سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

جمعه 4 مهر 1399
    8 صفر 1442
      Friday 25 Sep 2020
        دو خصلت است که بالاتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. امام حسن عسكري(ع)

        جمعه ۴ مهر

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        سخن دل 4
        ارسال شده توسط

        مهدی رفوگر

        در تاریخ : دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۳ ۰۴:۱۸
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۵۵۲ | نظرات : ۷

        می دانید همه چیز بازاری شده است ....بازاری شدن یعنی تنوع در ارائه اجناس ...آنقدر از یک محصول با شکل ها و رنگ های متنوع می سازند که اصل آن از یاد می رود .....پس از مدت ها هوس عود کرده بودم .....مجبور شده ام بازار و سوپر مارکت های بزرگ را جستجو ورایحه سنتی آن را پیدا کنم ...روز خسته کننده ای شد....بنابر این سرم را با موسیقی و اراجیف تصویری تلویزیون گرم کردم.....صبح روز بعد در خانه تنها بودم ابتدا کارهای روزمره را انجام دادم و درست هنگامی که از فرط بیکاری به ناچاری افتادم عود را بر روی میزکارم روشن کردم ...ابتدا رایحه اش کمی غریب کمی آشنا بود و سپس مرا به عقب برد به خاطراتی که داشتم .... تلاش هایی برای تمرکز و خودشناسی.....و سپس خدای من حس غریبی که دوست داشتم پیدا شد ......یک آرامش ....اجسام در کنارم حضور فیزیکی و خشک هر روز را از دست دادند....نوعی سرخوشی ......واژه هایی فراموش شده ....چشم هایم خمار شد .....انگار داشتم به خلسه می رفتم ....خود را رها کردم .....روی صندلی بی حرکت نشستم....سرم را بر روی تکیه گاهش رها کردم....بدنم سست شد ......آرام آرام فیزیک اطراف به فراموشی رفت ....یکباره همه چیز خاموش شد.......کم کم منظره نویی در پشت پلک ها و در ذهن آرامم پدیدار گشت......یک بیابان نیمه سبز ....تخته سنگی بزرگ ....چشمه ای آرام و بی صدا در کنار آن ......آسمانی آبی.....و من در کنار همه آنها چار زانو .......لبخندی بر لب.....یک جور تبسم ....یک جور بی تفاوتی......هیچ چیز نبود که حضور فیزیکی داشته باشد ......هر آنچه تصویر کردم مثل یک پرده روئیا بود اما واقعی .......کجا هستم ....نمی دانم .....در شعور محیط غرق شدم .......با صدای زنگ خانه از جای پریدم ....بدنم آرام بود ...در فضا حرکت می کردم .....سیال شده بودم ......انگار می توانسم از میان اجسام حرکت کنم .....در خانه را باز کردم ......
        همسرم از خرید برگشته و گفت : کلید یادم رفته بود .....همسایه پائینی من را دید در راباز کرد.....
        خریدش را در آشپزخانه گذاشت و گفت : این چه قیافه ای است گرفته ای .....این بوی چیست .....اه باز هم عود روشن کردی.....گفتم که بدم می آید ....مراعات کن من نیستم بوی گند راه بینداز.....
        در سکوت او را نگریستم.....
        گفت : این چه قیافه مسخره ای است......مثل ارواح شدی .....رنگت پریده ....نکنه باز قرص ها را اشتباه خورده ای .....به من میخندی ....تو را به خدا ببین من دلم برای تو شور می زند ؛ انوقت تو می خندی.... عجب رویی داری ......
        همانطور آرام به کنار آینه رفتم و به چهره ام نگاه کردم.....هیچ چیزی در چهره ام نبود.....نه مهر نه خشم.....فقط یک یک تبسم کوچک بر لب هایم ....
        سیگاری روشن کردم و پشت میز کارم برگشتم ......خدای من در نیروانا بود ....لبخند بودا ......معبد تنهایی......یکی شدن با ذات کیهان ......پرستش وحدت وجود ....کجا رفتم .....قطره اشکی از چشمم پائین آمد ......اگر به خاطر عشق به همسر و فرزندانم نبود همانجا می ماند ......گاهی ترک این جهان چقدر ساده است ...اما من با یک صدای زنگ بازگشتم ......

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۵۰۴۳ در تاریخ دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۳ ۰۴:۱۸ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقد و تحلیل شعر شاعران

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0