سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

پنجشنبه 27 تير 1398
  • اعلام پذيرش قطع‌نامة 598 شوراي امنيت از سوي ايران، 1367 هـ ش
17 ذو القعدة 1440
    Thursday 18 Jul 2019
      هر چه بیشتر به کسی عشق میورزیم ، بیشتر در اسرار هر چیز نفوذ می کنیم . مولانا

      پنجشنبه ۲۷ تير

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      عهد علی بن ابی طالب(مجموعه ی کامل)
      ارسال شده توسط

      محمدعلی رضاپور(مهدی)

      در تاریخ : جمعه ۲۵ آبان ۱۳۹۷ ۰۱:۵۸
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۵۴ | نظرات : ۰

      عهد علّي بن ابي­طالب(قسمتی از رُمان ناتمام تاریخی چهارده معصوم)
      خدايا! خداي مهربان! خداي توبه­پذير! بر اين كوير خشكيده – كه سال­هاست باران اُلفَتي نديده است– ترحّمي فرما و ما را به گناهانِ بَدانِ­مان از رحمتت دور مدار كه ما از گناهان­مان به درگاه اميدپرور بخشايشت پناه آورده­ايم. «رَبَّنا لاتُزِغ قُلوبَنا بَعدَ اِذهَدَيتَنا وَهَب لَنا مِن لَدُنكَ رَحمةً إنَّكَ اَنتَ الوَهّاب».
      خدا را شكر كه دوباره مردم، پس از آشفتگي، به سوي حق بر مي­گردند. چه جمعيّت عظيمي ­است! چه جمعيّت عظيمي! چنين جمعيّتي، ستودني­ است اگر تحمّل عدالت پروري او در آنها باشد و اگر پيمانش را پس از بيعت نشكنند. ترس فردايم از اين است و ترس امروزم از اين كه خداي نخواسته، اين انبوهِ تشنگانِ حمله­ور به سوي آب، رود را به خون بکِشانند و رود از اين همه هجومِ عطش، لگدمال و مُشت­آلوده نشود كه او تنها مسيرِ رسيدنِ اين كويرنشينانِ خشكي زده به درياي بي­كرانِ آسمان رنگ است. انبوهِ تراكم، تراكمِ انبوه، اكنون بر زمين مدينه معنا مي­شود – آن هم بعد از بيست و پنج سال تنهايي، بيست و پنج سال يتيمي، بيست و پنج سال ....
       مردم، گروه گروه مي­آيند براي بيعت، ولي عليّ­بن­ابي­طالب نمي­دانم چرا از آنها كناره مي­گيرد و هر چه اصرار مي­كنند، تمايلي نشان نمي­دهد. مي­دانم كه او مرد دنيا نيست؛ امّا صحبت از ادامه­ي سنّت پيامبر خداست. شايد همان طور كه گمان مي­كنم، طاقتِ عدالت پروري­اش را بزرگان اين امّت ندارند. همان­ها كه هميشه جهت‌دهندگانِ جريانِ خلافت بوده­اند و اين جمعيّتِ به ستوه آمده، نشانه­ي پايانِ طاقتِ مسلمانان از خليفه­­ سازي ­هاي منهاي علي­ است؛ مخصوصاً‌ خليفه­اي كه قاتلانش گروهي پراكنده بوده و آشوبي به پا كرده­اند. خليفه­ي مقتول، عملي داشت و اعمالي كه عكس­العملش را ديديم و امروز، مردم سرخورده­ از سه شكستِ پياپيِ پس از رسول خدا، خسته از خليفه ­سازي­ هاي بي­پشتوانه­ي كتاب و سنّت، جمعيتّي بي­نظير، تشكيل داده­اند و هنوز حرف خليفه­ي دوّم – كه گفت: انتخاب ابوبكر، كاري بي­اساس بود كه اميدوارم خدا، شرّ آن را از ما بر دارد – گوش­هاي دوستداران سنّت پيامبر را مي­آزارد و ديگر بيش از حدّ توان، خسته از «فلته»­هاي عمري گشته­اند و اين سوّمين خليفه هم عملي داشت و اعمالي كه عكس­المعلش را ديديم. ديديم كه بر او به سختي شوريدند و پيكره­ي حكومتش را – كه بر پايه­ي اعتمادِ چشم بسته به خويشانِ اموي­اش فربه شده بود – دريدند و او را پس از چندين روز محاصره، در سختي شديد و شايد حتّي در تشنگي سخت، رها كردند تا پس از سال­ها پُرخوري از سفره­ي وسوسه­اندازِ خلافت، حالا لب بسته و فرو نشسته در حسرت، به ترك اين دنياي بي­وفا بيانديشد؛ به دنياي بي­وفايي كه حتيّ براي خليفه­ي ذوالنّورين اسلام هم تبعيضي قائل نيست و بعيد نيست او را پس از ديدار با عزرائيل ملك‌الموت، بي غسل و كفن و حتی شايد در گورستان يهوديان، تنها بگذارد. گفتم: عزرائيل.  خداوندا! به حقِّ فرزندانِ آن بزرگمردي كه مردم، اين گونه در طلب بيعتش ازدحام كرده­اند، جان او را و جان حسن و حسينش را حفظ بفرما كه مي­ترسم در اين هجومِ هيجانيِ پُرشمار .... زبانم لال! خداوندا! اگر جانم را و هر چه دارم را به جاي آنها  فديه مي­پذيري، فدايشان مي­كنم تا گزندي به جانان­مان نرسد كه ديگر بيش­ از اين، اسلام و مسلمانان، تاب يتيمي ندارند. خوشا به حال ابامحمّد و اباعبدالله كه فرزندان اباالحسن هستند و اي كاش! من نيز چنين پدري داشتم و يا اگر هم نه – كه آن پدر براي آن چنان فرزنداني، بهتر است – اي كاش! من هم پدري داشتم شيفته­ي محبّت اميرالمؤمنين و اي كاش! نبود اين همه احترامي كه بيهوده بر من روا مي­دارند كه پدرم آن چنان مردي ­است. اي كاش! به جايش پدرم گمنامي بود از دوستدارانِ نجيبِ وصّيِ پيامبر؛ از آناني كه به فرمانِ خداوندِ خوبي­ها، به خوبي­ها شتابان­اند و در خوبي­ها مقيم، هر چند در زمين، گمنام باشند و حكومت، مستضعف­شان نموده باشد؛ كه فرموده­ است:
      «وَ نُريدُ اَن نَمُنَّ عَلَي الَّذينَ استُضعِفوا فِي­الاَرضِ وَ نَجعَلَهُم اَئمَّه وَ نَجعَلَهُمُ الوارِثين».
       من اگر به نياكانم – كه اهل ولاي مولا نبودند – حقّ افتخار نداشته باشم، اميدوارم پايه­گذار شجره­اي طيّبه باشم به ولايت او كه من فرزند غديرم و تا چشم، باز كردم و گوش به حقيقت سپردم، نديدم و نشنيدم به غير از صفاي علي، وصّي رسول خدا.
