سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

شنبه 21 فروردين 1400
  • شهادت امير سپهبد علي صياد شيرازي، 1378 هـ ش
  • تأسيس بنياد مسكن انقلاب اسلامي و افتتاح حساب شمارة 100 به فرمان حضرت امام خميني -ره-، 1358 هـ‌.ش
28 شعبان 1442
    Saturday 10 Apr 2021

      پر نشاط ترین اشعار

      کانال رسمی شعرناب

      بار پروردگارا، دلهاي ما را به باطل ميل مده پس از آنکه به حق هدايت فرمودي و به ما از لطف خود رحمتي عطا فرما، که تويي بسيار بخشنده (بي‌منّت). آل عمران آیه ۸

      شنبه ۲۱ فروردين

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      شوان کاوه
      ارسال شده توسط

      سعید فلاحی

      در تاریخ : ۸ روز پیش
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۱۸ | نظرات : ۸

      شوان کاوه
      دکتر شوان کاوه زاده‌ی ۴ دی ماه ۱۳۴۸ در شهر نقده، دكتراى داروسازي، شاعر و منتقد ادبي بود که در نیمه‌ی اول اسفند ۱۳۹۹ در سن ۵۱ سالگی درگذشت.
      از او كتاب "دردهاي يخ زده" چاپ نشر نيماژ منتشر شده  است. همچنین مجموعه "كلمات مفقودالاثر" و کتاب  "نقد سروده‌های دهه‌ی هشتاد" از او آماده چاپ است.
      وبلاگ:
      http://vasvasehayeskoot.blogfa.com
      - نمونه شعر:
      )
      مهاجر
      [برای روح پناه جویانی که در دریاها جان می‌دهند] 
      دریا،
          موج
               و
                قایق
      روزگاری هزار شعر عاشقانه می‌سرودند.
      امروز اما
              هر روز
               جان هزاران انسان را می گیرند!.
       
       (۲)
      خواب زندگی
        
      آزادی را
      با متراژ سلول می‌سنجد،
         میله‌های زندان را
             از تعدادِ واژه‌هایت!
      سماجتِ گردن با چاقو
      پای دار
           و
           قطع پا،
      این عجوزه
      به مرگ –هم– راضی نمی‌شود!
      وهن‌مان را می‌خواهد!
      هی  
      های...
      تکهِ ابری بردار
      باران نیامده را
      پاک کن
      از پیشانیِ آسمان عاصی!
      تکه
          تکه
              کاغذی
      می‌چکد میان خون و آب...
      چند خطی
      میان خون و آب
      میان خواب و مرگ
          ‌       برای زندگی... 
      )
      حسرت
      کاش
      شبیه تو بودم
      بلند بالا و بازیگوش
      هر روز عابرانی تازه
          نوازشم می‌کردند
      ردیف شعرهای عاشقانه می‌شدم
      نه استعاره‌ی یاس و ممنوعیت
      کاش
         ای کاش
      از دو سوی آزاد بودم
      برای قرارهای شبانه
      قدم‌های تند باد
      و سایه‌هایی که در انتهای من
                          کوتاه می‌شدند.
      بن بست به کوچه می‌گفت!.
      )
      مدال
      شجاعت
      همیشه به مدال نیست
      گاهی
      شاعر،
      به جای مدال
      به کیفرخواستش سنجاق می‌شود!.
      )
      مرد
      گاهی اگر مرد باشی
      زیر کراواتت مخفی شوی
      میز کارت را
      روی سر دیگران خراب کنی
      و دنیا روی سر تو
      تازه می‌بینی کم آورده‌ای.
      گاهی اگر مرد باشی
      فاحشه‌ای را مسخره کنی
      ساعت رولکس دستت کنی
      ولی ساعتی
      خودت نباشی
      و جای رژ لب را پاک کنی
      گاهی اگر مرد باشی
      خواب‌های زننده‌ات را
      برای دیگران جعل کنی
      روشنفکرانه راه بروی
      ولی تکلیفت با خودت روشن نباشد...
      می‌بینی
      نکته این است که مرد نیستی!
      )
      همخوانی
      اسلحه
      -خودش-
      خطرناک نیست
      بستگی دارد
      در چه دستانی گذاشته شود
                       --مثل سیاست!
      )
      نوستالژی
      بیزارم
      از فیس بوک، گوشی
      هر شبکه
      رشته سیم یا بی‌سیمی
      که رسانای صدا و تصویر است
      بی‌هیچ احساسی!
       
      بیا مثل انسان‌های نخستین
      زیر درختی
      یا سایه‌ی سنگی
      سراسیمه بغلم کن
      در گوشم حرف بزن
      و من
      تا پایان تمدن
                     تو را
                          ببوسم...
      (۸) 
      ها
      به ابرها بگو:
      هم بستري بس است!
      با اين شبِ سرسختِ سرد
      هيچ باغی
      بارور نمی‌شود!
      )
      پرواز
      ديگر
      نه گريه می‌كنی
      نه سرخ می‌شوی
      نه آبی،
      نه دلگير.
       
