سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

پنجشنبه 11 آذر 1400
  • شهادت ميرزا كوچك خان جنگلي، 1300 هـ ش
28 ربيع الثاني 1443
    Thursday 2 Dec 2021

      بیشترین مخاطب

      کانال تلگرام شعرناب

      بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی.احمدی زاده (ملحق)

      پنجشنبه ۱۱ آذر

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      مانکن ها (داستانی - سورئال)
      ارسال شده توسط

      بهمن بیدقی

      در تاریخ : سه شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۹ ۱۲:۱۵
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۲۲ | نظرات : ۹

      مانکن ها (داستانی - سورئال)
       
      روزی روزگاری در یک  شهرمعمولی ، زندگیِ عادیِ  مردمان جاری بود . گرچه  در جای جای  شهر، اشتباهات و خطاهایی دیده میشد ولی بالاخره شهر آدمها بود و آدمها هم که مالامال از خطاهایند .
      آدمهای آن شهر،کسی را که خود رامنزه ازبدی واشتباه میخواند، دیوانه اش میخواندند و واقعاًهم نظرشان هم درست بود . آنها می ‌گفتند : فقط  ۱۴ نفرند که معصوم  از گناهند و بقیه قطعاً خطا میکنند ، حتی اگر بعضی‌ها ، آن منزه دانسته را بر سر بگذارند و حلواحلوایش کنند .
      آنها معتقد بودند : به گفته‌های هر آدمی باید اندیشید ، اگر با عقل حتی اندک منافاتی داشت باید حتی به آن شک کرد .
      این اندیشه ها افکار اکابرشان بود و آن بزرگترها، اندیشه‌هایشان را از سرِ راه که نیاورده بودند، ثمره ی تجربه‌های سالیانِ زندگی شان بود . ثمره ی نگاهشان به تاریخی که زمانی رقم زده  شده بود و گروههای مردمان در آن محک زده شده بودند و هر گروه به نوعی آزمایش اش را پس داده بود . خوب یا بد ، ولی درهرحال پس داده بود .   
      جاری شدنشان در تاریخ، جاریِ زندگیِ خودشان ، پدر ومادرشان و اجدادشان و تجاربی که سینه به سینه به آنها رسیده بود و آنها همه ی آن افکار و عقاید را ، در ذهنشان حک کرده بودند .
      خوشیِ تکراری ای درشهرجاری بود. خوشی معناهای مختلفی دارد.آن بزرگترها خوشی را درداشتنِ هم، احترام گذاشتنِ به هم، رسم شیرین احترام بزرگتر کوچکتری و... که همه برپایه ی ادب و اعتقاداتِ قوی پایه گذاری شده بود، میدانستند ولی امان ازجوانهای خام و پیرهای با اندیشه های خام . انگار خوشی زیر دلشان زده بود. مدتی بود که عقاید آنها را نمی پسندیدند ، برایشان یه جورایی همه چیز تکراری شده بود.
       
