سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

جمعه 9 آبان 1399
    14 ربيع الأول 1442
      Friday 30 Oct 2020
        شخصیت یک ملت را، ادبای آن ملت می سازند.پروفسور حسابی

        جمعه ۹ آبان

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        سرباز کیست؟
        ارسال شده توسط

        حسین راستگو

        در تاریخ : شنبه ۲۹ شهريور ۱۳۹۹ ۱۷:۲۰
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۸۴ | نظرات : ۵

        هر ملتی تاریخ خود را پر از حماسه می بیند، زیرا هر ملتی پیوندی عمیق بین سربازان خود و خودش حس می کند. چون سربازان از دوست داشتنی ترین افراد یک مملکت هستند که در زمان جنگ برای دفاع از وطن می روند. اما این مفاهیم، سرباز، دفاع، وطن، حماسه، ملت؛ این مفاهیم خودشان مفاهیمی بسیار خطرناک و قابل استفاده هستند. سند این حرف من هم این است که سربازان جنگ در هر جای دنیا در وطنشان قهرمان هستند و خاطراتی دلسوز در موردشان وجود دارد. ایرانی ها، انگلیسی ها، آمریکایی ها، آفریقایی ها و هر ملتی که نام ببرید.
        چیزی که لازم است در نظر داشته باشیم این است که تا درک فردی در مورد این که چرا کاری را انجام می دهم به دست نیامده باشد، آن کار به فرمان دیگری انجام می شود و این یعنی فردی که کار را انجام می دهد به لحاظ اخلاقی وظیفه ی خود را رها کرده است و در حال کاری غیر اخلاقی می باشد. فرق نمی کند یک نفر در سازمان پلیس یا هلال احمر این طور باشد یا در بقالی یا در جنگ. سرباز، بر اساس تعریف، این طور است. یعنی برای انجام هر فرمانی خود را آماده کرده است. ولی به واقع چه چیزی باعث می شود یک سرباز چنین اعتماد خطرناکی را انجام دهد؟ آیا واقعن کسانی که چنین اعتمادهایی را می کنند درک بالایی دارند یا بیشتر علاقه مند هستند که کار درست را، که دیگران به آنها بگویند چیست و ضمانت کنند درست است، انجام دهند؟ نتیجه ی این وضع دنیایی است که در آن زندگی می کنیم. هر گوشه یک ارتش شکل گرفته که فکر می کند فکرهایش را کرده و درک  درست و واقعی دارد ولی وقتی با افراد آن ارتش صحبت می کنید خالی بودن فکرهایشان متعجبتان خواهد نمود.
        در عمل سرباز جماعت کسانی هستند که نوعی آزادی همراه خود دارند. آنها برای کشته شدن در یک راه خود را آماده کرده اند و برای کشتن در همان راه هم آماده اند. ولی چرا؟ چه چیزی توهّم این همه دانش به این افراد داده است؟ چرا کسانی که دانش بسیار دارند اینقدر محتاط هستند ولی این افراد احساس می کنند همه چیز را می فهمند؟ واقعن چرا؟ اینها چطور آنقدر قاطعانه به خود اجازه ی کشتن دیگران را می دهند؟ 
        سرباز، شاید بدترین واژه ی تاریخ باشد. واژه ای برآمده از دشمنی. واژه ای که فرض آن سه چیز است: اول این که دشمنی وجود دارد. دوم این که با این دشمن نمی توان صحبت و سازش کرد و سوم این که بدون شک ما درستیم و آن دشمن غلط. جنگ فرزند سرباز است و نه سرباز فرزند جنگ. نگاه ملی و حماسی و وطنی، سرباز می سازد، سرباز قدرت می سازد، قدرت مورد استفاده سیاستمداران قرار می گیرد و جنگ فرزند آن است.
        خیلی ها تلاش دارند بگویند فرهنگ ایران اینطور است و فرهنگ جهان فلان طور. در مورد جزئیات این موضوع درست است که تفاوت هایی وجود دارد و عقب ماندگی هایی در فرهنگ امروز مردم ایران. ولی در کل، تمام دنیا امروز از یک قانون حمایت می کند: کسانی که سیاستمدارند آب به چرخ سربازان می ریزیند و از قدرت سربازان برای بازی خودشان استفاده می کنند. استثنایی برای این قاعده وجود ندارد. تکرار میکنم : دلایلی که سیاستمداران ارائه میکنند شاید برای سربازان قابل درک نیست بلکه بدون درک پذیرفته می شود. در این مورد به دلیل ایجاد نشدن حساسیت مثال نمی زنم و توضیحی هم ارائه نمی کنم