      از غدير، بيست و پنج سال شگفت­انگيز گذشته است و اكنون من جواني هستم بيست و پنج ساله كه دل به بيعت و صبر نهاده­ام و در اين راه، دل سپرده­ام به هر چه بفرمايد كه حق با علی و علي با حّق است؛ و خوب مي­دانم كه «يوم­الرّحبه» تكرار غدير بود. يوم­الرّحبه، همان روزي كه مولايم علي – كه درود خدا بر او باد – از حاضريني كه در غدير بودند و حديث «مَن كُنتُ مولاه فَهذا عليّ مولاه» را شنيده، گواهي مي­گرفت. بميرم براي مظلوميّتت مولا! گواهي مي­گرفتي براي حادثه­اي كه ده­ها هزار گواه دارد؛ ولي بسيارشان خاموش بودند و يكي­شان همين اَنَس بن مالك، آن كه در آن جا بود و ديد و تأكيد پيامبر را شنيد و اكنون به گواهي خواستنِ اين بزرگ مظلومِ عالم، جواب منفي مي­دهد و به ناچار، اميرالمؤمنين، علي، انس­بن ملك را لعنت مي­كند كه حكمِ الهيِ نازل بر زبان نبي را كتمان نموده است تا همين، گواهي باشد بر آنچه او به آن گواهي نداد و ديدند انس­بن مالك را در همين جا، به بلاي برص گرفتار آمده. انس بن مالك! من كه در آن زمان­هاي بي­­وفايي نبودم و چه خوب كه در كنار شما نبودم؛ امّا آيا يادت هست كه پيش از آن هم حقّانيّت عليّ­بن­ابي­طالب را انكار نموده بودي؟
      ماجراي «طيرمشوي» را مي­گويم. داستان مرغ‌برياني كه پيامبر نمي­خواست به تنهايي تناول كند و از خدا درخواست نمود كه بهترين بنده­اش را بفرستد تا همسُفره شوند و سه بار، علي آمد و تو – كه پرده­دارِ خانه­ي پيامبر بودي – اجازه­ي ورودش نمي­دادي تا سرانجام، پيامبر فهميد و راهش داد و بازخواستت نمود. اَنَس! اين همه كينه؟! آن هم بعد از آن همه سال؟! آن هم با بهترين بنده­ي خدا بعد از نبّي مصطفي؟! حقّ تو بدتر از اين دردي بود كه دچارش شدي كه خداوند، كتمان­كنندگانِ امرش را سخت كيفر خواهد داد.
      يوم الرّحبه! چه روز خوشگواري هستي! مرا مي­بري به بيست و پنج سال پيش، وقتي كه تازه، متولّد شده بودم و اكنون هم البته در اين ماجرايي كه براي مولايم، علي، مي­بينم، واقعاً‌ احساس می كنم كه دوباره متولّد شده­ام. آخرين سالِ حضورِ پيامبرِ رحمت در كنار امّت بود. آن حضرت، خودش، از نزديك شدن رحلتش خبر داده بود و مي­خواست در آخرين حجّش اسلام را با تمام شکوه بنمايانَد به چشم تماشاگراني كه بودند و تماشاگراني كه تا پايان تاريخ مي­آيند و اين امر، جُز به امر الهي نبود همچنان كه در غدير به امر الهي، آيه نازل شد: «يا اَيُّهَا الرَّسولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِنَ رَبِّكَ وَ اِن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللهُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاس اِنَّ اللهَ لايَهدي القومَ الكافرين».
      راستي! در آن آخرين سال عمر پيامبر، ديگر چه چيزي براي تبليغ، باقي مانده بود؟!
      نماز و روزه و جهاد و حجّ و همه­ي اوامر كه ابلاغ شده بود و مردم هم به سنّت پيامبرشان خو گرفته­ بودند! آن چيست كه اگر پيامبر امين به مردم نرساند، آن همه خون دل خوردن­هاي حضرتش و تمام صحابه­اي كه با او در راه برپايي دين خدا كوشيدند، بي­مقدار خواهد بود آن چنان كه گويي ابلاغي در دين نبوده است؟! و باز آن چيست كه خداوند براي رساندش، پيامبرش را دلگرمي به حفظ از شرّ مردم مي­دهد؟! كدام مرد؟! كدام ترس؟! كافران كه مسلمان شده­اند و ديگر، ادّعايي ندارند و خطري. ابوسفيان و امثال او كه اِظهار اسلام كرده­اند و اين همه هم در ميانِ مسلمانان، اسلام­شان همهمه كرده است. مشركان ديگر هم كه ديگر، قدرتي ندارند. اسلام، شبه جزيره را فتح كرده است و ده­ها هزار مسلمان با شكوهي كه تاريخ شايد مانندش را به ياد نداشته باشد، با پيامبري كه تمامي رحمت است براي مؤمنان، و چند ماه بيش­تر به پايان وظيفه­ي الهي­اش باقي نمانده، همسَفَر شده­اند تا اجراي ابلاغ الهي كه اگر آن كار به اتمام نرسد، وظيفه­ي تبليغ و ابلاغ به انجام نرسيده است. بله، بدون ابلاغ آيه­ي بلاغ، تبليغ دين خدا به كمال، و نعمتش به تمامي نخواهد رسيد كه خود فرموده است:
      «اَليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ اَتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتي وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسلامَ ديناً».
      و اين چنين در غدير و در امتدادِ بي­پايانِ غدير، خداوند به دين مؤمنان، خشنود مي­شود.
      آخرين سال عمر پيامبر و حجّه الوِداع و زمان برگشت از حجّ است و پيامبر با اصرار، همه­ي كاروانيان را – كه ده­ها هزار نفرند و حتماً‌ پير و بيمار و خسته هم در ميان­شان بسيار است – جمع فرموده، خطبه­اي براي همه مي­خواند و گلِ سخنانِ گلش اين است:
      «مَن كُنتُ مولاهُ فَهذا عَليّ مولاهُ اَللّهُمَّ و الِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ» و اصحاب مي­آيند و به وصّي پيامبر، تبريك مي­گويند و نغمه­اي در گوش تاريخ، طنين مي­افكند: «بَخٍّ بَخٍّ يا عَليُّ اَصحبَحتَ مولايَ وَ مولا كُلِّ مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَه». غدیر گذشت و گذشته ها گذشت و حالا هم دوباره، مردم، اشتياق­شان به مرام علي­ است كه مرامش مرام پيامبر خداست و خدا كند كه .... مردم، سراپا شور، شورِ شيرين آمده­اند تا پس از رسواييِ قتل خليفه­ي سوم، با خليفه­ي دادگر و بي­خلاف بيعت كنند. من هم شادمان­ام؛ بلكه سراپا شادماني­ام؛ امّا بيزارم از بيعتي كه با دل نباشد و همچنان ننگِ رسواييِ قبيله­ اي را در اين انتسابِ ناخواسته، به ناچار بايد تحمّل كنم؛ همان­گونه كه دلخوش­ام به سببِ انتسابم به اميرالمؤمنين و خاندانش. اميدوارِ سربلندي­ام در امانتِ وفا و اميدوارم كه خداوند، فرزنداني عطايم بفرمايد در راه وفاي سردار، استوار.
      - السّلام عليك يا محمّد!
      - السّلام عليك يا عمّار!
