سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

شنبه 9 اسفند 1399
  • روز ملي حمايت از حقوق مصرف كنندگان
16 رجب 1442
    Saturday 27 Feb 2021

      پر نشاط ترین اشعار

      ذهن شما مانند کارخانه است. افکار شما مدیر تولید آن و نظرات دیگران مواد خام این کارخانه می باشد. پرمودا باترا

      شنبه ۹ اسفند

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      تراژدی اطمینان
      ارسال شده توسط

      بهمن بیدقی

      در تاریخ : ۸ روز پیش
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۴۴ | نظرات : ۹

      تراژدی اطمینان
       
      بیست و چند ساله به نظر می رسید . صورتش بغض کرده بود و لبهایش میلرزید . روی نیمکتی در سالن انتظار راه آهن نشسته و به روبرو زُل زده بود و اشکهایش  گلوله گلوله می بارید . صورت مظلومش که ظریف و قشنگ هم بود دل بیننده را آب میکرد .
      چشمان مرد تا که به او افتاد دلش برایش آب شد و بدجوری دلش برایش سوخت طوری که  وقتی مدت‌ها اورا پائید و دید انگارتنهاست، به خودجرأت داد وبه او نزدیک شدوسلامی ‌کرد ومؤدبانه دلیل گریه هایش را پرسید .
      لبان لرزانش وپشت دست ظریفش که گونه‌های اشک آلودش را بسرعت پاک میکرد فقط جواب سلام مرد را داد و کلمه ای برآن نیفزود . نگاه  مرد هیچ  حلقه ای را در انگشتان زن  مشاهده نکرد . مرد معذرتی خواست ازاینکه به زعم خود فضولی کرده وخواست برود که خانم او را صدا زد و ازاو بخاطر سکوتش معذرت خواست . همین صدازدن ، به مرد جسارت این را داد که  بر صندلی همجوار او بنشیند و دوباره سؤالش را تکرار کند .
      خانم که علیرغم جامه و وسائل ارزان قیمتش ، با وقارمینمود افکارش سالهای زندگی اش را به لحظه ای پیمود و چند ثانیه بعد  برگشت تا جواب مرد را بدهد . در آن چند ثانیه ، روح زن  به  کلبه ی فقیرانه ی روستائی شان که علاوه بر او پدر و مادر و خواهران و برادرانش درآن میلولیدند سرزد و اعمال خودش را مرور کرد که فقط از قناعت وسادگی ها فراری بود و هیچ چیز راضیش نمیکرد . همه اش به زندگئی رؤیایی فکر میکرد که برای او وخانواده اش محال مینمود . زندگی آرام وسربراه خانواده اش را مروری کرد که فقط او بود که خاطر آنها را می آشفت . او برای خانواده اش همچون خوابی آشفته بود که هیچگاه از آرزوها سیر نمیشد تا اینکه گریخت وحال در راه آهن ، مردی با وقار وجا افتاده ازحال او می پرسد .
      اوهم داستانی دروغین را به آنی بلغور کرد و تحویل مرد داد .
      آنقدردررؤیا سِیر کرده بود که  سناریوپردازیش  آس  شده بود ، بطوری که مرد اصلاً به داستان دروغین او شک هم نکرد . آنچنان با حیله گری و پیوسته و بی مِن و مِن ادایش کرد که حقیقتش پنداشت . راستش مرد چون خودش دروغگو نبود  نفساً خوش باور بود . آدم خوبی بود ولی زن ...
      مرد ازخانواده اش پرسید و او گفت : همه کس و کارش را در زلزله ی مهیب چند سال پیش ازدست داده و این دروغ را چه صریح بیان کرد . شناسنامه تقلبی اش نیز، ثمره ی کار یک جاعل بود . درنتیجه همه چیز دست به دست هم دادند که زنی با ظاهری موجه ، دلِ مرد خوش باوری را  ببرد و دو نفری  راهیِ آینده ای مجهول شوند .
      زن دراعماق دلش، خنده ای شیطانی کرد و مرد هم ، دلش لبخندی زد که بالاخره شریک زندگیش را پس از عمری یافته .
       
