سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

پنجشنبه 7 اسفند 1399
    14 رجب 1442
      Thursday 25 Feb 2021

        پر نشاط ترین اشعار

        ذهن شما مانند کارخانه است. افکار شما مدیر تولید آن و نظرات دیگران مواد خام این کارخانه می باشد. پرمودا باترا

        پنجشنبه ۷ اسفند

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        اسم اینجورآدمها چیست؟
        ارسال شده توسط

        بهمن بیدقی

        در تاریخ : پنجشنبه ۱۲ تير ۱۳۹۹ ۱۵:۵۶
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۲۴ | نظرات : ۴

        اسم اینجورآدمها چیست؟
         
        مورد اول :
        درجمعی  مشغول به  صحبت کردن  ازعادتهای نادرست بودیم . من گفتم : خدا را شُکرمن هیچگاه اهل مسکرات واعتیاد نبوده ام حتی سیگار نمیکشم ولی برای اینکه دروغ نگفته باشم ، درتمام عمرم سرِجمع یک سیگار را احتمالاً کشیده ام آنهم هنگام دندان درد . دودش را در دهانم جمع کرده ام تا دندانم بی حس شود و پس ازچند لحظه ای به هوا فوت اش کرده ام .
        یک نفر گفت : خوب است تو یک سیگار کشیده ای ، من همان یک نخ سیگار را هم تاکنون نکشیده ام .
        آچمزشدم که چه بگویم . او برای چه این حرف را زد؟ میخواست خودش را مطرح کند ، بالا ببرد یا من را با خاک یکسان کند یا ... ؟ واقعا نمی‌دانم .
        اسم اینجور آدمها را نمیدانم چیست . اگرمی دانید خواهشاً به من هم بگوئید
        مورد دوم :
        با هیجان ازهنرمندی تعریف میکردم . از هنرش که به دلم نشسته بود . و همه اینها را درقالب لبخندی ، به شورادا میکردم . درهرحال به تعداد آدمها ، نظر وجود دارد و طبیعتاً ، متفاوت . ولی آنچه که هست ازنظرخودِ شخص، محترمست . یک نفرگفت : او را میگویی؟ مزخرفه . مسخره خودشو توی هنرمندان جازده نکبت .
        شما اگرجای من بودید و اینگونه کِنِف میشدید ، چه حالی به شما دست میداد ؟
        اصلاً اینگونه ، هنرمندی را ارزیابی کردن معنایش چیست ؟ درهرحال هرکس آثار خوب دارد ، متوسط دارد ، بد هم میتواند داشته باشد ، ولی  مخصوصاً کسی را که هم صحبتتان  به او تعلق خاطری دارد را با خاک یکسان کردن نمیدانم ناشی از چیست !
        برای همین معنی آچمزشدن را بیشتر حس کردم .
        مورد سوم :
        یک نقاشی کشیدم و از دیدنش حس خوبی داشتم . خودم که کِیف کردم . دنبال محل نصبِ تابلوام میگشتم یک بنده خدایی گفت : دیواردستشویی چطوره ؟ جای خوبی پیدا کردم نه ؟ نمی دانستم به زمین فرو روم یا برای گم و گور خود به آسمان پر بزنم .
        آچمزتر شدم .
        مورد چهارم :
        در بحبوحه ی درس خواندنهای سال تحصیلی بود . من هم غرقِ درس خواندن ومطالعه . یک نفر خیلی راحت ناباورانه به من خطاب کرد : خِنگی؟ نمی فهمی؟ که اینهمه وقت، صرفِ درس خواندن می کنی؟ جوابی ندادم . یعنی جوابی نداشتم که بدهم . فقط ازدرون بدجورشکستم و بدجورآن حال بی گناهم بد شد. مورد پنجم :
        سن زیادی نداشتم . یک شیء را که به نظرم قشنگ بود را با شوق وذوق به عزیزی خواستم نشان بدهم . درطول زمانی که صبر کردم تا که به محل شیء برسد ، عکس العملش را مرور میکردم ، که وقتی آمد اوهم مثل من در شگفت خواهد شد ؟ و خوشش خواهد آمد ؟ وقتی آمد و دید ، باخنده ی احمقانه ای گفت : چه زشته . فقط یادم است که مغزم یخ کرد .