      آن شهر پُر بود ازمغازه های ریز و درشت . پر بود از مغازه های رنگارنگ . هرکس به وسع خود ، از مغازه‌های درحد وسعش خرید میکرد وشُکرخدا، نعمت زیاد بود وسختی، لغتی بود نامانوس و نامرسوم . نه اینکه سختی نبود مسلماً بود ، زیادهم بود ، خیلی زیاد . ولی  توقعات کم بود . بی نیازی ، خودش یک سلطنت است وبی نیاز، شاه . این حس کردن نیازست که فقیرها را میسازد .
      خودم با چشم هایم دیدم که درخانه ای محقر، با نورچراغ  گردسوز، آنچنان مادر و پدر و فرزندانشان که همگی تنها یک اتاق داشتند درخوشی بسر میبردند طوری که وقتی کسی که همچون شاهزادگان میزیست در روزی که به اجبار، میهمانشان شده بود به زندگیشان  رشک برد ، چون  درخانه ی رؤیاییِ  خودشان هیچ دلی به هم وصل نبود . همه احساسِ قلبها و نظراتِ مغزهایشان، از هم جدا بودند . همدیگر را درک نمیکردند اکثراً، به هم فکر هم نمی کردند . درنظرش آمد که این مخروبه ، بهشتی ست و کاخ خودشان ، جهنم .
      درهرحال ، درشهرقصه ی ما ، گرچه در جیب ها آنقدرها هم پول نبود ، ولی دلها خوش بود . صله رحم جاری بود . صله رحم امری مقدس بود . همه از غم یکدیگر غمگین میشدند و از شادی هم شاد . حسادت کم بود. چشم و هم چشمی یه جورایی اغلب مُرده بود . رشد و تعالی دیگری کسی را نمی آزرد که هیچ ، شادش هم میکرد . داشته هایشان برایشان محترم بود و حرص نداشته هایشان را نمیخوردند .
      میهمان که می آمد ، هرچه که داشتند بامیل می آوردند و به میل، دورِهم میخوردند باچاشنیِ کلی خنده .
      درسه کلمه : احساس نمرده بود .
      قدر این احساس را ، وقتی که مُرد فهمیدند ، زمانی که خیلی دیرشده بود .
      ولی یکباره بعد از یک طوفان و گردبادی که از دوردست ها آمد ، همه چیزعوض شد . همه چیز وارونه شد . جای کوچک و بزرگ عوض شد . طوفانِ عجیبی بود . شهر سرِ جایش ماند ولی افکار، طوفان زده شد . همان جوانهای خام ، همان پیرهای با اندیشه‌های خام ، طرفدار طوفان شدند .
      آن گردباد با اندام درازش از راه رسید ودائم درشهر می‌چرخید و رعبِ وجودش تهدید کننده ی دلها بود .
      تمام حکمرانانِ قبلیِ شهر ازطریق آن گردبادِ مست دیوانه ی جاری درکوچه وخیابان ها بلعیده شدند و در آسمان ها گم شدند .غارتگران به آن شهرافسارگسیخته و بی نظم ، چشم طمع دوختند . به مغازه ها هجوم آوردند وهمه راغارت کردند وجریانی، آنها رابه فکرپلیدِاحتکار کشید. همه شعارهای دلنشینی که حضور  آن تازه به دوران رسیده ها را درآن شهر، موجه میساخت 180درجه چرخید ، خیلی مسائل هم حل نشده برای همیشه باقی ماند، فقط توجیه شد . آش شله قلمکاری شد که نگو ونپرس . بعضی ازهمان طرفدارانِ  طوفان که برایش سینه چاک میکردند و رگ گردنشان ورقلمبیده میشد بعدها گفتند : چی میخواستیم و چی شد .
      کار شهر به جایی رسید که به سهمیه‌بندیِ مایحتاج عمومی انجامید . هر ازچند گاهی اعلام کوپنِ خواربار دلهای گرسنه را شاد میکرد.
      ولی آنهمه نعمت ، کجا رفته بود ؟
      به سرکرده ی طوفانیان گفتند که حضرت اشرف ! :مردم با شما عرضی دارند . گفت بیایند وعرایضشان را به حضور این بی خطا (خودش را میگفت) برسانند . همه که از تلاطمِ روح و بی تعادلیِ رفتارش در خوف بودند بصورت یک گروه آدم بسویش آمدند. صحنه ی دوئلی را می ماند. یکطرف یک نفر وطرف دیگر تجمعی انبوه ، ازمردم . مردم آمده بودند تا خواسته هایشان را به اوبگویند . شاید میخواستند  بگویند که آنهمه قول و قرارها چه شد ؟ زمان پیشین که بهتر بود ، با همه کمبودهایش . مردم بسوی او رفتند . باهرقدم ، کسی ازگام برداشتن میمانْد . شاید شک ازاینکه به نفرینِ او(که شایعه شده بود که جادوگرست) تبدیل  به حشره شود و شاید هم ترس از بی رحمی هایی که از او دیده بودند ، ولی هرچه بود با هرقدم ، قدم هایی از رفتن باز می ‌ماند تا اینکه از آنهمه فقط یک تن به او رسید . فرمان دِه  با صدایی رعب آور به او گفت : از من چیزی می‌خواهی ؟ آن یکنفر هم جا زد و گفت : نه حضرت والا ، کاری  نداشتم و او هم عربده زد که ، هرچه زودتر بدنبال کار خود بروید !
      بعد از آن رسوایی ، گروهِ  حکمران جدید شهر ، جری تر شدند  بگونه ای که : همه  آنچه بود و نبود  را نه اینکه بخورند ، می بلعیدند ، تا اینکه فقر، سایه ی منحوس اش را برشهر گستراند .
      حاکمان جدید شهر، رَویه  و افکارشان را درقالب قوانین جدید ، در شهر باریدند . قوانینی که  فقط  شامل ژان وال ژان های شهر میشد ، نه خودشان . خودشان هرغلطی میخواستند بکنند مجاز بودند  و کسی هم اجازه ی اعتراض نداشت . کمتر کسی علناً اعتراض میکرد چون ، همه سرهایشان را دوست داشتند .
       