      مرد او را بی کس و بی پول مشاهده کرد و کِیسی خوب  برای زندگی . که بدلیل رنجهایی  که در زندگی متحمل شده ، قناعت و سازش را خوب آموخته و با زندگیِ معمولی اش همخوان است که شدیداً در اشتباه بود. اومیخواست زندگیِ خوب وآرامی را برای هردویشان بسازد تا باقیِ عمررا عاشقانه درکنارهم تجربه کنند .
      پس ازعقدی ساده و صمیمی با حضور خانواده ی باصفای مرد ، زندگی شان شروع شد .
      مرد که ازطبقه ی متوسط جامعه بود ، آن زندگی و وسایلی که تهیه مینمود ، هیچگاه  زن بدلیل فقرشان ، آنها را تجربه نکرده بود ، ولی هریک، فقط چند روزی روح سرکش اش را آرام میکرد و با دیدن زندگیِ دیگران ، بهم میریخت و بهترش را می خواست .
      اولِ زندگی ،  تا زمانی که  خود را کاملاً  در قلب شوهرش جا کند  اعتراضی نکرد  ولی پس از مدتی ، اعتراض ها هم شروع شد و بعد از اعتراض ها ، سرکشی ، و بعد از سرکشی ها ، ناآرامی هم آغاز شد همانی شد که در خانه خودشان شده بود . اول ماجرا ، چقدر خوب  خودش را جا کرده بود . با دیدن این ماجراها اول مرد بهت زده شد . فکرش را هم نمیکرد اینگونه  شود . دوست نداشت این اتفاقات را  باور کند . میخواست او را دوست داشته باشد ، ولی چگونه ؟ زن داشت آن روی خود را نشان میداد  که مرد ازآن رو، خیلی میترسید وحال دچارش شده بود. تاحال برای چه ازدواج نکرده بود ؟ برای همین چیزها . این افتضاح ها و بی آبرویی ها و سلیته گری ها برای مرد از ابتلا به سرطان هم سختتر بود . هرازگاهی در کابوس ها هم با همچنین موضوعی برخورد میکرد ، چنان از خواب می پرید که انگار عقرب  نیشش زده . آنچنان قلبش میزد که انگار، انفاکتوس ناقص کرده و سکته میرود که کامل شود .
      زن ، روز به روز که می‌گذشت، جیغ و ویغ و آبروریزی اش بیشترمیشد . از آنی که درخانه ی خودشان هم بود ، بدترشده بود . فکر کرده بود ، حال که کنگر خورده و لنگر انداخته ، هرغلطی میتواند بکند .
      مرد بدبخت، آمد ثواب کند کباب شد و زنِ رسوا، ازاطمینان ساده لوحانه ی او سوءاستفده کرده بود . واینک هردومغبون زده بودند. در تضادها و دعواها ، یقین بدانید که هیچیک ازطرفین دعوا برنده نیست، شک نکنید .
      او دیوانه مینمود ، ولی چقدر خوب خودش را اول ، در دل مرد جا کرده بود .
      اول مرد او را بسیار دوست میداشت . نه اینکه زن همانی بود که باید می بود ، بلکه رؤیای مرد، دوست نداشت که باورکند که او همانی نیست که او می خواست . از او تابلویی در ذهنش میساخت که دوست داشت همسرش آنگونه باشد ولی هرروز که می گذشت او را مایلها از آرزوهایش دورتر می دید .
      آن فقیرِ چند روز پیش ، این زندگیِ راحتِ کنونی را نمی پسندید و یکریزحسرت نداشته هایش را میخورد و مرد متحیر شد . چه باید میکرد ؟
      کار به جنگ و دعوا کشید و طلاق برای زن ، بازگشت به روزگارِ پیشین اش بود و عقده ی این شکست فلاکت آمیزترین پیشامدها را برایش رقم زد .
      روحیه ی مجنونش در دادگاه ، شانسی برای او به ارمغان نداشت و بر دادگاه اثبات شد که او به گونه ای یک تخته اش کم است . نه اینکه دیوانه باشد بلکه عقایدش از زندگی، مجنونانه بود که هیچ خوب نیست . عدم تمکین اش بعنوان زنی ناشزه بر دادگاه ، مسلم شده بود و اینک باز، با همان حال نزارِ چندوقت قبل
      اینک روی  نیمکت پارکی ، باهمان صورت و با همان لرزش لب ها و همان  اشکها ، بازگشتش به حال سالن انتظارراه آهن را تداعی میکرد، ولی با یک فرق، وآن اینکه، همیشه شانس درخانه ی آدم را نمیزند  وهمیشه مردِ ثواب کاری پیدا نمیشود که دستش را بگیرد و از فلاکت نجاتش دهد. ادامه ی نعمت ، منوط  به روحیه ی سپاسگزاری از خالق است که او ازاین مهم ، بی بهره بود .