      - درخود فرورفته­اي؟! محمّد! مبهوت از اين همه اشتياق­اي؟ هان؟ حق داري. بعد از آن همه مظلوميّت مولا، حالا ديدنِ چنين بيعتي، همه­ي پيروان سنّت نبوي را خشنود مي­كند. «خشنود» كه چه بگويم؟ اشك شوق بر چشم­ها جاري مي­نمايد. با اين حال، عظمتِ امروز از عظمتِ روز غدير، بيش­تر نيست. تو كه نديده­اي جوان! اي واي از غفلت! اي واي! خداوند، همه­ي ما را از لغزش­ها باز دارد! محمّد! نگفتي به چه چيزي مي­انديشيدي. اگر گفتنش رواست، بگو برادر!
      - يا عمّار! صحابيِ بزرگوار! من از اين همه محبوبيّت مولا به وجد آمده بودم؛ خصوصاً‌بعد از آن همه رنج صبورانه­اي كه در چهره­ي نوراني­اش و در رفتار پُر وقارش مي­ديدم و مي­ديدم سوختنش را همچون شمع در شب تاريك ناداني­ها.
      يا عمّار! صحابيِ بزرگوار! از پيامبر بگو قدري از آنچه درباره­ي مولاي­مان فرموده است. شنيدن داستان دلبر، هر بار كه تكرار شود، شيرين­تر شود آن هم از زبانِ چون تويي يار وفادار.
      - يا محمّد! اميدوارم آنچه از خوبي درباره­ام گفته­اي، شايسته­اش باشم و از درگاهش براي برومندِ آبرومندي چون تو، ثابت قدم ماندن بر اين پاكي و اخلاص را مي­طلبم؛ امّا آنچه گفتي، طلب دريا بود و من هر چه از دريا بگويم، باز جز اندكي نگفته­ام. «حديث منزلت» را كه شنيده­اي كه در آن، محمّد رسول الله – كه درود بي­پايان خدا بر او باد – خود را به موسي و وصيّش، علي، را به هارون تشبيه فرمود جز اين كه پيامبري پس از آن حضرت نخواهد آمد. حُكمِ بستنِ درهاي رو بِه مسجدالحرام را هم كه شنيده­اي كه پيامبر به همه­ي صحابه، امر فرمود و خانه­ي علي را از اين امر، استثنا. حديث كه فراوان است جوان! امّا چرا از قرآن كريم برايت نگويم و آيه­ي تطهير را برايت نخوانم كه در آن، باري تعالي – جَلَّ شأنُهُ – فرمود: «اِنَّما يُريُد اللهُ لِيُذهِبَ عَنكُمُ الرِّجسَ اَهلَ البَيتِ وَ يُطَهِّرَكُم تَطهيراً». و باید امّت به سوی آن خاندان بگروند همچنان كه فرمود: «فَسالوا اهلَ الذّکرِ اِن کُنتُم لاتَعلَمون».
      و اكنون اين مردم، بهتر مي­فهمند كه سرپرستي كه حُكمش حُكم خدا و رسولش باشد، تا علي هست، غير از علي نيست و باز اگر بدت نيايد – كه مي­دانم تو اهل حقّ­اي – مي­گويم كه پس از پيامبر، تنها علي، شايسته­ي خلافت بود و گروهِ ديگران، غصب­كنندگانِ آن.
      - بله يا عمّار! مي­دانم. مي­دانم و با تمام وجودم گواهي مي­دهم. بگذار آيه­ي ديگري را خودم در مقام اباالحسن علي بخوانم؛ چرا كه همواره به اين آيه عشق مي­ورزم مانند همه­ي آياتِ درباره­ي اهل‌البيت و آيه­ي مورد نظرم اين است: «اِنَّما وَليُّكُمُ اللهُ وَ‌رَسولُهُ وَ الَّذينَ يُقيمونَ الصَّلاهَ و يُؤتونَ‌الزَّكاهَ وَ هُم راكِعون».
      و چه نشانيِ زيبايي مي­دهد خداوندِ رهنما، وقتي كه به زكات اباالحسن در ركوعش اشاره مي­كند و بسيار آياتي كه هست و من مي­دانم و تو اي صحابيِ بزرگوار و اي يار وفادارِ آن دو نگارِ دلشكار، بهتر از من مي­داني.
      - خدا كند آنچه درباره­ام گفتي، نزد خداوند، مردود نباشد و امّا به سبب آنچه از سخنت كه درباره‌ي قرآن و اهل­البيت بود، آفرين بر تو، محمّد، كه درست گفتي و چه زيبا فرمود كه: «چه بسيارند پندها و چه اندك­اند پندگيرندگان». راستي، شايد شنيده باشي كه اباالحسن گفته است كه فردا در مسجد، قصد خطابه دارد. به همه­ي دوستانِ حضرتش بگو تا بيايند و از اين فيض، بي­نصيب نمانند.
      - به روي چشم، يا عمّار! در پناه خدا باشي برادر!
      - در پناه خدا.
      امروز، چشم و گوش مسجد به كلام عليّ­بن­ابي­طالب است و صحابه و تابعين براي شنيدن كلام او اجتماع كرده­اند و چشم و گوشِ تاريخ به والاترين انسانِ هستي پس از پيامبر خاتم است. عليّ­بن­ابی طالب، پس از سكوتي طاقت شكن، دوباره خطبه مي­خواند. سكوت كنيد برادران  مؤمن! سكوت تا بشنويم صداي دلنشين علي را ....
      و صدا از عدالت گفت و از اين كه اگر آنان كه خود را بزرگان امّت مي­پندارند، دارايي­هاي به ناحقّي داشته باشند، بنده­ي خدا، علي، از آنها باز خواهد ستاند؛ حتّي اگر مهريّه­ي زنان­شان كرده باشند؛ و صدا همچنان از عدالت گفت و صداي عدالت، علي، امّا دوباره جامعه را دو دسته كرد. امروز در چشمانِ ضعيف شدگانِ امّت، شادي، آشكارا مي­درخشيد و خشمِ دل­هاي فزوني­طلبان، قابل پوشاندن نبود. سال­هاي طولاني، مدينه­النبيّ در خواب كسالت­بار خود، سنّت هدايتگرانه­ي پيامبر را به فراموشي مي­سپرد و اكنون اميد و اكنون دوباره، اميد. طلحه و زبير، اين گونه با شتاب از پيش اميرالمؤمنين به كجا مي­روند؟! در چهره­هايشان فكر عجيبي مي­بينم كه نمي­دانم چيست؛ امّا اضطرابي ناخواسته، مرا فراگرفته است. آيا طلحه و زبيري كه از خواص بخشيِ عثمان، آن همه خوش اقبال بوده­اند، اكنون راضي مي­شوند كه سهم­شان از بيت­المال، همانند سهم عجمي باشد غريب و گمنام؟
      خداوند، همه­ي ما را به راه درست، هدايت فرمايد!
      - السّلام عليك.
      - السّلام عليك و رحمه الله.