      يادش بخیر
      آسمان!
      (۱۰)
      زندگی‌ام
      صندوق پستی شده
      منتظر نامه‌ای مانده
      که –شاید– هرگز نرسد...
      (۱۱)
      شبیه شارژ ایرانسل شده‌ای
      توی هر دکه و مغازه‌ای
      حرف توست
      عشق!
      (۱۲)
      روزنامه‌ای روی دست
      چتری کهنه زیر بغل
      قدم می‌زند.
      نه از باران خبری‌ست
      نه از خبر...
      (۱۳)
      دیگر
      نه گریه می‌کنی
      نه سرخ می‌شوی
      نه آبی
      نه دلگیر
      یادش بخیر آسمان!
      (۱۴)
      امپراطوری
      دفترم
      خالی از شعر،
      قاب خالی روی دیوار
      و
      خانه‌ام بی تو
      این سه،
      زمانی بزرگترین تمدن دنیا بودند!
      (۱۵)
      فیلم
      تماشاچی
      یک فیلم عاشقانه بودیم
      در یک تماشاخانه
      با سه صندلی.
      بغل دستی من
      گریه می‌کرد
      شبیه بغل دستی تو
      تو اما
      آخر روایت را حدس می‌زدی
      خوابیده بودی
      شبیه آپارات‌چی!
       
      جمع‌آوری و نگارش:
      #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۱۱۱۱۸ در تاریخ ۸ روز پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      طاهره حسین زاده (کوهواره)
      ۸ روز پیش
      سلام و درود


      همخوانی
      اسلحه
      -خودش-
      خطرناک نیست
      بستگی دارد
      در چه دستانی گذاشته شود
      -- مثل سیاست!



      عالی و ارزشمند بویژه بخش گاهی اگر مردباشی خندانک خندانک خندانک


      روح شریفشان در رحمت یگانه خدا نوریاب خندانک خندانک خندانک
      فاطمه رضایی برما(آینه عدم)
      خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      بهروز عسکرزاده
      بهروز عسکرزاده
      ۶ روز پیش
      خندانک
      ارسال پاسخ
      فاطمه رضایی برما(آینه عدم)
      ۷ روز پیش

      زرمه‌بل؛ برای شوان کاوه

      ای زرمه‌بل!
      گفتم که هردو نامت عزیز است
      هم کاوه هم شوان
      یادت نماند؟
      حالا که رفته‌ای چه کنم
      جز این که اشکِ سرخ ببارم از ابرِ چشم
      در سوگِ هردوان؟
      درود جناب فلاحی و تسلیت حالا نیمایی استاد عسگرزاده را بهتر درک می کنم اولین بار نیست که فهم با تاخیر شرمنده ام می کند ولی سرخی شرمندگی کجا و زرمه بل فراق کجا
      بهروز عسکرزاده
      بهروز عسکرزاده
      ۶ روز پیش
      خندانک
      ارسال پاسخ
      مجتبی شهنی
      ۷ روز پیش
      درود بزرگوار خندانک
      بهروز عسکرزاده
      ۶ روز پیش
      درود بر شما آقای فلاحی ارجمند
      و سپاس فراوان از این‌که چنین از شوان کاوۀ عزیز یاد کرده‌اید. یادش همیشه گرامی می‌ماند.
      *
      تا انتظار باقی‌ست

      گفتی: «جهان سرآمد وین شامِ تار باقی‌ست
      گفتم: «مگو چنین‌ها کان کار و بار باقی‌ست.»

      برگی که باد بُردش، می‌گفت با جوانه
      ما و تو گر نباشیم این جوکنار باقی‌ست

      دریاب لحظه‌ها را در آبِ جویباران
      بنگر که می‌روی تو وین جویبار باقی‌ست

      خورشید نیز آن سوی سرگرمِ کارِ خویش است
      گر میغِ تیره اینجا چون شامِ تار باقی‌ست

      گر سنگ‌پشتِ درّه داند و گر نداند
      خورشیدِ مهربان را نور و نثار باقی‌ست

      بر سنگِ دیگری زن این سنگ را که سرد است
      تا بنگری جهان را شور و شرار باقی‌ست

      این راز بشنو از من هرگز مگو جهان هیچ
      هرگز مگو جهان پوچ، تا انتظار باقی‌ست.

      (استاد محمدرضا شفیعی کدکنی).
      *
      قلمتان همیشه به مهر و سو نویسا.
      خندانک


      محمد علی رضاپور
      ۴ روز پیش
      سلام و درود،
      خدایش بیامرزاد
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقدو تحلیل شعر شاعران سایت

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

      حمایت از شعرناب

      شعرناب

      با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0