      مغازه ها دوباره پر ازاجناس شد . شاید خیلی ازآن اجناس، همان احتکارشده ها بود که به برکتِ قبلی ها، سودش به گردباد و طوفانیان میرسید .
      مغازه ها با  بزک و دوزک نو ، مالامال از اجناس شدند . همه شیک  و قشنگ ، که خریدنشان دل را به قیلی ویلی می انداخت ولی همه گران . گرانیِ ساعت به ساعت، حتی دقیقه به دقیقه ، حتی ثانیه به ثانیه . مردم هم توان خرید نداشتند . بعضی ها که به بوی کباب اکتفا کردند . شخصاً من  دو کودک را دیدم که یک بستنی قیفی را نوبتی لیس میزدند . باورکنید ، به خدا قسم
      گروه حاکم شده، فروشگاههای بزرگ زنجیره ای باکلاسی درهمه ی محله ها احداث کردند، درکنار آنهمه مغازه های سنتی پیشین ، وبرای دزدیدن مشتری های کاسب کارهای قدیمی ، شیوه های تبلیغاتی نویی را اندیشیدند ، که شاید در وحله ی اول ایرادی نداشت ولی بوی بردگی میداد .
      شغل پیشنهادی جدید این بود : مانکنی  
      درقبالش چه  نصیب مانکن میشد : توانایی خرید ، آنهم درحدی که خود و خانواده اش نمیرند ( با چاشنی کلی منّت)، آنها خوب رگ خواب ملت بدبخت را دانسته بودند: خوشی ، طوفانی شان میکند . آنها دانستند که غم و احتیاج ، سیاست بدی نیست ، و چنین کردند .
      مانکنها هم فقط اجازه داشتند درحد سپاسگزاری حرف بزنند. چون آنها دوست نداشتند تنها شغل رها کننده از بیکاری هایشان را ، ازدست بدهند . آنها درحینِ  انجامِ کارِ مسخره شان  به این فکرمیکردند که : زیرِ زمین شهرشان طلای سیاه ، روی آن طلای سبز، خوشه های طلاییِ گندم ، طلای بنفش گلهای زعفران ، بالاخره انواع رنگارنگ ازطلاهای گرانبها هست واگرهم به دلایلی نیست ، میتواند باشد ، پس اینهمه فقر چرا ؟
      ولی این فکرشان را درجمع های اثربخش ، بروز نمی دادند تا مغضوب درگاه نشوند .
      باهمه مخفی کاری هایشان بازهم به خود میگفتند : نکنه کسی فکر کردنمونو شنیده باشه !
      میگفتند : خدا شانس بده والله ، اینا دلسپرده میخواستند ، یکعالمه سرسپرده نصیبشون شد درحالیکه در این مدت حتی سپرده ی بانکیِ اندک هم ، نصیب ما نشد که احتیاجِ زمانِ ازکارافتادگی ما رُو برآورَد .
       
