سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

سه شنبه 1 مهر 1399
    5 صفر 1442
      Tuesday 22 Sep 2020
        دو خصلت است که بالاتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. امام حسن عسكري(ع)

        سه شنبه ۱ مهر

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        خستگی های یک پدر
        ارسال شده توسط

        م فریاد(محمدرضا زارع)

        در تاریخ : ۲ هفته پیش
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۱۴ | نظرات : ۲۰

        خسته و كوفته از سر كار مي آيم.
        در را كه باز مي كنم، رعنا- دختر كلاس دومي ام- به طرفم مي دود و سلام مي كند و خودش را به من مي چسباند. خستگي ام را پنهان مي كنم و لبخندزنان مي گويم:
        • سلاااااااااام!... خانوم سلنا گومز!
        با اينكه قند توي دلش آب شده است، خودش را لوس مي كند و مي گويد:
        • بابايي!... اذيت نكن!
        همچنان لبخندزنان به طرف اتاقم مي روم و در حالي كه لباسهايم را عوض مي كنم، مي پرسم:
        • چه خبر دخترم؟!
        از توي اتاقش با صدای بلند جواب مي دهد:
        • سلامتي!... امروز خانوم چند تا كلمه داده كه بايد باهاش جمله بسازيم!... می پرسم:
        • جمله بسازيم؟!... يا جمله بسازي؟!
        با خنده مي گويد:
        • خب من جمله ميسازم، تو هم كمكم ميكني!
        از اتاق كه بيرون مي آيم، دفتر و مدادش را دستش گرفته و وسط هال ايستاده است. باز هم خستگي ام را پنهان مي كنم و با سرزندگي مي گويم:
        • تا تو صفحه ي دفترتو خط كشي كني، منم يه آبي به دست و روم ميزنم و ميام!...
        دست و صورتم را خشك مي كنم و كنارش مي نشينم. مي گويد:
        • اولين كلمهههههههه... دريا!
        مي گويم:
        • خب! يه جمله بگو كه توش"دريا" باشه!
        ته مدادش را بين لبهايش مي گذارد و پس از چند ثانيه فكر كردن، با خوشحالي مي گويد:
        • "ما پارسال به شمال رفتيم."
        با تعجب مي پرسم:
        • دخترم! مگه نبايد "دريا" توش باشه؟!
        معصومانه نگاهم مي كند و مي گويد:
        • خب بابايي! توي شمالم "دريا" هست ديگه!
        چنان از ته دل مي خندم كه رعنا هم به خنده مي افتد و خودش را در آغوشم پنهان مي كند...
        ديگر خبري از خستگي نيست...
         
        (م. فریاد_ یکی از این روزها)

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۱۰۳۱۱ در تاریخ ۲ هفته پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقد و تحلیل شعر شاعران

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0