سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

جمعه 30 مهر 1400
    17 ربيع الأول 1443
    • ميلاد حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله، 53 سال قبل از هجرت، روز اخلاق و مهرورزي - ميلاد حضرت امام جعفر صادق عليه‌السلام مؤسس مذهب جعفري، 83 هـ ق
    Friday 22 Oct 2021

      بیشترین مخاطب

      بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی.احمدی زاده (ملحق)

      جمعه ۳۰ مهر

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      کله پزی سیّد
      ارسال شده توسط

      بهمن بیدقی

      در تاریخ : شنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۰ ۱۲:۲۷
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۵۸ | نظرات : ۲

      کله پزی سیّد
       
      فریبرز در را برای دوستش باز کرد و هر دو وارد کله‌پزی شدند . دوستش سلام کرد و جواب شنید . فریبرز : سلام آقا سید . صبح زیبای شما بخیر
      آقا سید : بَه آقا فریبرز، سلام به روی ماهِت، به چشمونِ سیاهِت، به خوی بی خیالِت. ایشون دوستتونن ؟ بله دوست عزیزم آقا سیاوش خان .
      : خُب بفرمائید ، اوامر ؟
      سفارششونو دادن و منتظر موندن .
      سید گفت : چشم بذارم ؟
      فریبرز گفت : صبح اول صبحی حوصله ی شوخی ندارم ، هرچی  میدی بده  کوفت کنیم بریم ، دیرمون میشه ، کارتمون قرمز میخوره ها ، بعدش مجبورم پشت سرتون کلی لیچار بارکنم .
      سید گفت : تو بیخود می کنی ، و روکرد به سیاوش و گفت : آقا به نظر شما اینقدر رک گویی خوبه ؟ فریبرز گفت : ناراحت نشو سید بزرگوار، شوخی کردم .
      سید گفت : دوباره  گفت شوخی کردم . دنیایی  شده ها ، هرچی  میخواد میگه ، گیر که می افته میگه : شوخی کردم . پسرجان من سن بابا بزرگتو دارم . ولی همه این حرفارو با روی خوش میزد .
      فریبرز گفت : راستی آقا سید ، ستاد مبارزه با کرونا به شماها  گیر نمیدن ؟ همه کاراتون با دسته . وسط  کارِتون موبایلتون رُو هم جواب میدید، پول میگیرید، میدید.من تحقیق کردم هیچ چیزبه اندازه ی موبایل و پول کثیف نیست. من دقت کردم بعد از این کارها دستتون رُوهم نمیشورید چه برسه به اینکه ضدعفونیش کنید .
      سید گفت : مگه دیرت نشده بود ، بخور و زحمتو کم کن دیگه . البته  ببخشید آقا سیاوش ، همیشه این سرِ
      شوخی رُو باز میکنه . آخرش هم با یه اردنگیِ من وخنده ی این ، ختم بخیرمیشه .
      یه دفعه یه آقایی وارد شد و گفت : سلام ، من مأمورم .
      سید چشماش گرد شد .
      همون موقع ، یکی از مشتری ها جلو اومد و گفت : آقاسید چقدر تقدیم کنم ؟
      آقاسید گفت : بفرمائید ، نوش جان ، فلان قدر وبعد رووکرد به فریبرز وگفت : دهنتو گل بگیرن چه چشم شوری داری پسر، تا صحبتشوکردی مثل اَج ...
      اومد بگه که مثل اجل معلق مأمور ستاد مبارزه باکرونا پیداش شد که آقاهه گفت: من ازطرف آقای عشقی اومدم ، آقای عشقی گفتن تلفنی سفارششونو اعلام کردن .
      سید یه نفس راحت کشید و گفت :  آقا نصف عمرمون  کردین . زودتر میگفتین ، مگه  فامیلی قحطیه این فامیلی رُو روو خودتون گذاشتین آدم رُو به انفاکتوس بندازین ؟
      که همه خندیدن ، حتی آقای مآمورهم ازعکس العمل سید، غش کرده بود ازخنده، ولی فریبرز قهقهه میزد و چیزی نمونده بود به حالِ غلت بیفته زمین .
      بعد ازچند دقیقه درحالیکه دلش رُو گرفته بود گفت : اون قیافه ی  باحالِ  خنده دارت که یکطرف ، حرف زدنت که همون طرف ، صبح میائیم اینجا ، صبحمونو صبحی باحال میکنی . واقعاً دمت گرم .
      سید هم خنده ی بامزه ای کرد .
      درحالیکه خیلی ها صبحها عین عُنُق منکسره میمونن تووی کله پزی سید با اون اخلاق خوب سید ، کمدی کلاسیکی براه بود.
      این موضوع ، مربوط بود به روزهای آغازین کرونا .
      چند وقت بعد که هی شهرها رنگ عوض کردند هی سرخ میشدند و نارنجی و زرد، سید با خودش گفت : با این مبلغ اجاره‌ها و این تعطیلی ها و شل کن سفت کن ها که نمی شه پول اجاره رُو هم درآورد .
      پس مغازه رُو تغییر داد و کرد قصابی .
       