      مانکنی ، به این نحو بود که پس ازتعهدی کمرشکن ، شخص ، مانکن میشد و در ازای آن ، چند قلم  کالا بطور مستمر دریافت میکرد . مزدی که ، خود و خانواده اش از قحطیِ ناشی از هجوم آن بی انصافان به شهرِثروتمندشان ، نمیرند و صنار سی شی پول بخور نمیر، فقط همین .
      ولی سیل داوطلبین ، خبر از عمق فاجعه درشهر را میداد .
       
      فوج فوج مردم ، همان مردمی که با کلی سلام و صلوات راه را بر طوفان و گردباد باز نموده بودند تا به شهر بیایند وگاه ، خودشان آلوده به طوفان و به نوعی طوفانی می شدند ، همه به مانکنی تن دادند .
      قانون این بود که ازصبح خروسخون تا بوق سگ باید در پشت ویترین مغازه ها مثل مجسمه می ایستادند و جُم نمیخورد و بخش های لباس فروشی و لباسهای مدِ فروشگاههای بزرگ ، تنشان لباسهای رنگارنگ و دلفریب می پوشاندند و بخشِ  گل فروشی ، گلهایی را  به عروس داماد نماها  و  ولنتاینی ها و ...
      می آویختند واینهمه آذین، تبلیغات گلهای گرانقیمت شان بود وبخشِ میوه فروشی ازمانکنها بعنوان درخت و درختچه و حتی نمادی از هویج وشلغم و حتی بخش لبنیات، ازآنها بعنوان نمادِ ماست استفاده میکردند .
      اما چرا مجسمه نه ، آدم ؟ چون آدمهای واقعی طبیعی تر جلوه  می کردند و بامزه تر بودند  و با حرکاتِ آفتاب پرستانه شان و جُم خوردن های غیرمحسوس شان که نمایانگر تغییر و تنوع بود ، سودِ بیشتری را از خریداران ، که اکثراً ازخارجیان و پولدارهای لاقید شهر بودند، نصیب جیب صاحبان آن فروشگاهها  میکردند . درآن زمان ، ایده ای ظاهراً نو بود .
      صاحبان فروشگاههای بزرگ که بودند؟ معلومه، تخم و تَرَکه ی عوامل طوفان زا. غیر ازخودی هایشان را که بازی نمیدادند . شهر کلاً در قبضه ی آنها بود .
      خلاصه هر کسبی ، مانکنِ مخصوص به خودش را داشت . آنهم در پشت آنهمه شیشه های رسوایی .
       
      سالها به همین منوال گذشت و این رویه طوری جا  افتاد که بردگیِ درکنار آن کسب و کارها، درانحصار یک عده بی ریشه بود که ازآن شهر نبودند ، و از ناکجا آباد  به آنجا آمده بودند . بی ریشه هایی  همچون سرگردانان چهل ساله ی آن بیابانِ تقاص ، بجرم عصیان به دستورات خدا . مانند همان صهیونیست هایی که فقط از این دنیا پول، خدایشان بود و همه دستاوردشان : مالِ دنیایی و رو و بیرحمی ، همین .
      همان قانونی که می گفت : سران قوای آن شهر باید حتماً از مردمانِ آن شهر باشند تمامی سران از ناکجا آباد آمده بودند . آنها خود اولین  پایمال کننده ی قانون اساسی خود بودند . از تحصیل رایگانی که تنها  با داشتنِ ثروت به نتیجه می رسید و همه حوائجی  که قرار بود رایگان ارائه شود ، با هزاران برابر زمانِ پیشین ارائه میشد . کسی هم صدایش در نمی آمد .
      آنها میترسیدند که گردنشان در چهارسوی شهر، آنقدر بردار بمانَد که مغزشان طعمه ی کرکسان شود .
      با خود می اندیشیدند : این شغل مانکنیِ مسخره ، از مرگ که بهترست . گرچه اشتباه میکردند . مگر زُل زدن به یک نقطه و بجای انسان بودن ، مجسمه بودن ، از مرگ بهترست ؟
       
