سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

اعضای آنلاین

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

حمایت از شعرناب

شعرناب

با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

کانال تلگرام شعرناب

تقویم روز

يکشنبه 2 ارديبهشت 1403
  • تأسيس سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، 1358 هـ ش
  • سالروز اعلام انقلاب فرهنگي، 1359 هـ ش
  • روز زمين پاك
13 شوال 1445
    Sunday 21 Apr 2024
      به سکوی پرتاب شهرت و افتخار ،نجابت و اقتدار ... سایت ادبی شعرناب خوش آمدید مقدمتان گلباران🌹🌹

      يکشنبه ۲ ارديبهشت

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      دست خدا
      ارسال شده توسط

      محمد شمس باروق

      در تاریخ : پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۸ ۲۰:۱۶
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۴۹۹ | نظرات : ۰

       
      سالها مامور مواد مخدر  یکی از شهرها بودم من تازه کار و جوان بودم شبی بارانی فرمانده مارو دور هم جمع کرد
      وگفت که مقدار زیادی مواد مخدر در یک خانه روستایی نگهداری شده وبه همراه مامور نماینده دادگستری باید به محل روستا برویم ومواد مخدر را کشف کرده ومتهمین را دستگیر کنیم شدت باران بیشتر وبیشتر می شد وزمین خیس وخیس ترخانه روستایی فاقد دیوار بود و در وسط مزرعه بزرگ خانه ویلایی واقع شده بود وارد مزرعه شدیم و خانه را گشتیم چیزی نیافتیم، صاحبخانه و اطرافیان چون مواد را کشف نکردیم از فرصت استفاده کرده وبه ما هجوم آوردند مرد وزن   با چند ارازل واوباش محلی با آجروسنگ به ما حمله کردند
      من در وسط مزرعه در آن تاریکی ودر لابه لای گل ولایی لحظه ای دست به کمر خودم زدم تا مطمئن شوم که کلت کمری من سر جایش است یک لحظه دیدم اسلحه ا م نیست ودر  تاریکی به زمین افتاده است عرق سرد بدنم را گرفت خدا یا در این تاریکی شب ومیان گل ولای وباران چه بر سر من آمده است
      چگونه بدون اسلحه بر گردم وبه فرمانده چه بگویم
      فردا اسلحه کمری را  این ارازل واو باش پیدا می کنند
      وچه سواستفاده ها که نکنند همکاران چه فکری برای من می کنندوچه مسخره ها که نکنندبرای یک پلیس از همه چیز مهم تر سلاح دور کمرش هستدر آن لحظه با تمام وجود از خدا خواستم که مرا در آن لحظه بکشد وزندگی را برایم تمام کندنشستم وخواستم دست به زمین بگذارم تا بمیرم دست راستم را به زمین گلی گذاشتم تا زمین باز شود ومرا ببلعد
      بله زمین باز شد و دست خدا اسلحه ام را به دستم گذاشت
      اسلحه در دستم بود باور کردنی نبودخدایی مهربان آن روز ایمانم به خدا تبدیل به یقین شد باران به شدت به زمین می کوبید ومن شکر خدا را می کردم

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۹۵۰۶ در تاریخ پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۸ ۲۰:۱۶ در سایت شعر ناب ثبت گردید
      ۱ شاعر این مطلب را خوانده اند

      محمد شمس باروق

      نقدها و نظرات
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقد و آموزش

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0