      - به طلحه بن عبيدالله و زُبيربن عوام مي­انديشي. درست است؟ از نگاهِ ناخوشايندت به آنها پيداست. خداوند، ما را از شرّ آنها و امثال آنها حفظ كند! آنها با خليفه­ي مقتول – كه آن همه از بيت­المال بخشيدشان آن­گونه با معاويه در قتلش همدستي كرده­اند. اكنون با اميرالمؤمنين، علي، چه رفتاري خواهند داشت كه ذّره­اي از حقّ بيت­المال به نفع كسي نخواهد بخشيد. خداوند، ما را از شرّ آنان حفظ نمايد!
      - بله، خداوند، ما را از شرّشان حفظ كند!
       - راستي، نامت چيست؟ جوان! مي­بينم كه برخلافِ بيش­تر مردم، فريفته­ي ظاهرِ آدم­ها نمي­شوي و معيارت براي شناخت حق، افراد نيستند؛ بلكه نيكي­ها و بدي­هاست. نامت چيست؟ جوان!
      - محمّد هستم. از ياران اميرالمؤمنين؛ امّا تو اي مرد سفيد چهره! گويا با اين شمايل و لهجه، برادري از قوم رومي هستي. درست است؟
      - بله، يا محمّد! من از ديار روم­ام؛ امّا سال­هاست كه در جزيره العرب زندگي مي­كنم. دوران خليفه‌ي اوّل را درك كردم و خليفه­ي دوّم را و اين خليفه­ي مقتول را – كه سبب شرمساري همه­ي مسلمانان شد. خليفه­اي كه در جايگاه پيامبر، نشسته بود و آن قدر ستم به مردم بيچاره نمود و آن‌قدر نزديكان ناشايست خود را در مصدر امور قرار داد كه همان­ها به نا كارآمدي­اش پي­بردند و در قتلش عاملي مهم بودند. خليفه­ي سوّم، معاويه را قدرت فراوان بخشيد و بعيد مي­دانم معاويه با علي از در بيعت درآيد. برادر جوان! تو حتماً از زمان خلافت ابوبكربن ابي قحافه چيزي به ياد نداري و از ماجراي سقيفه نيز همچنين؛ امّا اگر طالب حق باشي و من هم از گفتن حقيقت در امان باشم، اعتقادم  را درباره­ي او و خليفه­ي پس از او با تو خواهم گفت؛ البتّه خداي را گواه مي­گيرم كه آنچه بگويم، جز حقيقتي كه دانسته­ام، نباشد.
      - بگو برادر رومي! مي­شنوم.
      - صداقت در وجودت موج مي­زند جوان! اين گونه است كه مي­توانم با احساس امان در اين باره برايت سخن بگويم؛ ولي خودت كه مي­داني. در نزد بيش­تر مردم سرزمين­هاي اسلامي نمي­توان سخني از خطاهاي خلفاء گفت هر چند مستند به قوي­ترين دلايل باشد. حال البتّه با وضعي كه عثمان بن عفّان به بار آورد، مردم فهميده­اند كه هميشه حق به جانب خليفه نيست. چه مي­شد اگر عثمان به اعتراضات مردم زير فرمانش نيم توجّهي مي­كرد؟! چه مي­شد اگر به خيرخواهي­هاي علّي بن ابي­طالب، اعتنايي مي­كرد؟! حتماً علي، راهي براي حلّ مشكلات داشت؛ امّا عثمان ... بگذريم. چه مي­گفتم؟ محمّد!
      - مي­خواستي درباره­ي دو خليفه­ي نخستين، سخن بگويي.
      - آري، خواهم گفت به حول و قوّه­ي الهي؛ امّا چرا حالت دگرگون شده است؟ يا اين كه من در اشتباه­ام؟ حرف بدي زده­ام؟ جوان! شايد تو هم حرف­هاي مرا كفر انگاشته­اي. اگر اين طور است، زود قضاوت مكن. به دلايل من هم گوش بسپار كه خداوند فرموده است:
      «فَبَشِّر عِبادِ الَّذينَ يَستَمِعونَ القَولَ وَ يَتَّبِعونَ اَحسَنَه.»
      - حرف بدي نزده­اي برادر! همان­گونه كه قبلاً‌گفته بودي، معيار من براي شناخت افراد، ظواهر آراسته­ي آنها نيست؛ بلكه معيارم نيكي­ها و بدي­هاي آنهاست كه البتّه ما آگاه به پنهان مردم نيستيم و از آن برحذريم؛ امّا آنچه خود، آشكار مي­كنند و بارها تكرارش مي­كنند، معرّف خوبي براي پي­بردن به باطن­شان است. سخنت را بيان فرما كه مشتاق شنيدن­ام.
      - من بازرگاني رومي­ام و بيش­تر عمرم را در سفر گذرانده­ام و كم­تر وقتي در مدينه بوده­ام؛ امّا در روزهاي آخر حيات پيامبر – كه گمان به رحلتش بُرده بوديم – در مدينه ماندم تا از وجودش بهره­اي بيش­تر برگيرم. حتّي در آن واپسين روزها پيامبر به امور امّت، التفاتي كامل داشت و يكي از دستورهايي كه صادر فرمود، اِعزام سپاهي بود به فرماندهيِ اُسامه بن زيد – كه من هم در آن سپاه بودم – و حضرتش بزرگان صحابه، همچون ابوبكر و عمر را زير پرچم اُسامه­ي تازه جوان گماشت و بيرون شوندگان از آن را لعنت فرمود، امّا وصيّش عليّ­بن­ابي­طالب را مثل هميشه در كنار خود داشت. جوان! معناي اين اقدام پيامبر چه بود؟ آيا ابوبكر و عمري كه پيامبر، آنها را تحت فرمانِ تازه جواني مي­گمارد، شايستگيِ خلافت آن حضرت را دارا هستند؟ آيا اين اقدام پيامبر، پيامي براي امّت نداشت؟
      بر فرض هم كه آن دو به سبب نگراني درباره­ي حال پيامبر، سپاه اسامه را ترك كرده باشند و مشمول لعنت نباشند، قرار داده شدنِ­شان تحت فرمان آن تازه جوان – كه امر مستقيم پيامبر بود- چه پيامي دارد؟ چرا مردمي كه با كوچك­ترين مذمّتِ ما نسبت به خلفاء، حُكم به كفر ما مي­دهند، جوابِ قابل قبولي در بسياري از سئوال­هاي ما ندارند؟! آيا درست است كه به جاي پاسخ انديشيِ خداپسندانه – كه شايانِ پذيرش باشد – نخستين و تنها قضاوتي كه بر ما، فرزندان بُرهان، روا مي­دارند، اتّهام زني به كفر باشد؟!
      - نه، درست نيست. مشتاق شنيدنم برادر! ادامه بده.
      - سپاه أسامه از مدينه خارج شد تا پيكي، خبر رحلت آن حضرت را رساند. ما، همه، سراسيمه بوديم و اختلافي در سپاه افتاد كه برويم يا بمانيم، كه ابوبكر و عمر به سوي مدينه شتافتند و كار به گونه­اي شد كه ديگر، سپاهي براي اُسامه باقي نماند.
      در مدينه، مردم، مبهوت بودند و اين بُهت، بي­شك، قوي­تر از ماتم بود.