      عذابتان ندهم، کارش به گدایی کشید. شکم گرسنه که این چیزها را حالی اش نیست. افکارِطمع کارانه اش  او را دوباره به آس و پاسی کشانده بود . البته کارتن خوابی متفاوت ، خوشگل و تو دل برو .
      تا اینکه  فکری به سرش خطور کرد . او که  از طبقه ای فقیرانه ، طبقه ی متوسط را تجربه کرده بود ، خواست طبقه ی ثروتمند را نیزبیازماید. واین، نیاز به پیش نیازهای زیادی داشت: شاید حتی خودفروشی. اما او هنوز به این وقاحت نرسیده بود . او ازاین بابت هنوز پاک بود .
      او هنوز نمیدانست که افکارش به کجاها ختم خواهد شد. چون دشمنِ قناعت بود ودوستِ طمع .
      قاعدتاً آخروعاقبت اعمالش را در ناکجاآباد میدید. اوکه به هیچ جایگاهی راضی نمیشد برای همین، ذهنش همیشه محتاج بود .
      درحالیکه اوضاع واحوال ظاهری اش باچمدان شیک چرخدار فانتزی اش، بعلاوه ی لباس شیک وعینک آفتابی درآن سر و صورت و اندام موجه و دلفریب ، جهانگردی را مینمود به منطقه ی ثروتمند شهر پای نهاد .
      با شکارِ پسرها و مردها در محله های گوناگون و درخلوتِ فضاهای رؤیائیشان، به بهانه های گوناگون ، از اطمینانشان سوءاستفاده  و اخاذی میکرد . به بهانه ی گم کردنِ کیف پولش ، برای بازگشت به شهری صوری و یا به بهانه ی اینکه پول هنگفتش را زده اند و ...
      تا اینکه بعد ازمدتها درحالیکه قدری هم آدم شناس شده بود، مکالمه ی مردی را با همسایه اش را شنید که حاکی ازتنهایی اودرخانه بدلیل سفرخانواده اش به خارج از کشور بود و او هم بدلیل گرفتاریهای شرکتش نتوانسته بود با آنها برود. مرد، چهره ای خوش باورداشت و آرام. او درحال آب دادن به باغچه ی بیرون از خانه بود .
      وقتیکه همسایه رفت ، زن برایش رُل بازی کرد . مرد هم سریعاً گول خورد .
      درحالیکه مرد به خانه میرفت تا پول بیاورد، زن شیلنگ آب را ازاوگرفت تا آب دادن به گیاهان را ادامه دهد . مرد هم در رودربایستی، درب خانه را بازگذاشت تا به زعم خود ، به آن خانمِ ظاهراً متین و خوش تیپ و باکلاس، بی احترامی نکرده باشد . با محوشدنِ مرد در حیاط ، فکری شیطانی در ذهنِ زن خطور کرد .
      به دنبالش آرام به خانه رفت و پس از کمینی ، او را به ضربتی کشت و پس ازآنکه آرام به دنبال سوئیچ ماشین گرانقیمت مرد گشت ، پیدایش کرد و ماشینش را به سادگی دزدید . زن ، رانندگی را از شوهرش آموخته بود .
      دستگیری آن بلند پرواز که بلندپروازی اش دیگر از او قاتلی ساخته بود زیاد طول نکشید .
      تصور پله های ترقی برایش ترقه ای بیش نبود که به نوعی به نارنجک و بمبی بدل شد که زندگی اش را ترکاند و نابودش کرد .
      اینک پای چوبه ی دار
      اینک ترس وزلزله ای مهیب، در بدن یک دنیاطلب حریص، و زانوانی که دیگر یارای ایستادن نداشت ، به زانو درآمد .
      آرزوی قناعت وآرامش درکنارهمسرش را کرد.
      درحالیکه آرزومیکرد ، اینها همه کابوسی وحشتناک  باشد . ولی چرا ازخوابِ وحشتناکش برنمی خاست؟ چون این خواب نبود . چوبه ی دار، واقعی بود .
      طناب دار، همه آرزوهایش را ناامید کرد.
      چند بار، نام شوهرخوبش را تکرارکرد .
      یاد پدرومادر وبرادران و خواهرانش افتاد که چون ازاو قطع امید کرده بودند هیچ گاه به دنبالش نگشتند . او دراین لحظاتِ سخت ، یاریِ خدا را هم نداشت .    
      به قول سعدی بزرگوار : آن شنیدستی که در اقصای غور، بار سالاری بیفتاد از ستور، گفت: چشم تنگ دنیادوست را ، یا قناعت پر کند یا خاک گور
       
