سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

بسم الله الرحمن الرحیم به سایت خودتان شعرناب خوش آمدید مدیر موسس سایت ادبی شعرناب فکری احمدی زاده(ملحق)

دوشنبه ۱۸ خرداد

پست های وبلاگ

شعرناب
کله پزی سیّد
ارسال شده توسط

بهمن بیدقی

در تاریخ : شنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۰ ۱۲:۲۷
موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۶۳ | نظرات : ۲

کله پزی سیّد
 
فریبرز در را برای دوستش باز کرد و هر دو وارد کله‌پزی شدند . دوستش سلام کرد و جواب شنید . فریبرز : سلام آقا سید . صبح زیبای شما بخیر
آقا سید : بَه آقا فریبرز، سلام به روی ماهِت، به چشمونِ سیاهِت، به خوی بی خیالِت. ایشون دوستتونن ؟ بله دوست عزیزم آقا سیاوش خان .
: خُب بفرمائید ، اوامر ؟
سفارششونو دادن و منتظر موندن .
سید گفت : چشم بذارم ؟
فریبرز گفت : صبح اول صبحی حوصله ی شوخی ندارم ، هرچی  میدی بده  کوفت کنیم بریم ، دیرمون میشه ، کارتمون قرمز میخوره ها ، بعدش مجبورم پشت سرتون کلی لیچار بارکنم .
سید گفت : تو بیخود می کنی ، و روکرد به سیاوش و گفت : آقا به نظر شما اینقدر رک گویی خوبه ؟ فریبرز گفت : ناراحت نشو سید بزرگوار، شوخی کردم .
سید گفت : دوباره  گفت شوخی کردم . دنیایی  شده ها ، هرچی  میخواد میگه ، گیر که می افته میگه : شوخی کردم . پسرجان من سن بابا بزرگتو دارم . ولی همه این حرفارو با روی خوش میزد .
فریبرز گفت : راستی آقا سید ، ستاد مبارزه با کرونا به شماها  گیر نمیدن ؟ همه کاراتون با دسته . وسط  کارِتون موبایلتون رُو هم جواب میدید، پول میگیرید، میدید.من تحقیق کردم هیچ چیزبه اندازه ی موبایل و پول کثیف نیست. من دقت کردم بعد از این کارها دستتون رُوهم نمیشورید چه برسه به اینکه ضدعفونیش کنید .
سید گفت : مگه دیرت نشده بود ، بخور و زحمتو کم کن دیگه . البته  ببخشید آقا سیاوش ، همیشه این سرِ
شوخی رُو باز میکنه . آخرش هم با یه اردنگیِ من وخنده ی این ، ختم بخیرمیشه .
یه دفعه یه آقایی وارد شد و گفت : سلام ، من مأمورم .
سید چشماش گرد شد .
همون موقع ، یکی از مشتری ها جلو اومد و گفت : آقاسید چقدر تقدیم کنم ؟
آقاسید گفت : بفرمائید ، نوش جان ، فلان قدر وبعد رووکرد به فریبرز وگفت : دهنتو گل بگیرن چه چشم شوری داری پسر، تا صحبتشوکردی مثل اَج ...
اومد بگه که مثل اجل معلق مأمور ستاد مبارزه باکرونا پیداش شد که آقاهه گفت: من ازطرف آقای عشقی اومدم ، آقای عشقی گفتن تلفنی سفارششونو اعلام کردن .
سید یه نفس راحت کشید و گفت :  آقا نصف عمرمون  کردین . زودتر میگفتین ، مگه  فامیلی قحطیه این فامیلی رُو روو خودتون گذاشتین آدم رُو به انفاکتوس بندازین ؟
که همه خندیدن ، حتی آقای مآمورهم ازعکس العمل سید، غش کرده بود ازخنده، ولی فریبرز قهقهه میزد و چیزی نمونده بود به حالِ غلت بیفته زمین .
بعد ازچند دقیقه درحالیکه دلش رُو گرفته بود گفت : اون قیافه ی  باحالِ  خنده دارت که یکطرف ، حرف زدنت که همون طرف ، صبح میائیم اینجا ، صبحمونو صبحی باحال میکنی . واقعاً دمت گرم .
سید هم خنده ی بامزه ای کرد .
درحالیکه خیلی ها صبحها عین عُنُق منکسره میمونن تووی کله پزی سید با اون اخلاق خوب سید ، کمدی کلاسیکی براه بود.
این موضوع ، مربوط بود به روزهای آغازین کرونا .
چند وقت بعد که هی شهرها رنگ عوض کردند هی سرخ میشدند و نارنجی و زرد، سید با خودش گفت : با این مبلغ اجاره‌ها و این تعطیلی ها و شل کن سفت کن ها که نمی شه پول اجاره رُو هم درآورد .
پس مغازه رُو تغییر داد و کرد قصابی .
 