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۱۰۳۶۸ در تاریخ شنبه ۲۹ شهريور ۱۳۹۹ ۱۷:۲۰ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        سینا خواجه زاده
        حدود ۱ ماه پیش
        درود بر شما
        حقیر چندان موافق نیستم...
        سرباز یعنی تجمع قدرت، و وارد کردن ضربه. اینکه قدرت دست چه کسانی می افتد و ضربه ها به کجا وارد می شود تقصیر واژه ی سرباز نیست.
        شاید نیاز باشد "سرباز" بازتعریف شود. خوب این امری طبیعی ست، با گذر زمان، جوامع بشری نواقصِ تعریف هایشان را بطور تجربی در می یابند و آن را اصلاح می کنند. و درنتیجه "تکامل" شکل می گیرد.
        و هر تعریفی تاریخ مصرفی دارد. اما اصلاحِ تعاریف باید در راستای تعالی آنها باشد و نه نابودی شان.
        مثلاً درباره ی همین واژه ی سرباز! شاید نیاز باشد که به فردی که سرباز می شود، همه ی آموزش ها و اختیارات لازم برای تشخیص ظلم و پیروی نکردن از ظالم داده شود...
        خندانک خندانک خندانک
        حسین راستگو
        حسین راستگو
        حدود ۱ ماه پیش
        سلام و عرض ادب
        ممنونم که نظرتان را می فرمایید
        فرمودید "همه آموزش ها و اختیارات لازم" اما مگر کسی جلوی سرباز را گرفته تا مطالعه کند، تفکر کند و ...؟ مشکل سرباز انسان دست دوم بودن است. کسی که نمی خواهد مطالعه و تفکر کند بلکه می خواهد اطاعت امر کند. در مورد تعریف هم این طور نیست که ما هر واژه ای را به هر صورتی دلمان خواست تعبیر کنیم. مثلن نمی توانیم بگوییم که از امروز ما واژه ی سیب را به معنی هندوانه استفاده می کنیم چون این دیگر بازی با واژه ها خواهد بود. سیب سیب است و هندوانه هندوانه. سربازی که بخواهد چون و چرا بپرسد دیگر سرباز نیست.
        موضوع بعدی این که شما می فرمایید با من موافق نیستید ولی در همان سطر اول نظر شما تایید گفته هایم را نوشته اید:
        "سرباز یعنی تجمع قدرت، و وارد کردن ضربه. اینکه قدرت دست چه کسانی می افتد و ضربه ها به کجا وارد می شود تقصیر واژه ی سرباز نیست." خوب من هم همین را گفتم. گفتم جنگ از سیاستمدار شروع نشده بلکه از سرباز شروع شده. سرباز قدرت ایجاد کرده، سیاستمدار هم از قدرت استفاده کرده است. ولی این که چطور معلول این سیر علت و معلولی به علت آن مربوط نیست کمی غیر قابل درک به نظر می رسد.