      همه مانکن هایی که ازجوانی پشت شیشه‌ها خشکشان زده بود کار دیگری نمیتوانستند بکنند . آنقدربدنشان خشک شده بود که دیگر حس و حالی برایشان نمانده بود .
      طریقه ی رذلِ دیگرِ عوامل ناپیدای طوفان ، اشاعه ی مواد اعتیاد آورِ ارزان قیمت بود ومانکن ها را به بهانه ای به آن می آلودند تا پس ازآنهمه بی‌تحرکیِ وحشتناک ، از هرگونه  ایجادِ حتی گرد و خاکی عاجز باشند . آنها خود  فهمیده بودند که  نارضایتی  از این کار شاق که حتی از بردگی و کار بدنی سخت تر و روح فرساترست درحال فراگیر شدن است گرچه آتشی ست زیرخاکستر .
      کار به جایی رسید که خود مانکن ها با میل خودشان معتاد میشدند تا دردِ وجدانشان که دائم به آنها نهیب میزد را آرام کنند . آنها چل چلی شان دیگر گذشته بود و به زمانی که کمال عقل است رسیده بودند  ولی چون کمالی را در عقلشان حس نمیکردند وجدانشان آنها را مچاله میکرد و برای تحمل آنهمه درد ، خود را مست و پاتیل میکردند و یا به دود و دم و افیون پناه می جستند .
       
      ولی یکباره ، همچون هجوم آن طوفان که خودشان را در نفوذ آن به شهر مقصر میدانستند طوفان دیگری در مغزها غرید و چرخید. به یادِ اندیشه‌های اکابرشان افتادند که آنها را ازافتادن در دام طوفانی  بی رحم برحذر داشته بودند و اینها به هیچش انگاشته بودند .
      یکباره پشت شیشه ها ، خالی از مانکن شد . آنها دیگر خسته شده بودند ، آخر اینهمه حقارت تا کِی ؟
      قبل ازآنکه اندیشه ی یک طوفان دیگر، مخیله ها را هوایی کند، یکی ازآن مانکنها  به روی سکوی میدانِ مرکزی شهر رفت و بانگ زد : روبراه کردن این شهر، چاره اش طوفانِ دوباره نیست . همه ی خشمتان کاش به ، به الزام کشاندنِ آن طوفانیان ، به اصلاحِ خود بیانجامد. آنها فعلاً  قدرتشان اگرچه پُرازظلمست ولی امنیتِ حضورشان که نمی گذارند قلدری جزخودشان به شهرپای نهد ، آنقدرها هم بد نیست.
      این شهر دیگر تاب طوفانی دیگر را ندارد .
      شاید طوفان جدید ، طوفان ذهن ها نباشد ، شاید حضورش ،  تمامی شهر را تبدیل به شهر ویرانه کند .
      پس اصلاح بهترازتغییری ناشناخته است . آنهم درمیان اینهمه تازه به دوران رسیده ، که اینهمه مدت فقط حریص ترشان  کرده ، بعدی که بیاید، حتماً روز از نو و روزی از نو. اندیشه های چپاول گرانه ی جدید و استعماری جدید . دلشان که برای مردم که نسوخته .
      گرچه بانگ آزادی سرمیدهند ولی تنها دندان برای چپاول تیزکرده اند . آنها هم مطمئناً دروغ میگویند .
      تجربه ها درهمه جای عالم ازاین مهم، خبرمیدهد که هرکه حاکم شدفقط به خود و ایل وتبارو دارودسته ی خویش می‌اندیشد و باقی کشک .
      او ادامه داد : ما هم دهها سال پیش جوان بودیم و خام ، و آنچه نباید میشد شد  . دیگر اشتباه  قبلی مان را تکرار نکنیم چون ، قطعاً پشیمان تر از اینکه هستیم میشویم .
      آنها که درمیدان شهر جمع شده بودند با نظر اصلاح ، که او مطرح کرد موافق بودند و هیاهوی توافقشان در پیرامون میدان شنیده شد .
       
