او را دوست می دارم .
        بازپرس گفت :
        • آقای محمد ، آیا سرکار سرجوخه شما را دوست می دارد ؟ بدون ترس و ملاحظه جواب بدهید .
        • بله ، آقای بازپرس .
        • آقای محمد ، به عقیده ی شما آیا روشنفکر دوستتان می دارد ؟
        • آقای روشنفکر گفت که من احمقم ، مرا دوست نمی دارد !
        • ببخشید ، آقای محمد ، من گفتم که الجزایرباید آزاد شود و روابط اقتصادی و فرهنگی با فرانسه بر قرار کند .
        بازپرس فریاد زد :
        • کارشناس را وارد کنید !
        کارشناس وارد شد .
        • آقای کارشناس ، این قالی چند می ارزد ؟
        کارشناس عینکش را عوض کرد و دست به قالی کشید :
        • هزار و پانصد فرانک ، آقای بازپرس .
        • متشکرم ، محاکمه تمام شد . سرکارسرجوخه ، شما آزادید .
        روشنفکر از ته جگرفریاد برآورد :
        • یک بار دیگر عدالت در کشور ما به لجن کشیده شد .
        • آهای ژاندارم ها ، این شخص را توقیف کنید ! به حکم قانون ، شما را به جرم توهین به دستگاه عدالت بازداشت می کنم .
        روشنفکر را کشان کشان بردند . عرب فینه را ازسر برداشت و سبیل های مصنوعی اش را با یک ضرب دست از جا کند و قبا را از دوش افکند . کتش را جمع و جور و کمرش را محکم کرد و با لهجه ی شهرستانی گفت :
        • مرخص می فرمایید ، آقای بازپرس ؟
        • خواهش می کنم ، سرکار ژاندارم .
        • فردا ، آقای بازپرس ؟ آیا فردا هم باید لباس عربی بپوشم ؟
        • صبر کنید تا من پرونده را ببینم ... بله ، فردا سه تا روشنفکر را محاکمه می کنیم . ساعت پانزده حاضر باشید . سرکار ژاندارم ، یادتان باشد که این دفعه سه تا قالی بیاورید .

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۴۹۳۰ در تاریخ جمعه ۱۹ دی ۱۳۹۳ ۱۸:۴۵ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        1