      چند روز بعد سرو کله ی فریبرز پیداش شد .
      از دیدنِ قصابی جاخورد و رفت تووی مغازه و بعد از سلام و احوالپرسی گفت : سید ! دست از سرِ این گوسفندای بدبخت برنمیداری ؟ تا کله ی این بدبختا رُو نبری ول کن معامله نیست ؟
      یه سوپری ، شیرینی فروشی ای چیزی میزدی .
      سید گفت : یه عمره که با گوسفندا دمخورم . نمیتونم دوریشونو تحمل کنم . همونطوری که نمیتونم دوریِ تورو تحمل کنم . که هردو خندیدند .
      خوبیش این بود که هردو ظرفیت شوخی را داشتند و هیچوقت از هم  ناراحت نمیشدن ، وگرنه  با هربار دیدنِ هم دعواشون میشد .
      یه دفعه یه آقاهه پیداش شد و گفت : من مأمورم .
      اون دوتاً زدن زیر خنده ، یاد اون صبح افتاده بودن . حالا نخند کی بخند .
      آقاهه فکر کرد به موضوع قبل ازآمدنش دارن میخندن ، پس کمی مکث کرد تا خنده شون تموم بشه .
      سید گفت : آقای مأمور عزیز درخدمتم .
      آقاهه گفت : مامور ستاد مبارزه با کرونا هستم .
      دوتایی درحالیکه آچمز شده بودن ، خنده رو لباشون ماسید .
      مآمور پس از گفتن مواردی گفت : چرا ماسک نزدید ؟
      سید جوابی نداشت بگه ، فریبرز هم که ماسک نداشت ، جیم شد و رفت .
       
      چند روز بعد ، سید و فریبرز تووی خیابون همدیگه رُو دیدن .
      سید گفت : دارم به دامپروری فکر میکنم . میخوام تووی یه منطقه ی خوش آب وهوا از نظر کاری با یه آدم گردن کلفت شریک شم ، کار ازمن ، پول از اون .
      فریبرز گفت : شیطونه میگه یه تیر خالی کنم توو مغزت که همه گوسفندای دنیارُو از دستت خلاص کنم . انگار همه فکر و ذکرت گوسفنده .
      سید گفت : یه عمره عاقبتمون با هم عجین شده . عاشق گوسفندام برای همین ، تو دوست جون جونیمی . قبلاً که بِهِت گفته بودم . راستی فردا جمعه س ، از صبح مهمونی بیا خونه ی ما ، خانومم میخواد صبح کله پاچه بار بذاره ، ناهارهم سیرابی شیردون داریم .
      فریبرز گفت : ممنون . وقتی مُردی روی سنگ قبرت میگم یه عکس گوسفند حک کنن .
      سید گفت : این کارو نکنیا ، اگه توضیح کامل ندی مردم فکر میکنن یه گوسفند توو قبر خوابیده .
      فریبرز گفت : به مردم چیکار داری ؟ عیب نداره بگذار هرکی هرچی میخواد فکر کنه .
      محرم بود . همینطور که قدم  میزدن، کنار یه مغازه یه گوسفند رُو به درخت بسته بودن. لابد برای غذای نذری بود . ازکنارش که رد شدن، گوسفند بع بعی کرد و فریبرزگفت : آقاسید با اجازه ، مثل اینکه ایشون با شما کار دارن من دیگه رفتم . قدماشو بلندترکرد ودرحالیکه دورمیشد، سید صداشو بلندتر کرد وگفت :
      آقا فریبرز یه چند لحظه برگرد باهات کاردارم .
      فریبرز برگشت . سید گفت : یه شوخی کردی ، یه  فکر جدی یهو چپید توو مغزم . تو و این گوسفنده با حرفاتون منو به فکر انداختید .
      فریبرز گفت : چه فکری ؟
      سید گفت : البته هنوز این فکر خامه ولی باید حسابی پختش ، فکرمیکنم باید کاری کنیم کارستون .
      یه بوستانی اون طرفا بود که با پیشنهاد سید و قبول کردن فریبرز هردو روی  نیمکتی نشستند و مشغول به صحبتی جدی شدند .
      سید گفت: راستشو بخوای قراربود با همسرم بریم مکه، با توجه به تاریخ فیش حج مون تقریباً نوبت مون بود که  ویروس لعنتی همه  کاسه کوزه هامونو ریخت به هم ، سفرحج هم که همچنان تعطیله ، فکرکردم حالا که نمیتونیم بریم حج ، تا عمری باقیه خیرات جایگزین رُو فعلاً بعنوان دست گرمی که میتونیم انجام بدیم . ازجمله قربونیِ این ذبح عظیم که به قول شما خیلی هم بهش علاقه دارم و خیراتِ چه و چه وچه ، برای افراد مستمند مخصوصاً تووی ایام کرونایی که خیلی ها کارشونو ازدست دادن و یه جورایی بعضیا واقعا کسر اوردن مخصوصاً توو این کسادیِ بازار و از کار بیکار شدن ها واقعاً گیر افتادن .
      فریبرز گفت : عالیه آقا سید . راستش  من از طریق دوستم ، محله هایی که اوضاعشون خیلی وخیمه رُو سراغ دارم و گاهی بهمراه دوستم کمکهایی رُو بینشون پخش میکنیم .
      سید که از خوشحالی در پوستش نمی گنجید  درحالیکه  انگار کل صورتش داشت می خندید گفت : عالیه دمت گرم پسرم ، بعد از اون  مقدمه چینی ها می خواستم همین مسئله ی مهم رُو مطرح کنم که شکرخدا خودت باگفتن این حرفها  خیالمو راحت کردی . پس تعداد زیادی مستمند  واقعی میشناسی ، چون دوست دارم فقط به نیازمندای حقیقی برسه .
      فریبرز گفت : آره آقا سید حلّه . شماره موبایلشو داد که باهم هماهنگ کنند .
       