چند روز بعد سرو کله ی فریبرز پیداش شد .
از دیدنِ قصابی جاخورد و رفت تووی مغازه و بعد از سلام و احوالپرسی گفت : سید ! دست از سرِ این گوسفندای بدبخت برنمیداری ؟ تا کله ی این بدبختا رُو نبری ول کن معامله نیست ؟
یه سوپری ، شیرینی فروشی ای چیزی میزدی .
سید گفت : یه عمره که با گوسفندا دمخورم . نمیتونم دوریشونو تحمل کنم . همونطوری که نمیتونم دوریِ تورو تحمل کنم . که هردو خندیدند .
خوبیش این بود که هردو ظرفیت شوخی را داشتند و هیچوقت از هم  ناراحت نمیشدن ، وگرنه  با هربار دیدنِ هم دعواشون میشد .
یه دفعه یه آقاهه پیداش شد و گفت : من مأمورم .
اون دوتاً زدن زیر خنده ، یاد اون صبح افتاده بودن . حالا نخند کی بخند .
آقاهه فکر کرد به موضوع قبل ازآمدنش دارن میخندن ، پس کمی مکث کرد تا خنده شون تموم بشه .
سید گفت : آقای مأمور عزیز درخدمتم .
آقاهه گفت : مامور ستاد مبارزه با کرونا هستم .
دوتایی درحالیکه آچمز شده بودن ، خنده رو لباشون ماسید .
مآمور پس از گفتن مواردی گفت : چرا ماسک نزدید ؟
سید جوابی نداشت بگه ، فریبرز هم که ماسک نداشت ، جیم شد و رفت .
 
چند روز بعد ، سید و فریبرز تووی خیابون همدیگه رُو دیدن .
سید گفت : دارم به دامپروری فکر میکنم . میخوام تووی یه منطقه ی خوش آب وهوا از نظر کاری با یه آدم گردن کلفت شریک شم ، کار ازمن ، پول از اون .
فریبرز گفت : شیطونه میگه یه تیر خالی کنم توو مغزت که همه گوسفندای دنیارُو از دستت خلاص کنم . انگار همه فکر و ذکرت گوسفنده .
سید گفت : یه عمره عاقبتمون با هم عجین شده . عاشق گوسفندام برای همین ، تو دوست جون جونیمی . قبلاً که بِهِت گفته بودم . راستی فردا جمعه س ، از صبح مهمونی بیا خونه ی ما ، خانومم میخواد صبح کله پاچه بار بذاره ، ناهارهم سیرابی شیردون داریم .
فریبرز گفت : ممنون . وقتی مُردی روی سنگ قبرت میگم یه عکس گوسفند حک کنن .
سید گفت : این کارو نکنیا ، اگه توضیح کامل ندی مردم فکر میکنن یه گوسفند توو قبر خوابیده .
فریبرز گفت : به مردم چیکار داری ؟ عیب نداره بگذار هرکی هرچی میخواد فکر کنه .
محرم بود . همینطور که قدم  میزدن، کنار یه مغازه یه گوسفند رُو به درخت بسته بودن. لابد برای غذای نذری بود . ازکنارش که رد شدن، گوسفند بع بعی کرد و فریبرزگفت : آقاسید با اجازه ، مثل اینکه ایشون با شما کار دارن من دیگه رفتم . قدماشو بلندترکرد ودرحالیکه دورمیشد، سید صداشو بلندتر کرد وگفت :
آقا فریبرز یه چند لحظه برگرد باهات کاردارم .
فریبرز برگشت . سید گفت : یه شوخی کردی ، یه  فکر جدی یهو چپید توو مغزم . تو و این گوسفنده با حرفاتون منو به فکر انداختید .
فریبرز گفت : چه فکری ؟
سید گفت : البته هنوز این فکر خامه ولی باید حسابی پختش ، فکرمیکنم باید کاری کنیم کارستون .
یه بوستانی اون طرفا بود که با پیشنهاد سید و قبول کردن فریبرز هردو روی  نیمکتی نشستند و مشغول به صحبتی جدی شدند .
سید گفت: راستشو بخوای قراربود با همسرم بریم مکه، با توجه به تاریخ فیش حج مون تقریباً نوبت مون بود که  ویروس لعنتی همه  کاسه کوزه هامونو ریخت به هم ، سفرحج هم که همچنان تعطیله ، فکرکردم حالا که نمیتونیم بریم حج ، تا عمری باقیه خیرات جایگزین رُو فعلاً بعنوان دست گرمی که میتونیم انجام بدیم . ازجمله قربونیِ این ذبح عظیم که به قول شما خیلی هم بهش علاقه دارم و خیراتِ چه و چه وچه ، برای افراد مستمند مخصوصاً تووی ایام کرونایی که خیلی ها کارشونو ازدست دادن و یه جورایی بعضیا واقعا کسر اوردن مخصوصاً توو این کسادیِ بازار و از کار بیکار شدن ها واقعاً گیر افتادن .
فریبرز گفت : عالیه آقا سید . راستش  من از طریق دوستم ، محله هایی که اوضاعشون خیلی وخیمه رُو سراغ دارم و گاهی بهمراه دوستم کمکهایی رُو بینشون پخش میکنیم .
سید که از خوشحالی در پوستش نمی گنجید  درحالیکه  انگار کل صورتش داشت می خندید گفت : عالیه دمت گرم پسرم ، بعد از اون  مقدمه چینی ها می خواستم همین مسئله ی مهم رُو مطرح کنم که شکرخدا خودت باگفتن این حرفها  خیالمو راحت کردی . پس تعداد زیادی مستمند  واقعی میشناسی ، چون دوست دارم فقط به نیازمندای حقیقی برسه .
فریبرز گفت : آره آقا سید حلّه . شماره موبایلشو داد که باهم هماهنگ کنند .
 