      عليّ­بن­ابي­طلب، پيامبر را غسل و كفن مي­كرد و آدابِ اسلاميِ احترام به جنازه­ي مسلمان بلكه احترام به پيكر پاك پيامبر را انجام مي­داد و از آن سوي، جمعي به جاي گرامي داشتن پيامبرشان و كمك و تسليت به خاندان بي­هاشم، براي تصاحب غنيمت خلافت شتافتند.
      رئيس گروه انصار از قبيله­ي خَزرَج يعني همان سعدبن عباده كه فتنه را بنا نهاد – افرادي را در سقیفه به دور خود جمع نمود تا خودش را براي آنها خليفه­ي پيامبر اعلام كند و از آنان بيعت بگيرد. ناگهان سه تن از مهاجران – كه ابوبكر، عمر و ابوعُبَيده­ي جرّاح بودند – به سقيفه شتافتند و فرد ديگري از مهاجران در آن­جا نبود. عمر، مردم را به كلام خود فرا خواند و انصار را  كه دو قبيله­ي خَزرَج و اوس از آنان بودند و هر يك از اين دو قوم نسبت به قوم ديگر، سابقه­ي شديد دشمني پيش از اسلام داشت، به همين سبب، شايسته­ي خلافت ندانست و مسلمانان را از بُروزِ دوباره­ي دشمني­هاي آنها ترساند. خزرجي­ها از اين موضعگيري عمر به شدّت ناخشنود شدند تا پير مهاجران، ابوبكر، سخن گفت و گفت كه مهاجران به پيامبر، نزديك­ترند و منطقاً بايد خليفه­ي او از ميان آنها باشد و سخنان آن دو، رؤياي انصار خزرجي را به سرابي تبديل نمود؛ خصوصاً‌ اين كه پسرعموي سعدبن عباده به نام سعدبن بشير هم به خاطر ناخرسندي از پسرعموي مدّعي­اش مردم را به قول خلافت مهاجران دعوت مي­كرد و قبيله­ي اوس هم به خاطر رقابتي كه با خزرجيان داشتند، خلافت مهاجران را عادلانه دانستند؛ خصوصاً‌ وقتي كه ابوبكر، نظر به اين داد كه خليفه از مهاجران باشد اما وزيرش از انصار؛ پس همه چيز به نفع آن سه مهاجر تغيير كرد و ابوبكر گفت: اي مردم! با يكي از اين دو مهاجر بيعت كنيد و من، خودم، هر كدام از اين دو را براي خلافت، شايسته مي­دانم و حاضرم با هر كدام­شان بيعت كنم. عمر گفت: يا ابابكر! تو شيخ ما هستي. محال است با غير از تو بيعت كنيم و آن دو با ابوبكر بيعت كردند. سعدبن عباده – كه ديد طعامي كه خود پخته، غذاي ديگران شده است – با آنها به مخالفت برخاست و ميان او و مهاجران، سخت­ترين بيزاري­ها آشكار شد و خزرجيان هم به حمايت از رئيس­شان برخاستند در حالي كه اوسيان، اهل بيعت بودند. نزديك بود خون­ها ريخته­ شود؛ خصوصاً‌ وقتي كه حباب بن مُنذر خزرجي در حمايت از حق خلافت خزرجيان، شمشير كشيد و وقتي كه عمر به مردم گفت: سعدبن عباده را بكشيد كه مي­خواهد ميان­مان فتنه برپا كند. خزرجيان – كه ديگر، نااميد شده بودند – تازه به ياد پيمان روز غدير افتادند و جز علي را شايسته­ي خلافت پيامبر ندانستند و شعار سردادند كه: «لانُبايِعُ اِلاّ عَليّاً.»
      سرانجام، بدون آن كه نارضايتي خزرجيان را به بهايي بخرند، ابوبكر را بر دوش گرفتند و به سوي مردمي كه در سقفيه نبودند، بردند و در همه جاي مدينه پراکندند كه: اي مردم! اين مرد، خليفه­ي پيامبر خداست و مايه­ي تسكين دل­هاي مسلمين در غم رحلت آن حضرت. با او بيعت كنيد. ابوبكر صدّيق، شخص اول مهاجران است كه انصار و مهاجر، پيمان به بيعتش بسته­اند و هركس با او بيعت نكند، خواهان تفرقه در ميان مسلمانان و اهل فتنه خواهد بود.
      - گريه مي­كني؟! محمّد!
      - سخنت را ادامه بده، برادر رومي! مشتاق شنيدن­ام.
      - آري، مردم، سرگشته بودند و عدّه­اي از آنان، چشم به خانه­ي علي دوخته كه او چه خواهد كرد. خانه­ي علي، تحصّنگاهِ معترضان بود و بني­هاشم در آن جا به حال زار امّت مي­گريستند كه يك­باره، صداي مرد تندخو بلند شد كه: مسلمانان با ابوبكر بيعت كرده­اند. شما يا بيعت مي­كنيد يا با اين هيزم­ها خانه را با هر كه در آن هست، خواهم سوزاند. و گذشت آنچه گذشت. دُخت نبي، فاطمه – سلام الله عليها – از آن پس تا عمرش به دنيا بود، بر آنها خشم مي­گرفت تا پس از مدّتي كوتاه به ديار باقي شتافت و سپس علي، دوباره تنها شد. پيكر پاك دخت پيامبر را شبانه، غريبانه و مخفيانه به خاك سپردند تا دشمنانش در مراسمش جايي نداشته باشند و سندي باشد براي مظلوميّت آن ستمديدگان و چنان شد كه مزاري برايش نمي­دانيم. علي پس از فاطمه، غريب­تر شد و پايه­هاي حكومت ابوبكر پير، محكم­تر. از آن پس كه همگان به مخالفت اهل­بيت و شيخين، پي­بُردند، علي – عليه­السّلام – كه ديگر، تفرقه را به صلاح امّت نمي­ديد – به خليفه در اموري مشورت بخشيد تا بدعت بر امّت، چيره نگردد و تفرقه به حدّ اکثر نرسد. با اين حال، بدعت­ها گذاشتند و خلاف­ها كردند. آنها زمين فدك را از دخت پيامبر گرفتند و گفتند: پيامبران كه چيزي به ارث نمي­گذارند؛ با اين كه در قرآن مُبين آمده است: «وَ وَرِثَ سُلَيمانُ داوودَ». و باز حتّي فدك، ارث نبود كه چنين سئوالي مطرح شود يا نشود؛‌ بلكه بخشش پيامبر بود در زمان حيات دنيايي­اش و اين گونه شيخين در گرفتن حقوق اهل­البيت و گمراه كردن مردم، بسيار همراه يكديگر مي­شدند و حتّي خمس اموال را هم -كه خاندان پيامبر در آن سهيم­اند – از آنان بازداشتند و ايشان را در محاصره­ي اقتصادي قرار دادند. ابوبكر – كه پذيرش خلافت خود را خواست مردم و خود را بي­رغبت نسبت به آن معرّفي مي­كرد – وقتي مرگش را نزديك ديد، همه را برخلافت عمر بعد از مرگ خود دستور داد و وقتي به او گفتند: چگونه مرد تندخويي را بر ما مسلّط مي­كنی، پاسخ داد: مرد بسيار خوبي را برايتان معرفي كرده­ام .....