        مورد ششم :
        در اتومبیل ام در افکار خودم غرق  بودم . خیابان شلوغ بود . وقتی  اتومبیل جلویی  جلوتر رفت من هم ناخودآگاه جلوتر رفتم . خیلی ذهنم مغشوش بود . برای همین متوجه راه عمود برمسیرِخودم نشدم .
        با عربده ای فحشی را شنیدم که هنوزهم پس از سالها توانِ بخشیدن و گذشت کردن از آنرا ندارم  . اینقدر شنیع بود که نگو. درخطا بودنِ حرکت من ، صحبتی نیست ، ولی ندانسته و بی اختیارانجام شد و دراین حدود 10ثانیه ، وقت او گرفته شد .
        واما آن فحش ، هیچوقت نمی توانم ببخشمش . جالبست که روزی بطور تصادفی همان ماشین را دیدم که کوچه ای را مسدود کرده بود که برود سیگار بخرد و در جواب اعتراض صفی از ماشینها فقط با همان عربده ای که انگار عادتش بود به تک تک رانندگان مُحِق ، فحشهای رکیک میداد .
        مورد هفتم :
        هرحرفی میزدم، مثل بومرنگ ولی برعکس گفته هایم ، به خودم برمیگشت . می دیدم که چگونه طرف، افکار دوست یا دوستانش را بعنوان عالمانی بی نقص ، بالا می آورد و من را به زیر سوال می‌بَرَد . دوستانی که مأخذشان نامشخص بود معلوم نبود که به چه چیزِ آنها مجذوب ومسخ شان شده . همه آنچه را که با نظر آنها مخالف بود را بدون لحظه ای درنگ ، رد میکرد وهمه را بجز آنها احمق فرض میکرد .  خودش هم که ازخود نظرمستقلی نداشت و فقط تبلیغ گرِ افکارِآنها بود .
        بد است آدمی که هیچ نظری ازخودش ندارد وهمه نظرهایش ، التقاطیست ازنظردیگران .
        آنهم چه دیگرانی .
        مورد هشتم :
        از هر دردی و بیماریی، پیش هرکسی صحبت کردم ، معجون شفابخشش را میدانست . فقط تعجبم اینست که چرا همه شان اینقدرمریض بودند . آنکه خود را متخصص پوست میدانست پوستی به هم ریخته داشت وآنکه صحبت از روان میکرد ، بعید میدانم که روانی نبود . و الی آخر...انگاربجز من همه دکتر بودند .
        مورد نهم :
        وقتی داشتم دلنوشته یا شعری را برای کسی که خودش خواسته بود  موردی را برایش بخوانم ، میخواندم دراوج عاشقانه هایم که مجنون وار با لیلیِ رؤیایی ام دست به گریبان بودم ، صدای شنونده ازحالم بیرونم آورد که : راستی ، فلانی پولی را که از تو قرض گرفته بود را برگرداند ؟
        برای لحظه ای به خود آمدم . آیا من داشتم گِل لگد میکردم ؟
        چشمانم را بستم و به نشان تأسف (البته برای خودم) تکانی به سرم دادم و آهی کشیدم .
        بارها با کف دست به صورتم زده ام که اگر خوابم ، خوابم بپرد .
        بارها قیافه ها در نظرم مسخ شده اند .
        ولی پس از مرورهمه آنچه را که مرا آچمزکردند . سکوت بهترین تجربه ام بود .
         
        هزاران مورد دیگر را خودتان میتوانید ادامه دهید .
        راستی اسم اینجورآدم ها چیست ؟ من نمی دانم ، ولی خیلی دوست دارم بدانم .
         
        بهمن بیدقی 99/2/24

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۱۰۱۲۱ در تاریخ پنجشنبه ۱۲ تير ۱۳۹۹ ۱۵:۵۶ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدو تحلیل شعر شاعران سایت

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0