      بهمن بیدقی 99/9/16

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۱۰۹۷۷ در تاریخ ۸ روز پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      مجتبی شهنی
      ۸ روز پیش
      درود خندانک
      مجتبی شهنی
      ۸ روز پیش
      خندانک خندانک خندانک خندانک
      خندانک خندانک خندانک
      خندانک خندانک
      خندانک
      بهمن بیدقی
      بهمن بیدقی
      ۸ روز پیش
      باسلام وعرض ارادت بزرگوار
      سپاسگزارم
      ارسال پاسخ
      قربانعلی فتحی  (تختی)
      ۸ روز پیش
      درود برشما جناب بیدقی
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      بهمن بیدقی
      بهمن بیدقی
      ۸ روز پیش
      باسلام وعرض ارادت بزرگوار
      سپاسگزارم
      ارسال پاسخ
      بهرام معینی (داریان)
      ۵ روز پیش
      درود فراوان جناب بیدقی ادیب ارجمند وبزرگوار
      بسیار زیبا و اموزنده
      کامیاب وتندرست
      در پناه خدا
      ایام بکام
      🌷🌷🌷🌷
      بهمن بیدقی
      بهمن بیدقی
      ۵ روز پیش
      باسلام وعرض ارادت استاد بزرگوار
      سپاسگزارم از لطف شما
      شادباشید
      درپناه حق
      ارسال پاسخ
      شهین عمرانی
      ۴ روز پیش
      درود


      استاد بیدقی بزرگوار

      داستان آموزنده و غمگینی بود

      سلامت باشید و سر بلند خندانک
      بهمن بیدقی
      بهمن بیدقی
      ۴ روز پیش
      باسلام وعرض ادب بزرگوار
      سپاسگزارم ازحضورارزشمندتان ولطف بی پایانتان
      شادباشید و سلامت
      ارسال پاسخ
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقدو تحلیل شعر شاعران سایت

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

      حمایت از شعرناب

      شعرناب

      با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0