      نمي­دانم اگر سقيفه آن چنان كه بعضي مي­گويند – شورا بود؛ پس استبداد ابوبكر در تعيين عمر به عنوان جانشين چه معنايي دارد و نمي­دانم اگر عمر حق داشت كه بدون شورا به خلافت برسد؛ پس چرا در تعيين خليفه­ي پس از خود، امر به تشكيل شورا داد. از هر سو كه بنگري، يك پاي مَركب مي­لنگد؛ بلكه هر دو پا. تناقض پشت تناقض است. در ردّش تردیدی نیست؛ اما بعضی ها می خواهند چشمانی بسته داشته باشند. بی شک، عهد عليّ­بن­ابي­طالب با خدايش و با مردم اگر نبود، او براي در دست گرفتن خلافت، همين مقدار هم تلاش نمي­كرد و ديگر حتّي پس از خليفه­ي سوّم و پس از بيست و پنج سال گوشه­نشيني، تاريخ، عصري را به نام عهد عليّ­بن­ابي­طالب نمي­نوشت.
      - از شوراي تعيين جانشين خليفه­ي دوّم بگو. مي­خواهم بيش­تر بدانم و اگر مي­دانم، تذكّري برايم باشد.
      - در آن شورا، عبدالرّحمان بن عوف رياست داشت و عليّ­بن­ابي­طالب حاضر به پذيرش شرط پيروي از سنّت شيخين ابوبكر و عمر نشد و عثمان حاضر شد كه بعدها ديديم كه به همان مقدار هم عمل نكرد و ديديم آنچه را ديديم. محمّد! گريه­هايت را فرو مخور. بر اين فتنه، خون بايد گريست. با رفتن پيامبر، اگر علي نبود، از اسلام، بيش­تر از نامي نمي­ماند.
      مشهور است و خودت هم حتماً‌ شنيده­اي ماجراي قضاوت عمر درباره­ي زني كه بچّه­ي شش ماهه­اي به دنيا آورده بود و عمر در اين باره، زن را بي­عفّت مي­پنداشت؛ ولي علي با منطق قرآني­اش بي­گناهي آن زن بي­گناه را ثابت فرمود و عمر اعتراف كرد كه اگر علي­ نبود، عمر هلاك مي­شد. ابوبكر هم پيش از اين، حكم به نامسلمانيِ مسلماناني داده بود كه از پرداخت زكات به او و در حقيت از پذيرش خلافت او پرهيز مي­كردند و جنگ با آنها را جنگ با نامسلمانان دانست و چه بسيار بي­حرمتي كه به مسلمانان روا داشتند همان شيخيني كه احاديت پيامبر را سوزاندند به اين استدلال كه ممكن است با قرآن، اشتباه گرفته شوند و مي­دانستند كه احاديث پيامبر – كه ترجمان شأن علي و آل اوست – برای آنها بسيار خطرناك است و اگر مي­توانستند شايد حتّي قرآن را هم كه سرشار از آياتي ­است در شأن اهل­البيت به تحريف مي­كشاندند؛ امّا خداوند، خود، حفظ قرآنش را نويد داده است و ناخشنودان، تحريفي در آن نتوانند جز اين كه در شأن نزول و تفسيرش به ميل خود رفتار كنند. زياد صحبت كرده­ام جوان! از ابوبكر و عمر، اندكي گفته­ام از آن همه و تو اكنون از عثمان بگو كه زمان او را به خوبي دريافته­اي و از منِ بازرگانِ مسافر، اوضاع را بهتر ديده­اي. از عثمان، تا بيش­تر بدانيم و قدر اين روزهاي با شكوه خلافت علي را كه تو را دوستدار راستينش مي­بينم.
      - سپاس، برادر! چون امر فرموده­اي، اطاعت مي­كنم. بله، همان­طور كه فرمودي، عمر – كه خودش تنها انتخاب شده­ي خليفه­ي اوّل در جانشيني بود – امرِ پس از خود را برعُهده­ي شورايي نهاد كه اعضايش را خود مشخصّ كرده بود و امر كرد كه آنها را در خانه، محاصره كنند كه اگر به همفكري نرسيدند، همه­ي اعضا را بكُشند و اگر اقلّيت، رأي اكثريّت را نپذيرفت، اقلّيّت را بكشند و اگر رأي­ها مساوي شد، رأي بر حق از آنِ عبدالرّحمان باشد و از آنِ جماعتي كه رأيش مثل رأي او بوده.
      پس از آن كه در شوراي شش نفره­ي تعيين خلافت بعد از عمر، عثمان، شرطِ التزام به كتاب خدا، سنّت پيامبر و سيره­ي شيخين را تعهّد كرد، خليفه­ي سوّم مسلمانان هم مشخّص شد و با تأييد عبدالرّحمان بن عوف، رسماً‌خلافت را بر عهده گرفت؛ چرا كه پيش از آن، موضع علي و عثمان براي تصدّي خلافت، برابر يا تا حدودي برابر بود و عبدالرّحمان بن عوف هم قصد خلافت نداشت و ميان علي و عثمان، پذيرنده­ي شرط رفتار به سيره­ي شيخين را برگزيد و عثمان، خليفه شد و آن قدر با رفتارش سنّت پيامبر را دگرگون كرد كه امّت، ديگر توان تحمّل نداشت و عليّ­بن­ابي­طالب به او گفت: بترس از اين كه مسلمان­ها تو را بكُشند و قتل تو، سبب ضعف حكومت اسلامي بشود و باعثش تو باشي و خودت هم فنا بشوي و درباره­ي مروان بن حكم، او را هشدار داد كه اختيارت را به دستش نده كه خيرخواه تو نيست. همواره عليّ­بن­ابي­طالب را مي­ديديم كه واسطه مي­­شد ميان مخالفان و عثمان كه هم به مخالفاني كه اعتراض­شان برحق بود، پاسخ مناسبي داده باشد و هم عثمان را از ادامه­ي خطاهايش باز دارد و حتّي عثمان از او خواسته بود مدّتي مدينه را ترك نمايد تا مردم به دورش جمع نگردند و دو دستگي ايجاد نشود و او نيز اين كار را انجام داد و حتّي آن قدر در دفاع از عثمان – كه خليفه­ي مسلمانان بود و قتلش آشوب آفرين – پيش رفت كه برخي در دُرُستيِ كارش شك كردند و حتی او را همدستِ عثمان پنداشتند.
      با اين حال، او معتقد به دفع فتنه بود؛ امّا عثمان همچنان همان­گونه به راهش ادامه مي­داد و سرانجام، آن چنان مُفتضحانه به قتل رسيد. از بدعت­هاي عثمان، كامل خواندن نماز مسافر است كه اصحاب هم از او پيروي كردند؛ ولي علي بر سنّت پيامبر، پايدار بود و وقتي عثمان در اعتراض به او گفت: چرا وقتي مي­بيني كه من، نماز را چهار ركعتي مي­خوانم، تو آن را شكسته به جا مي­آوري؟ حضرت در پاسخ فرمود: من به حرف كسي، سنّت پيامبر را تغيير نمي­دهم.
      از خطاهاي عثمان، فراوان مي­توان گفت؛ امّا تازه از خلافت او راحت شده­ايم. بگذار روزهاي خوش خلافت علي را با ياد عثمان، ناگوار نكنيم.
