سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

يکشنبه 6 مهر 1399
    10 صفر 1442
      Sunday 27 Sep 2020
      • روز جهاني جهانگردي
      دو خصلت است که بالاتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. امام حسن عسكري(ع)

      يکشنبه ۶ مهر

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      مهرمهوش۲
      ارسال شده توسط

      طوبی آهنگران

      در تاریخ : يکشنبه ۳ فروردين ۱۳۹۹ ۰۵:۵۷
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۲۹ | نظرات : ۰

      در آن موقع که بود خسته به امید نگاهی 
      که فردایی بباشد یا یک روزی 
      به پایان می رسید آن روز به عصری 
      که چشمانش گوشود دید زیبا دشتی 
      از آن ویرانه کم کم بیرون کشید تن 
      ببدید جوی آب کنار نارون درختی 
      خود را به جوی آب رساند به سایه آرام 
      چو آرام شد زان معجون سردی 
      دو پا در آب کرده او ز گرمی 
      که دردش دؤ شد همراه با ناله 
      گفت زاین بتر ناید به سر هیچ مسلمانی  
      در آن حال شکایت بود و چاره 
      که صدای زنگوله می آمد به دوری 
      نشان از گله ای گوسفند داشت و به آبی 
      به گونش گل بر انداخت و بال به شادی 
      بیامد گله ای به آب شد نزدیک و نزدیکتر 
      برای خوردن آب هر یک شتابی 
      همین که آمدند جمع شد ز انها گله ها پر 
      که چوپان به آخر تر سر رسیدی 
      ز حال من نشد آگاه آن مرد 
      بکرد آتشی وقت نهاری 
      سگش از دور گله می چرخید و می کرد پارس 
      چوپان به دور خود نگا می کرد و می خورد نانی 
      که چیزی او نمی دید می کرد سگ آرام 
      چوپان هی به گله کرد راه کوهی 
      ولی سگ می چرخید پارس می کرد  نگاهی 
      برخلافی گوسفندان به روی او می رفتند دو پایی 
      در این حال چوپان گوسفندان حرکت داد به راهی 
      باز چوپان دید که سگ ایستاده و دارد باز دارد نگاهی 
      آمد تا ببیند سگ چه می بیند که استاده نشانی 
      که چشمانش به من افتاد که روی دارم به گوری 
      گفتچوپان چرا خود پنهان کردی این زبان بسته سگ را آزار دادی 
      چون چوپان مرا دید آن حیوا گوشه ای نشست و نگاه می کرد 
      چوپان گفت کجا بوده ای چرا سوخته ای 
      دید حال خوبی ندارم صورتم هم زیر خاک است گفت چه بیچاره ای 
      گفت از کجا آمده ای چرا به خرابه خوابیده ای 
      با رفیقان به جدال پر داخته ای 
      اگر می مردی به جا فکر می کردی کسی می دید نشا تو را 
      گفت چوپان مرد عاقل هر جا دید راه ی راهه است بر می گردد 
      صدای چوپان و صحبت هایش مثل شمشیر بر قلبم می نشست 
      با دستهایش مرا لمس می کرد مرد مهربانی بود 
      با قمقمه اش آب ریخت دست و صورت مرا شست 
      مرا سوار بر الاغش کرد تا کلبه خودش برد 
      گفتم من از آتشی که در این کاروان سرای متروکه بود سوختم 
      چوپان گفت به خیر چو ن این مسیر گاهی راه زنان و گاهی 
      هم شکار چیان رفتو آمد می کنند 
      گاهی هم گوسفندی از گله های مردم می برند و در این مکان می خورند
      فشار  سوزش زخم هایم زیاد بود داشتم از در از پا می افتادم 
