سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

پنجشنبه 7 اسفند 1399
    14 رجب 1442
      Thursday 25 Feb 2021

        پر نشاط ترین اشعار

        ذهن شما مانند کارخانه است. افکار شما مدیر تولید آن و نظرات دیگران مواد خام این کارخانه می باشد. پرمودا باترا

        پنجشنبه ۷ اسفند

        من ساکن شهر ناشناسم...

        شعری از

        عیسی کیانی با تخلص عینک

        از دفتر عینک‌ سروده ها نوع شعر غزل

        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۹ ۱۳:۲۳ شماره ثبت ۹۱۱۸۳
          بازدید : ۱۲۲   |    نظرات : ۰

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر عیسی کیانی با تخلص عینک
        آخرین اشعار ناب عیسی کیانی با تخلص عینک

        من ساکن شهر ناشناسم
        شهر من دخترکی مهربان و رئوف است
        شهر من دور ز آب است و علف
        دور ز گنجشک هیاهو
        دور ز اندیشه ی فردا
        دور ز رودی که در آن غم جاری است
        ...
        شهر من جای رسیدن به حیات است
        شهر من وقت گره خوردن امید و بهار
        وقت آواز دو سار
        شهر من لحظه ی دیدار گل و شبنم و برگ
        در آیینه ی صبح
        ...
        من در این شهر غریب 
        شاپرکی دیدم لبخند به لب داشت
        پیرمردی دیدم که به دوران جوانی طعنه می زد
        دخترکی دیدم که به خورشید حسادت می کرد
        ​​من ته شب را دیدم
        بازوان تر احساس هوا را دیدم
        من نور خدا را در شب
        چشمان تو را در صبح
        و رنگ اساطیری باران را دیدم
        من غروب هرگز
        من طلوع خواهش
        من چشمان پلی را در آن سوی زمین دیدم
         
        جاده هایی که به سرچشمه ی نور می رفت
        فیلسوفی که کتاب ها را خانه تکانی می کرد
        و زنی را دیدم که صبحانه ی حسرت می خورد
        ...
        ...
        من در این شهر غریب
        خانه ای ساخته بودم
        یادم آمد یک شب در خانه ی ما
        مادرم شام سعادت می پخت
        خواهرم موهای کتابش را شانه می زد
        پدرم بی خبر از راه رسید
        پالتوی خستگی اش را به در آویخت
        من به ایوان رفنم
        دفترچه ی دلتنگی خود را پاره کردم
        من فلسفه را بوییدم
        من صدای تر عشقی را
        روی پل زیستن می شنوم
        و صدای مگسی را
        وقتی نفسش را می بلعد...
        من در این خانه به راز اندوه خودم پی بردم
        لحظه ها را می شمرم
        من به آرامش اندوه خودم نزدیکم
        ...
        من نمی دانم شهر من رویا و امید است
        یا پر از یاس کبود؟
        من صدای آه پنجره را می شنوم
        شهر من شاید بذر گیاهی باشد
        که امید به رویش دارد...
         
        شاعر : عینک
        [این شعر توسط شاعر چند بار ویرایش شده است]
         
         
        ۶
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدو تحلیل شعر شاعران سایت

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0