      - موافق­ام برادر! از هم‌صحبتي­است بهره بردم. در پناه خدا باشي.
      - من هم از همكلامي با برادر بزرگ­ترم وقت پرباري داشتم. راستي، وقت نماز، نزديك است. آيا با هم به سوي مسجد مي­رويم تا نماز را به امامت اميرالمؤمنين برپا كنيم؟
      - آري، من نيز چنين قصدي داشتم برادر! مي­خواستم خواسته­ام را مطرح كنم كه خودت زودتر گفتي. برويم كه نماز به امامت اميرالمؤمنين علي­بن­ابي طالب، بيش­تر از تمام دنيا مي­ارزد ....
      شادي روزهاي خوشِ آغازين بيعت، چندان طولاني نشد كه طلحه و زبيري كه با علي بيعت بسته بودند، به بهانه­ي عُمره از مدينه خارج شدند و اميرالمؤمنين هم كه قصدشان را مي­دانست و به خودشان هم خبر داده بود، قصاصِ قبل از جنايت نكرد و قبل از شروع فتنه، سركوب­شان ننمود. طلحه و زبير، اُم­­المؤمنين عايشه را هم كهِ دلش با علي نبود – با خود همراه كردند كه عوامفريبي كنند و خودشان را در كنار اُم­المؤمنين، طرفداران حق جلوه دهند؛ خصوصاً‌ اين كه خونخواهي عثمان هم بهانه­شان بود اگر چه به فرموده­ي مولا، آنها خودشان به قتل عثمان، سزاوارتر بودند. عايشه وقتي كه به زمين «حوأب» رسيد، هشدار پيامبر را به يادش داشت كه او را از فتنه در آن زمين، ترسانده بود و شايد اگر اصرار آنها و گواهي دادن شان بر آن نبود كه اين جا حوأب نيست، عايشه، اُم­المؤمنين بر مي­گشت؛ ولي چه حوأب و چه هر جای ديگرکه باشد، فتنه، فتنه است. سرانجام، خون­هاي هزاران تن از دو سپاه ريخته شد و در برابر سپاه اميرالمؤمنين، خوار شدند؛ ولي علي، اميرالمومنين بود و حرمت اُم­المؤمنين نگه داشت و به سپاه دشمن امان داد و سيلاب فتنه­ي خونين طلحه و زبير و عايشه، فراتر نرفت. سفر عليّ­بن­ابي­طالب به عراق براي دفع فتنه­ي بيعت­شكنان، سبب تغيير مركز خلافت از مدينه به كوفه شد؛ زيرا كوفه به فارس و شام، نزديك­تر بود؛‌ خصوصاً به شامِ قلمروِ ديرينه­ي معاويه – كه بيعت نمي­كرد و خونخواهي از عثمان را مثل ناكثين جنگ جمل يعني طلحه و زبير و عايشه و پيروان­شان عَلَم كرده بود.
      - (تق تق تق) در را بگشا. محمّدم.
      - السّلام عليك. خوش آمدي محمّد.
      - السّلام عليكِ شاه زنان چطوري؟ چه كار مي­كني؟
      - متشكّرم. خوب­ام. شکر خدا. خبر خوبي برايت دارم محمّد!
      - بفرما. هميشه خوش‌خبر باشي.
      - امروز، اباعبدالله و خانواده­اش مهمان ما هستند. شهربانو....
      - چه خبر خوبي شاه زنان! خدا به تو و خواهرت، خير بي­شمار عطا فرمايد كه حسين­بن­علي را مهمان اين خانه كرده­ايد؛ پس فرشتگان هم امروز در خانه­ي ما رفت و آمد مي­كنند.
      - آري، بي­شك؛ ولي محمّد! خيلي هم فرقي نمي­كند؛ چون حسين­بن­علي آن­قدر با شكوه است كه حتي اگر فرشتگان را هم ببينم، باز شكوه او در نظرم چيز ديگري ا­ست. خوش به حالت محمّد! كه پرورش يافته­ي مولايمان علي هستي. ناشكري نمي­كنم؛ ولي به حالت غبطه مي­خورم. من تا وقتي كه در دربار پرشوكت پدرم بودم، از اسلام چيزي نشنيده بودم تا چه رسد به شنيدن از عليّ­بن­ابي­طالب و خاندان او و پس از آن كه رفيق پدرت ما را به اسارت گرفت، اگر نبود نظر لطف مولايمان علي، معلوم نبود كه من و شهربانوي شاهزاده، حالا كنيزكانِ كدام غلامِ عربي بوديم.
      - شاه زنان! اين حرف­ها چيست كه مي­زني؟! درست است كه تو، دختر پادشاه ايران بودي؛ ولي اگر خداوند، اسارت را نصيبت كرد، همان­طور كه خودت هم خوب مي­داني، به خاطر آن بود كه به اسلام و دوستي علي و دوستدارانش گرامي­­ترت كند. راجع به پدرم هم كه خودت بهتر مي­داني كه من او را غاصب خلافت مي­دانم كه جز مولايمان علي، كسي شايسته­ي خلافت نبود. لطف كن و ديگر، خطاهاي پدرم را به رخم­نكش كه هركس، مسؤول اعمال خودش خواهد بود و من پيرو راه پدرم نيستم. من پرورش يافته­ي علي­ّبن­ابي­طالب­ام كه او حقّ پدري برگردنم دارد و مادرم اسماء بنت عميس است و افتخارش خدمت به خانه­ي فاطمه­ي زهرا – سلام الله عليها.
      - مرا ببخشا محمّد! خدا مي­داند كه قصد بدي نداشتم. فقط ....
      - خدا ببخشايد شاه زنان! هم تو و هم خواهر بزرگوارت، همسر نور چشم­مان حسين، چنين توفيقي داشته­ايد كه مورد بخشايش و بخشش خداوند مهربان باشيد. حالا تو از من درگذر كه من شوهرت شدم در حالي كه حسين بن علي، شوهر خواهرت؛ امّا مژده­ات مي­دهم به مژده­اي كه مولايمان علي داده بود وقتي كه به علّت انتسابم به آن پدر، نزد باباي ديني­ام و تربيت­كننده­ي گرامي­ام مي­گريستم و او به من بشارت فرزنداني داد كه به فرزندان او خواهند پيوست و ما، نياکانِ نوادگانِ اميرالمؤمنين خواهيم بود و بيهود نيست شاه زنان! كه نامت شاه زنان است آن چنان كه خواهرت شهربانو.
      اگر شاهيِ دنيا به ظاهر از شما گرفته شد، سروريِ هر دو عالم را به شما بخشيده­اند و فارسيان بايد به شما افتخار كنند كه ادامه­ي نسل خاندان عترت از شماست.
      - چه زيبا سخن گفتي محمّد! مثل هميشه زيبا گفتي و اين بار، زيباتر، حالا بيا در كارِ خانه، كمكم باش كه مهمانان بسيار عزيزي داريم.
      - حتماً؛ امر كن كه انجام دهم.