      مرد چوپان خیلی مهربان بود اول آب گرم به من خوراند و بعدبرگ بید در آب ریخت و جوشاند با آن آب پاهایم را شست شو داد و بعد گل گیاه دیگری در شیر ریخت و مرحم درست کرد و روی زمم گذاشت چند بار شیر به من خوراند
      و باهم خوابیدیم چون صبح شد باز زخمهایم شست شو کرد 
      و گفت من باید به صحرا بروم غذا برای شما گذاشت 
      و به صحرا رفت آن روز تا عصر خوابیدم 
      عصر که چوپان آمد اول به سراغ من آمد و به زخم های من رسیدگی کرد 
      گفت خوب هستی و من خوشحال شدم گفتم بله بهتر شدم 
      گفت شما که رازن نیستی گفتم خیر می چه به را زنی گفت پس اینجا چه می کردی گفت آن آب را در قلم رو  گله من نبود من چندی پیش گوسفندی گم کدم به دنبالش می گشتم 
      چون ظهر گذشته بود و گله هم تشنه بود به آنجا آمدم 
      حال شما را به جای گوسفند گم شده پیدا کردم 
      گفتم آن روز روز بدی بود چوپان گفت روز های خداوند همه نیکو است اگر کسی خرابش نکند 
      گفتم من باید بروم چوپان گفت شما صبر کنید تا بهتر شوید 
      و با هم بهتر آشنا شویم بعد بروید شما اسمتان را به ما من نگفتی گفتم صوفیان چوپان گفت پس درویشی گفتم نه گفت پس چرا صوفیان گفتم نمی دانم پدرم انتخواب کرده است 
      چوپان گفت بمان شما اگر مشکل نداشتی اینطو ر آواره نبودی بمان و استراحت کرد 
      من که روز همه خواب بودم شب مهتابی هم بود فصل هم آخر بهار گفتم می خواهم بیرو کلبه بروم و کمی با خودم خلوت کنم 
      در اعماق دلم عشقی ز نو زند بود 
      برای عشق خود هم قاضی بودم و هم متهم بودم 
      انگار که در رگهای عشقم خون نو جوشیده بود 
      روزنی از پرده امر حقیقت بر کناررفته بود 
      ارزش انسانیم در وجود گوهری تابنده بود 
      یا که عشقم خوشه صبر دست چین کرد بود 
      عشق نو پای دورونم هنوز گل را غنچه بود 
      سینه پر دردم از آن بی وفا گل خسته بود 
      عشق آن مه لقا برایم. دیگر پیش پا افتاده بود 
      بیرون کلبه چوپان نشست و به ماه نگاه می کرد 
      ستاره گان قشنگ و ابرها سفید که در حال حرکت بود 
      این زیبایی در گو شش زمزم می کرد 
      این باده که نوشیدی به این دهر تو امشب 
      که زیر نور چهارده جمالی نو بوسیدی امشب 
      صفای دل گرفتی از یار به مهتاب 
      نگار  تازه به مستی گل باغ داری امشب 
      شبی با دوست نشستن تفکر از دل تاریکی امشب 
      شبی خوشبخت با ماه جهان بالیدندگی باد  
      که خوابی از از مهر نگاهی دل داری امشب 
      ببر بستر به زیر برج داور که خواب ناز داری امشب 
      ببین فروزندتر از ماه جها مه روی دلور 
      به دهر می گردد دارد چومهتاب بسیار امشب 
      نبو د آراسته تر از خود ماه بی نقاب تر 
      شمارش کی توان کرد مخلوق در حالسجودی امشب 
      به سر چشمه نور که ماه در پرده دار د امشب 
      به زیر سایه دارد هفت رنگ برج سماوات 
      قمر گوشه گرفت ار پر توه ماه جمالش 
      صنم آراست بود خیل ستاره کاروانش 
      جمعی شاه و جمعی مرید پیش خوانش 
      به امید دوا مرحم خواهی امشب 
      ادامه دارد مهر مهوش دو

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۹۸۰۳ در تاریخ يکشنبه ۳ فروردين ۱۳۹۹ ۰۵:۵۷ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقد و تحلیل شعر شاعران

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0