چند روز بعد
 
فریبرزجان سلام . سلام آقاسید ، همه چیز ردیفه ؟
سید :  پولش که بله ، فقط تهیه ی اجناس ... که فریبرز حرف سید تموم نشده گفت : اگه اجازه بدین برای تهیه ی اجناس مایحتاج ضروری هم، افراد مطمئن با نرخ عادلانه سراغ دارم و درضمن ماشین حمل بار که یکی از دوستامه و تاحالا چندبار بهم گفته حاضره مجانی کار ثواب کنه .
سید که ازخوشحالی به تته پته افتاده بود گفت : خدارُو شکر، خودش داره همه چیزو جورمیکنه . نمیدونی یه عالمه پول توو چه زمان کمی جمع شد واقعاً چه مردم خوبی داریم حرف از دهنم بیرون نیومده  مبالغِ قابل توجه مثل بارون جمع شد .
سید که خوشحالی نزدیک بود گریه ش بگیره .
 
خیلی سریع همه چیز فراهم شد اونهم بصورت تُنی ، از گوسفند بگیر تا مایحتاج ضروری خانواده .
خیلی ها از زن ومرد وبچه وسید و فریبرز وخونواده هاشونو ودوستاشون ریختن وبسته بندیشون کردن و همه دلها شاد، ماشین باری آماده ی حرکت شد ولی اینقدرزیاد بود که جا نشد وفریبرز از طریق دوستاش ودوستای دوستاش کاروانی رُو راهیِ مقصد کرد . همه اونایی که سهمی تووی این بسیجِ خدایی داشتند ، درسته که همه عزادارِ امام حسین و یاران باوفایش بودند و چشماشون گریه میکرد  ولی از کمکی که به نیازمندا کرده بودن قلباشون داشت می خندید . 
 
بهمن بیدقی 1400/5/1

ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
این پست با شماره ۱۱۵۶۴ در تاریخ شنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۰ ۱۲:۲۷ در سایت شعر ناب ثبت گردید
نقدها و نظرات
محمد باقر انصاری دزفولی
شنبه ۱۳ شهريور ۱۴۰۰ ۲۰:۵۲
قوالعاده زیبا بود
درپناه خدا
درود فراوان برشما
شاعرواستاد بزرگوار
خندانک خندانک خندانک خندانک
بهمن بیدقی
بهمن بیدقی
شنبه ۱۳ شهريور ۱۴۰۰ ۲۰:۵۷
باسلامو عرض ادب واحترام استادبزرگوار
بینهایت سپاسگزارم ازمهرو لطفتان
سلامت باشید و شادمان
درپناه خداوند مهربان
ارسال پاسخ
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



ارسال پیام خصوصی

نقد و آموزش

نظرات

کاربران اشتراک دار

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

مشاعره

شاهزاده خانوم

در مبل فرو رفتی ااا در مبل لرزیدی ااا در مبل عرق کردی ااا پنهانی بر گوشه ی تقویم نوشتم ااا نهنگی که در ساحل تقلا می کند ااا برای دیدن هیچ کس نیامده است
طاهره حسین زاده (کوهواره)

تنگ نظرهای طمع پیشه باز بر سر مردم آوار می شوند جنگ و جدالِ بیخودی در ره است موجب خسارت بسیار می شوند ااا سلاملار اولسون استاد فخوری گرانقدر زنده باشید دور از گزند اغیار مردم آزار در سایه سار امن الهی سلامت و سرافراز بمانید
رحیم فخوری

رنگ رخسار زنان سپیدتراز کفن مرگ چشمهای ترسازشیشه پنجره دنبال راه گریز می گردد بچه نیز این آتش بازی را دوست ندارنددیوارها بدنبال عصای زیر بغل آدم بزرگها دهانشان می جنبد نه برای خوردن ذ کر ودعا تنها پناه ادمهای بی دفاعبله امشب تبریزیان لحظه های پر اضطراب شب را به حرام چشمان بیدارشان می کنند ودرنفرین بازیگران سریال جنگ نفت
طاهره حسین زاده (کوهواره)

دوباره جنگ دوباره حضور بمب اتم ااا دوباره آینه های شکسته ی مردم ااا پدافند تبریز و صداهای انفجار
محمد حسنی

در آن هنگام که گدایی می میرد هیچ ستاره ی دنباله داری نیست ولی در مرگ شاهزاده گان تمامی آسمانها نور افشانی می کنند
کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
0