      چند روز بعد
       
      فریبرزجان سلام . سلام آقاسید ، همه چیز ردیفه ؟
      سید :  پولش که بله ، فقط تهیه ی اجناس ... که فریبرز حرف سید تموم نشده گفت : اگه اجازه بدین برای تهیه ی اجناس مایحتاج ضروری هم، افراد مطمئن با نرخ عادلانه سراغ دارم و درضمن ماشین حمل بار که یکی از دوستامه و تاحالا چندبار بهم گفته حاضره مجانی کار ثواب کنه .
      سید که ازخوشحالی به تته پته افتاده بود گفت : خدارُو شکر، خودش داره همه چیزو جورمیکنه . نمیدونی یه عالمه پول توو چه زمان کمی جمع شد واقعاً چه مردم خوبی داریم حرف از دهنم بیرون نیومده  مبالغِ قابل توجه مثل بارون جمع شد .
      سید که خوشحالی نزدیک بود گریه ش بگیره .
       
      خیلی سریع همه چیز فراهم شد اونهم بصورت تُنی ، از گوسفند بگیر تا مایحتاج ضروری خانواده .
      خیلی ها از زن ومرد وبچه وسید و فریبرز وخونواده هاشونو ودوستاشون ریختن وبسته بندیشون کردن و همه دلها شاد، ماشین باری آماده ی حرکت شد ولی اینقدرزیاد بود که جا نشد وفریبرز از طریق دوستاش ودوستای دوستاش کاروانی رُو راهیِ مقصد کرد . همه اونایی که سهمی تووی این بسیجِ خدایی داشتند ، درسته که همه عزادارِ امام حسین و یاران باوفایش بودند و چشماشون گریه میکرد  ولی از کمکی که به نیازمندا کرده بودن قلباشون داشت می خندید . 
       
      بهمن بیدقی 1400/5/1

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۱۱۵۶۴ در تاریخ شنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۰ ۱۲:۲۷ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      محمد باقر انصاری دزفولی
      شنبه ۱۳ شهريور ۱۴۰۰ ۲۰:۵۲
      قوالعاده زیبا بود
      درپناه خدا
      درود فراوان برشما
      شاعرواستاد بزرگوار
      خندانک خندانک خندانک خندانک
      بهمن بیدقی
      بهمن بیدقی
      شنبه ۱۳ شهريور ۱۴۰۰ ۲۰:۵۷
      باسلامو عرض ادب واحترام استادبزرگوار
      بینهایت سپاسگزارم ازمهرو لطفتان
      سلامت باشید و شادمان
      درپناه خداوند مهربان
      ارسال پاسخ
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقد و آموزش

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

      حمایت از شعرناب

      شعرناب

      با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0