        ممنونم که نظرتان را لطف کردید و خوشحال شدم که حرف دلتان را می فرمایید.
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        محمد حسین نیک طبع
        حدود ۱ ماه پیش
        سلام و درود بر شما
        حرف شما از یک دیدگاه کاملا درست است و آن هم اینکه شخصی "اختیار" داشته باشد و آن "اختیار" را رها کند و به گفته های سیاستمداران به "اختیار" اعتماد کند و به "اختیار" سرباز شود. اما در کشورهای جهان سوم و ضد دموکرات (جور دیگری نمی شود این کلمه را گفت) سرباز به زور و به اجبار تفنگ و تهدید جان و چیزهایی مهم تر از جان، سرباز می شود. شاید بگوید توده ای از سربازها که مطالعه کرده اند و درک و قدرت تفکر بالایی داشته باشند می توانند جلوی آن هایی که این اختیار را رها کرده اند بایستند و ... اما ترسوها چه؟ آیا ترسوها گناه کارند؟ آیا جانشان پست تر است؟ آیا لزوما بی شرف هستند؟ اصلا بی شرف ها چه؟ بی شرف ها سزاوار مردنند؟ اگر جایی برای فرار نباشد چه؟ یا اصلا کاری با خانواده اش بکنند که سرباز حاظر شود سرباز شود چه؟ کاری ندارم که این کار ها فقط توسط سربازها انجام می شود، که بقیۀ سربازها را به سربازی ببرند، آن هم در زمان جنگ.
        وطن چیست؟ شعری زیبا هست که می گوید: ای کاش آدمی می شد وطنش را با خود ببرد هرکجا که خواست.
        وطن مقدس است، اما تا وقتی به دست سیاستمدارها نیفتد. همچنین تا وقتی که پای کشور گشایی و جان و ناموس انسان ها دیگر در میان نباشد.
        در کشورهای توسعه یافته، سرباز انتخاب می کند که سرباز باشد، سرش را می تراشد، در خشم شب سریع آماده می شود، چربی هایش را می سوزاند و در اوج آمادگی به کال آف دیوتی فکر می کند و سعی می کند پوست کلفتانه به مرگ همرزمش اعتنایی نکند تا آنجا که رفیقش جلوی چشمش به هزار تکه تبدل شود، آن وقت سرخورده و بیمار روحی بدون دست یا پا، به خانه بر می گردد و تازه هالیوود به اینجایش هم فکر کرده و آن ها را قهرمانانی زیرپوستی معرفی می کند که آخرین حرکت قهرمانانه را با فدا کردن جانشان انجام می دهد. اما با آن همه آن ها به سربازانشان تلقیین کرده اند که سربازی یعنی در اوج آگاهی قریضی و تفکر و نتیجه گیری شخصی خودشان انتخاب کرده اند سرباز باشند.
        حد اقل خودشان در این مسیر گول خورده اند که ایدۀ خودشان بوده که اختیار را برای هدفی بالاتر (حالا هر مزخرفی!!!) کنار بگذارند.
        در آن کشورهای دیگر چه؟ سرباز شاید مظلوم ترین انسان باشد. اگر به اجبار سرباز شده باشد. من فیلم ها را دوست دارم. در یک فیلم به اسم غلاف تماما فلزی، یک سرباز که دیگر نمی کشید، تفنگ بر م دارد، ما فوقش می آیید دستور می دهد آن را کنار بگذارد، صورت گُهِ مافوقش را با گلوله ای پخش می کند و با لبخندی معصومانه و مستاصل به خودش شلیک می کند. او حتما ترسو بوده. اما اگر آن صحنه را دیده باشی می فهمی چه می گویم.
        سربازی که اگر به سربازی نرود مثل یک روال اداری ساده، جانش را می گیرند چاره اش چیست؟ وقت هیچ راه فراری هم ندارد. شاید شما هم اگر جای او باشی و ببینی که همرزمت را که می خواست فرار کند در یک دادگاه صحرایی بین خوردن چای مافوقش اعدام می کنند و بعد مافوقش به خوردن بقیۀ چایش می پردازد، به دستور او تا سرحد مرگ هم اطاعت کنی.
