سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

يکشنبه 30 تير 1398
    20 ذو القعدة 1440
      Sunday 21 Jul 2019
        هر چه بیشتر به کسی عشق میورزیم ، بیشتر در اسرار هر چیز نفوذ می کنیم . مولانا

        يکشنبه ۳۰ تير

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        باغ بود وُ من بودم وُ شقایق
        ارسال شده توسط

        احمد پناهنده

        در تاریخ : يکشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۷ ۰۱:۵۰
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۱۳ | نظرات : ۰

        باغ بود وُ من بودم وُ شقایق
        تنها بودم
        دوستم باغ بود
        و عشقم شقایق
        بلبلان ِ دلداده به هم، با منقارهایشان
        خانه های فردایشان را می ساختند
        تا زندگی را جانی تازه ببخشند
        زنبورها
        این حشرات ِ همیشه سودمند ِ امروز و فردا
        بر روی گلها می نشستند
        و نسل گیاهان را تداوم می بخشیدند
        مورچه ها
        چه پرتلاش، رفت و آمد می کردند تا آذوقه ی زمستان را در گوشه ای انبار کنند
        سنجاقک ها هم
        حشرات موذی و آفت طبیعت را می بلعیدند تا از زندگی دفاع کنند
        آنسوتر
        جویباری بود که به رودخانه می ریخت
        سنگها، در تلالو آفتاب، در آب زلالش می درخشیدند
        ماهی های بازیگوش
        سینه ها به سنگ می مالیدند و جست و خیز می کردند
        به هر سو که می نگریستی، فقط تلاش بود و زندگی
        و من تنها در دامن دوستم، زیر درختی در کنار جویبار نشسته بودم،
        علفی را زیر دندانم مزه مزه می کردم و نگاهم را در جای جای باغ عبور می دادم
        در میان درختان و بوته ها و ازدحام پرندگان و زنبورها و و و
        شقایقی دیدم سرخ و شاداب که تنها در گوشه ای از میان بوته ها
        قامت بلند کرده است
        و برایم، پرهای عاشقش را تکان می دهد
        گویی می گوید بیا پیش من
        چون تنها بود
        بسویش رفتم
        او را بوییدم
        دستی به گلرگ هایش زدم
        خوش را در دستانم خم کرد
        و دستم در اغوشش فشرد
        من هم او را به صورت و لبم چساندم
        و او را در آغوشم فشردم
        در گوشم زمزمه کرد که
        تو دیگر تنها نیستی
        چون او هم دیگر تنها نیست
        از عشق سخن گفت
        از زندگی که در لحظه جاری است
        از مهربانی حرف زد و شادی و شادمانی
        که دورنمای جهان، مهربانی است
        از لذت با هم بودن، کلام شد و از شعر و شور و شراب سرود
        و در پایان گفت
        زندگی همین لحظه است که با هم هستیم
        لحظه ی دیگر هم بیاید، باز در همین لحظه یکدیگر را حس می کنیم
        پس در همین لحظه، عمیق یکدیگر را دوست بداریم
        چنین بودم که هم من از تنهایی بیرون آمدم
        هم عشق و هم باغ
        احمد پناهنده ( الف. لبخند لنگرودی )

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۹۱۱۲ در تاریخ يکشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۷ ۰۱:۵۰ در سایت شعر ناب ثبت گردید
        ۳ شاعر این مطلب را خوانده اند

        احمد پناهنده

        ،

        مجتبی شفیعی (شاهرخ)

        ،

        کبری یوسفی

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        آموزش و نقد شعر

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0