      بر اساس ایده ی اصلاح ، موضوع چند سال پیش بگونه ای دیگر تکرار شد .
      به سرکرده ی طوفانیان گفتند که حضرت اشرف ! :مردم با شما عرضی دارند . گفت بیایند وعرایضشان را به حضور این بی خطا (خودش را میگفت) برسانند . 
      اول آن سخنران به سوی او رفت ، باهرقدم ، نفری دیگر درکنار او به او ملحق میشد همه بصورت یک گروه عظیم که لحظه لحظه بیشتر میشدند بسویش  گام برداشتند . صحنه ی باشکوهی شده بود . جالب تر اینکه ، دیگر ترس مُرده بود .
      یکطرف ، یک نفر وطرف دیگر تجمعی انبوه ، ازمردم .
      مردم آمده بودند تا خواسته هایشان را به اوبگویند .
      امیدی در گوشهایشان به آنها میگفت : حال که باهم  متحد شده اید ، حکمران هم  روی حرف شما حساب باز خواهد کرد .
      این بارهمه چیز به نفع مردم تغییر یافت . لبخندِ حاکم ، ترس از شورشی یکپارچه را درخود محو میکرد
      حاکم با لحنی ملایم و مؤدب به آنها گفت : حالا به من بگوئید که از من چه میخواهید ؟ چه خدمتی از من
      ساخته ست ؟
       
      بهمن بیدقی 99/9/5

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۱۱۰۷۵ در تاریخ سه شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۹ ۱۲:۱۵ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      قربانعلی فتحی  (تختی)
      سه شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۹ ۱۴:۰۹
      درود برشما جناب بیدقی عزیز وگرامی
      بسیار عالی بود
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      خندانک خندانک خندانک خندانک
      خندانک خندانک خندانک
      بهمن بیدقی
      بهمن بیدقی
      سه شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۹ ۱۶:۵۴
      با سلام وعرض احترام آقای فتحی بزرگوار
      سپاسگزارم از نظر لطف و پرازمحبت و حضور ارزشمندتان
      سلامت باشید همیشه و مؤفق
      ارسال پاسخ
      مجتبی شهنی
      سه شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۹ ۱۸:۰۸
      سلام و درود فراوان بر استاد بیدقی بزرگوار
      بسیار
      عالی
      بود خندانک
      مجتبی شهنی
      سه شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۹ ۱۸:۰۸
      خندانک خندانک خندانک
      خندانک خندانک
      خندانک
      بهمن بیدقی
      بهمن بیدقی
      چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۹ ۰۶:۴۳
      با سلام وعرض احترام آقای شهنی بزرگوار
      سپاسگزارم از نظر لطف و پرازمحبت و حضور ارزشمندتان
      سلامت باشید همیشه و مؤفق
      ارسال پاسخ
      قربانعلی فتحی  (تختی)
      سه شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۹ ۲۳:۳۲
      خندانک خندانک خندانک خندانک
      خندانک خندانک خندانک
      خندانک خندانک
      خندانک
      بهمن بیدقی
      بهمن بیدقی
      چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۹ ۰۶:۴۳
      سپاس بی پایان
      ارسال پاسخ
      بهرام معینی (داریان)
      چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۹ ۲۳:۱۰
      درود فراوان ادیب گرانقدر جناب بیدقی عزیز وارجمند
      بسیار شیوا وپر محتوا
      دستمریزاد
      در پناه حق
      ایام بکام
      🌷🌷🌷🌷
      بهمن بیدقی
      بهمن بیدقی
      پنجشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۹ ۰۶:۴۵
      با سلام وعرض احترام استاد گرانقدر جناب آقای معینی بزرگوار
      سپاسگزارم از نظر لطف و پرازمحبت و حضور ارزشمندتان
      همیشه سلامت باشید و مؤفق
      ارسال پاسخ
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقد و آموزش

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

      حمایت از شعرناب

      شعرناب

      با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0