        سربازی که چاره ندارد، مقدس است، اما نه برای مافوقش و برای فرمانده اش، بلکه برای خانواده اش.
        البته این را هم فراموش نکن که کسی که سرباز بخواهد کسانی را جوری آموزش داده که به ظاهر بشدت ساده و مومن بیایند بین مردم و خود را مشتاق شهادت معرفی کنند و همان ها یکیشان هم نخواهد مرد و از دماغش هم خون نخواهد آمد. و تازه در مصاحبه ای در تلوزیون می آید و گره کنین می گوید شورشیان جهیزیه دخترم را بردند و متاسفانه این پسمانده ها بشرت کارشان را هم خوب بلندند. خوب خوب خوب. سخنرانی هایی که برای باز شدن درب اماکن مقدسی بود را و انگار از دل مردم شکل گرفته بود را یک نگاهی بیندازید. آن سخنران ها آموزش دیده اند و خودشان بدون هیچ زحمتی به آنچه از فراوانی مال دنیاست می رسدو به محض اینکه نیازی نباشد، سریع مثل یک آدم با فرهنگ و با شعور می شوند و ریششان را می تراشند و تا زنده هستند به ریش ما می خندند.
        پس فکر می کنم سرباز ها دو دسته هستند ، یکی همان که شما گفتد و یکی اینی که من گفتم. مال شما گناهکار و مال من لاجرم و مجبور بوده است.
        سرباز بیچاره ای که به اجبار گلوله رفته است و باقی مانده هایش را در تابوت می ریزند و دفن می کنند بسیار مظلوم است.
        ولی در کل ماهیت سرباز اینی هست که شما گفتید منتها بدون شرط آنچه که من گفتم.
        گفتنی ها در این زمنه بسیار هست، اما تا همینجا برویم که سرباز گوشتیست که قربانی سیاست می شود. به اختیار یا به اجبار
        خندانک خندانک خندانک خندانک
        محمد حسین نیک طبع
        محمد حسین نیک طبع
        حدود ۱ ماه پیش
        درود بر شما
        راستش وطن را من هم نمی فهمم. راستش یا نژادپرستیست و یا سیاست. اما آنجا که می گوید اگر علم در ثریا باشد مردمانی از پارس به آن دست خواهند یافت، فکر می کنم که یک دلیل برای امیدواری پیدا کرده ام.
        حتی اگر تلقین و فریبِ خودم هم باشد، شاید باعث شود به آینده امیدوار شوم.
        نمی دانم ولی نفرین به آن سربازهای بی مغز که در دستۀ عرایض شما قرار گرفته اند و نفرین بر فریب کاران.
        سپاس خندانک خندانک خندانک
        حسین راستگو
        حسین راستگو
        حدود ۱ ماه پیش
        سلام وعرض ادب
        ممنونم که توجه فرمودید. دو موضوع را مطرح فرمودید:
        یکی سربازی زورکی : بله کسی که به زور به سربازی می رود خودش سربازی را به عنوان چیز مقدسی نمی داند. روی کل حرف من فقط با کسی است سرباز بودن را مقدس می داند.

        دوم تقدس وطن : این یکی از چیزهایی است که کاملن بی پایه و اساس است. هر کسی یک گوشه ی دنیا را خط کشیده و برای خودش یک قانون درست کرده است، ولی چرا؟ دلیل اصلی وجود داشتن وطن های مختلف را می توان در همان خواست های غریزی و گله ای انسان ها جستجو کرد. انسانیت برای انسان آگاه مرزی نمی گذارد. چه مرز نژاد، چه مرز خاکی. وطن یکی دیگر از ساخته های سربازهاست. ساخته ای که سیاستمداران از آن سود بسیار سرشاری نصیبشان می شود.

        ممنونم که می خوانید و می نویسید ، خوشحالم می کنید.
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقد و تحلیل شعر شاعران

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0