      خداوندا! شكرت كه حسين بن علی را مهمان­مان نمودي و در حقيقت، ما مهمان او بوديم و همواره هستيم و تو اي خداوند بخشاینده ی بخشنده! در آن عالم نيز ما را مهمان لطف اين خاندان قرار بده. آمين يا ربّ العالمين ....
      غروب را دوست داشته­ام از آن هنگام كه كودكي بوده­ام چابك و با دشمنان فرضي، چابكانه به عشق حيدركرّار مي­جنگيدم. غروب شايد برايم معناي شهادت داشت با آن خورشيد زيباي سرخ رنگي كه تمام آسمان را و زمين را مديون جلوه­ي خود مي­نمايد. دوست دارم غروب را و پرندگاني را كه در تكاپوي آسماني­شان ناپيدا مي­شوند و نغمه­هايي را كه مثل باران، نثار تشنگي زمين مي­كنند.
      دوست دارم آسمان را و پرندگاني را كه دل به دريايش مي­زنند و خورشيدي را كه در آغوش محبّت آسمان، همه­ي غم­هايش را فراموش مي­كند. جنگ جمل هم تمام شد و من هنوز در انتظار شهادت، تشنه كام مانده­ام. كجايند آنان كه مولايم علي را ياري نمودند و بر سرپيماني كه بستند، جان باختند و پيروزِ هر دو عالم شدند؟ كجايند آنان كه مولايشان علي، آنها را ستود و گرامي­شان داشت و آن­قدر مقام­شان در نظر مولا بلند بود كه از فراق­شان دلتنگ مي­شد؟ كجاييد اي سبقت­گيرندگانِ پوينده­ي راه خدا؟ كجاييد اي خوبانِ امّتِ پيامبر؟ دريغا كه دشمنانِ خدا و پيامبرش شما را از ما گرفته­اند و ميان ما و شما بهشت را فاصله كرده­اند. من اكنون در پيشگاه خدا، با ارواح پاك­تان پيمان مي­بندم كه با ياري او انتقام­تان را از معاويه­ي پليد بستانم يا جانم را در اين راه به شما برسانم كه خداوند در قرآن كريم فرموده است: «وَ مِنهُم مَن قَضي نَحَبهُ  و مِنهُم مَن یَنتَظِر.»
      اكنون كه به فرمان مولايم علي، اميرالمؤمنين، امير لشكر ايمان شده­ام؛‌ نامه­اي به معاويه مي­نويسم تا به امرمان در آيد يا در انتظار مرگ بنشيند كه براي او تا دشمن علي ا­ست، جز بدبختي نيست و براي ما هر چه پيش آيد، خير است. این، قلم و جوهر و این هم .... بله، شروع کنم به نام خدا:
      «بسم الله الرّحمن الرّحيم. از محمّدبن ابي­بكر به معاويه­ي گمراه.
      سلام بر اهل طاعت الهي، از كسي كه تسليم اوامر وليّ خداست. امّا بعد، به درستي كه خداوند، مخلوقاتش را با توانِ فراوانِ خود آفريد بدون اين كه كارش بيهوده باشد و بدون گرفتار آمدن به سستي و بي­نياز به آفريندگانش. آفريدگانش را بندگان خود نمود كه از آنها بعضي گمراه و بعضي رهشناس­اند؛ بعضي بدبخت و بعضي سعادتمند. و پيامبرش را براي وحيش انتخاب فرمود و امین خود قرار داد و او را فرستاده­اي بشارت­دهنده و بيم­دهنده، تصديق نماي كتاب­هاي پيشين و راهنما؛ پس با حكمت و موعظه­ي نيكو به راهش فراخواند. آن­گاه، اوّلين كسي كه اجابتش نمود و ايمان آورد، برادر و پسرعمويش علي­ّبن­ابي­طالب بود كه ايمان به  غيب آورد و او را بر همه مقدّم داشت و خودش را سپرِ او قرارداد و در جنگ و صلح با او بود آن چنان كه همتايي در اين همراهي نداشت. اكنون تو را مي­بينم كه خود را برابر علي قرار مي­دهي. تو كجا و علي كجا؟ او بهترينِ مردم است و تو لعينِ فرزند لعين هستي كه با پدرت همواره در كمينِ خاموش نمودنِ نورِ الهي بوديد و اكنون تو در جايگاه پدرت نشسته­اي، و گواهِ پستيِ تو، آمدنِ پست­ترين به سوي توست و گواهِ علي، يارانش از مهاجر و انصارند كه خداوند در قرآن، آنان را ستوده است. چگونه­اي و بيچاره! خودت را با علي برابر مي­كني؟ در حالي كه او وارث پيامبرخدا و وصيّ او و پدر فرزندانش و اوّلين و نزديك­ترين فرد به اوست و او علي را از رازِ كارهايش با خبر مي­فرمود، در حالي كه تو، دشمنِ او و فرزندِ دشمنِ او هستي؛ پس در اين دنيا به باطل خود، سرگرم باش و از فرزند عاص در اين گمراهي، كمك بگير كه مرگت نزديك است و فريبت ناپايدار و زماني به تو خواهم گفت كه عاقبت شايسته­، از آنِ كيست؛ و بِدان همچنان كه تو نقشه مي­كشي، خداوند هم برايت نقشه مي­كشد و او تو را از رحمتش نااميد نموده، در كمينگاه توست؛ در حالي كه تو در غرور خود به سر مي­بري. وَالسَّلامُ عَلي مَنِ اتّبَعَ الهُدي....
      قاسم! فرزند برومندِ محمّد! اين قدر در شهادت پدر، گريان مباش. تو ديگر، مردي هستي براي همه­ي ما. خداوند، پدرت را بيامرزد و درجاتش را – كه بالاست – بالاتر بَرَد و او را همنشينِ پيامبرِ رحمتش قرار دهد! اي جماعتي كه در عزاي محمّد نشسته­ايد! بدانيد كه مولايمان علي، محمّدبن­ابي‌بكر را – كه در كودكي، پدر از دست داده بود – خود پروراند و همواره از او به نيكي ياد مي­كرد. خداوند، او را بيامرزد و ما را هم در صف دوستان پيامبر و وصيّ راستينش استوار نگه دارد ....
      - وای بر تو ابن عباس! از خدا بترس. آیا تو نیز پیروِ کفرِ علی بن ابی طالب شده ای؟آیا نام بلند علی، تو را از دیدن کفرش باز داشته است؟
      - درست می گوید.
      - درست می گوید.
      - بگذار من هم سخن بگویم: حرف ما این است که اگر علی، امیرالمؤمنین بود، خدا از جانب او ما را شکست نمی داد.
      - بله، من هم قبول دارم. شما هم قبول دارید؟ جماعت مؤمنین!
      - بله، بله. قبول داریم.
      - حکمرانی، تنها از آنِ خداست. اصلا انتخاب حَکَم، اشتباه بود.
      - نه، چه می گویی؟ برادر! اشتباه نبود. کفر بود. مگر کفر نبود جماعت؟
      - بله، علی، کافر شده است.
      - علی،کافر شده است.
      - ابن عباس! به علی بگو از این کفرش توبه کند.
      - جماعت!

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۸۹۵۹ در تاریخ جمعه ۲۵ آبان ۱۳۹۷ ۰۱:۵۸ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      آموزش و نقد شعر

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      1